#قسمت۴۳
🎧
#رمان ۱۳۶۱
🍃خلاصه قسمت قبل :
هنوز با کیوان دوست بود و هی میرفت پیشش، اون حکم کفتراشو براش داشت و مثل عباس دوستش داشت.
یه روزعصر خوب بهاری که بوی گل یاس همه جا پیچیده بود موقع خونه رفتن، صف جنسای کوپنی بود و دوتا زن دعواشون شده بود یهو یکی به اون یکی گفت
الهی شصت و یک بیاد درخونه و خبر باباتو بیاره😢😄 احمدناراحت شدو از اونجافوری دورشد باز جای شکرش باقی بود که شصت ویک معروف شده بود به اینکار نه احمدشوندی و ...
...بهش گفت:" ولم کن اون از اداره که تااز کنار یکی رد میشم میترسن و دلشون هوری میریزه اونم ازاون صف کوپنی و حرفای اون زنا اونم از شما..."😔
یادتونه که فکس اومد که نشون میداد کار زیاد وخیلی سریع و عجله ایه
احمدباخودش فکر کردحتمالا ۳۰ تاش مال منه که یعنی ۳۰ تا غم ودرد و ناراحتی!
احمد خواست در بره دندون درد رو بهونه کرد ولی نشد... و دوباره شرمنده شد😄....
اونشب اصحابی رو دل وجگر مهمون کرد ولی خودش حتی یه لقمه نتونست بخوره و فقط نوشابه زرد که عشقش بود و خورد.....
... آره آخرش احمد خودشو لو داده بود وروبه اصحابی گفت:" بااین وضع همه تموم میشن و مام باید بریم جبهه"، اصحابی گفت:" احمد نکنه الان برامن پرتی زدی😂 "...
و اما داستان امشب که باهم میشنویم....
#قسمت۴۳
🎙 با خوانش هنرمندانه نویسنده ی کتاب: مطهره پیوسته
༺◍⃟჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم
#حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr