#صفحه_دوازده
با وجود رسیدن آتش خانمان سوز جنگ به کشورم و اینکه بارها صدای آژیر خطر حمله هوایی را شنیدیم ، در آن شرایط جنگی ، مدرسه تعطیل نشد . در مدرسه ، همین که صدای آژیری به نشانه احتمال وقوع حمله هوایی در می آمد ، باید کلاه های بزرگی روی سر می گذاشتیم و سریع از کلاس خارج می شدیم ، کنار باریکه جوی آبی ، که کمی پایین تر از بقیه جاها بود ، می نشستیم . عده ای گریه میکردند . عده ای هم ساکت بودند ، اما همه می ترسیدند و کلاه های پارچه ای را محکم روی سر می گرفتند . این کلاه ها از جنس پارچه و داخلش از پنبه بود که اگر انفجاری رخ داد ، از برخورد سنگ و چوب و سایر اشیا به سر و صورتمان جلوگیری کند .
میانه سال تحصیلی بیمار شـدم و مخملک گرفتم . از شدت حرارت در تب می سوختم و پوستم قرمز و بدنم پر از جوش شده بود . معلمان می گفتند این بیماری مسری است و احتمال دارد بقیه بچه ها از من این بیماری را بگیرند . در بیمارستان بستری شـدم . دوری از مدرسه و بچه هـا دلتنگم کرده بود که یک روز آقای ایتو ، معلم کلاس اولم ، به عیادتم آمد . شاید خودش هم نمی دانست همان عیادت کوتاه و دلجویی مختصر چقدر بار غصه و دلتنگی را از روی دلم سبک کرد .
𖧹╭📚
#مهاجر_سرزمین_آفتاب
𖧹┥👤
#مسعود_امیرخانی
𖧹╰🕊
#کافه_کتاب
.
• ༺┄┄┅𑁍⌛📖⌛𑁍┅┄┄༻•
.
https://eitaa.com/cafeghadam