#قسمت۴۱
🎧
#رمان ۱۳۶۱
یادتونه ک وقتی احمد با شهید تو آهو تا صبح درد و دل کرد و زار زار گریه کرد 😭 اون شب تاصبح گرگ ها دور ماشین پرسه میزدن
شب تلخی بود به شهید اهانت شده بود واحمد نمیتونست تحمل کنه
وقتی صبح شد راه افتادند و رفتن پیش خانواده شهید حالا احمد مونده بود که چطوری بگه پسرشون شهید شده و تازه دوتا پاش هم قطع شده اما وقتی رسیدن خونه شهید دید که خانواده شهید خودشون آماده شهادت پسرشون هستن .
👈 اما احمد وقتی دختر ۱۲ ساله و پسر ۶ ساله شهید و دید گفت تا دو روز دیگه شهید میرسه و رفت به یه نجاری و سفارش داد که دو تا پای چوبی برا شهید درست کنه که هم خانواده شهید و هم بچه هاش بیشتر از این اذیت نشن برای خاک سپاری
فک کن احمد چه کارایی کرد ....😔
واما ادامه داستان رو باهم بشنویم👌
به یاد همه شهیدان و جانبازان دراین روز عزیز.......
#قسمت۴۱
🎙 با خوانش هنرمندانه نویسنده ی کتاب: مطهره پیوسته
💔•°🔹🌷🔹°•💔
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم
#حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr