ڪــافھ ☕️کتـاب📚انقݪابـــ 🇮🇷
✍ #محمدعلۍ_جعفرۍ 📗#قصه_دلبری #پارت_چهاردهم 🌚با همان ریش بلند و تیپ ساده همیشگۍ اش آمد. از در حیاط
📗 🐬.💕زبانم بند آمده بود . من ڪه همیشه حاضر جواب بودم و پنج تا روۍ حرفش مۍ گذاشتم و تحویلش مۍ دادم، حالا انگار لال شده بودم . 🚌🦋 خودش جواب خودش را داد: « رفتم مشهد، یه دهه متوسل شدم. گفتم حالا ڪه بله نمی گید، امام رضا از توۍ دلم بیرونتون کنه، پاڪ پاڪ ، ڪه دیگه به یادتون نیافتم.🚶‍♂ 🕌نشسته بودم گوشه رواق ڪه سخنران گفت: این جا جاییه ڪه میتونن چیزی رو ڪه خیر نیست، خیر ڪنن و بهتون بدن. نظرم عوض شد، دو دهه ی دیگه دخیل بستم ڪه برام خیر بشید! ☺️» نفسم بند اومده بود، قلبم تند تند می زد و سرم داغ شده بود» 🥨توی دلم حال عجیبۍ داشتم. حالا فهمیدم الڪی نبود ڪه یڪدفعه نظرم عوض شد. انگار دست امام (ع) بود و دل من.😇 🌀از نوزده سالگۍ اش گفت ڪه قصد ازدواج داشته و دنبال گزینه مناسب بوده. دقیقا جمله اش این بود: « راست ڪارم نبودن، گیر و گور داشتن! »🤷‍♂ ☘گفتم : « از ڪجا معلوم من به دردتون بخورم؟» 🚶🏻‍♀ ⋆🤍࿐໋₊ بہ ڪافہ ڪتاب انقݪاب بپـــــوندید ~🦋🍃🖇𝓙𝓸𝓲𝓷↷ ┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈ 🚛 @book_caffe ┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈ 🌳⃢🚕☕️📚༺✒️ 🇮🇷 ⃟✨༺🍫͜͡🌱