✍
#محمدعلۍ_جعفرۍ
📗
#قصه_دلبری
#پارت_پانزدهم
🐬.💕زبانم بند آمده بود . من ڪه همیشه حاضر جواب بودم و پنج تا روۍ حرفش مۍ گذاشتم و تحویلش مۍ دادم، حالا انگار لال شده بودم .
🚌🦋 خودش جواب خودش را داد: « رفتم مشهد، یه دهه متوسل شدم. گفتم حالا ڪه بله نمی گید، امام رضا از توۍ دلم بیرونتون کنه، پاڪ پاڪ ، ڪه دیگه به یادتون نیافتم.🚶♂
🕌نشسته بودم گوشه رواق ڪه سخنران گفت:
این جا جاییه ڪه میتونن چیزی رو ڪه خیر نیست، خیر ڪنن و بهتون بدن.
نظرم عوض شد، دو دهه ی دیگه دخیل بستم ڪه برام خیر بشید! ☺️»
نفسم بند اومده بود، قلبم تند تند می زد و سرم داغ شده بود»
🥨توی دلم حال عجیبۍ داشتم. حالا فهمیدم الڪی نبود ڪه یڪدفعه نظرم عوض شد. انگار دست امام (ع) بود و دل من.😇
🌀از نوزده سالگۍ اش گفت ڪه قصد ازدواج داشته و دنبال گزینه مناسب بوده. دقیقا جمله اش این بود: « راست ڪارم نبودن، گیر و گور داشتن! »🤷♂
☘گفتم : « از ڪجا معلوم من به دردتون بخورم؟» 🚶🏻♀
#ادامه_دارد
⋆🤍࿐໋₊ بہ ڪافہ ڪتاب انقݪاب بپـــــوندید
~🦋🍃🖇𝓙𝓸𝓲𝓷↷
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🚛
@book_caffe
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🌳⃢🚕☕️📚༺✒️ 🇮🇷 ⃟✨༺🍫͜͡🌱