2_144138278138171763.mp3
6.67M
🎧 ۱۳۶۱ 🍃خلاصه قسمت قبل : هنوز با کیوان دوست بود و هی میرفت پیشش، اون حکم کفتراشو براش داشت و مثل عباس دوستش داشت. یه روزعصر خوب بهاری که بوی گل یاس همه جا پیچیده بود موقع خونه رفتن، صف جنسای کوپنی بود و دوتا زن دعواشون شده بود یهو یکی به اون یکی گفت الهی شصت و یک بیاد درخونه و خبر باباتو بیاره😢😄 احمدناراحت شدو از اونجافوری دورشد باز جای شکرش باقی بود که شصت ویک معروف شده بود به اینکار نه احمدشوندی و ... ...بهش گفت:" ولم کن اون از اداره که تااز کنار یکی رد میشم میترسن و دلشون هوری میریزه اونم ازاون صف کوپنی و حرفای اون زنا اونم از شما..."😔 یادتونه که فکس اومد که نشون میداد کار زیاد وخیلی سریع و عجله ایه احمدباخودش فکر کردحتمالا ۳۰ تاش مال منه که یعنی ۳۰ تا غم ودرد و ناراحتی! احمد خواست در بره دندون درد رو بهونه کرد ولی نشد... و دوباره شرمنده شد😄.... اونشب اصحابی رو دل وجگر مهمون کرد ولی خودش حتی یه لقمه نتونست بخوره و فقط نوشابه زرد که عشقش بود و خورد..... ... آره آخرش احمد خودشو لو داده بود وروبه اصحابی گفت:" بااین وضع همه تموم میشن و مام باید بریم جبهه"، اصحابی گفت:" احمد نکنه الان برامن پرتی زدی😂 "... و اما داستان امشب که باهم میشنویم.... 🎙 با خوانش هنرمندانه نویسنده ی کتاب: مطهره پیوسته ༺◍⃟჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄ کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم @astanehmehr