*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
*
#براساس_زندگینامه_شهید_مهدی_زارع*
*
#نویسنده_حمید_سجادی_منش*
*
#قسمت_شانزدهم*
✅به روایت محمدنبی برزنده .همرزم شهید.
خورشید خود را بالا میکشد و نورش را در دشت پهن می کند.علف ها با باد می رقصند مثل اینکه آنها هم از این پیروزی شاد هستند.
حاجی میخواهد محل درگیری را ببیند. همراهش میروم. جنازه های عراقی روی زمین افتاده است. بسیاری از آنها هیچ اثری از زخم در بدن شان نیست.اتفاقات شب قبل و جسدهای بی زخم برای معمای هستند که در جوابش می مانم.
به حاجی نگاه می کنم آرام پیش می رود و اطراف را جستجو می کند. مطمئن هستم او از اراضی آگاه است که من نمیدانم.
می پرسم: «حاجی دیشب اینجا چه اتفاقی افتاده است؟»
سر تا پایم را برانداز می کند و می گوید: «خودت که بودی؟»
میگویم: «اما شما بهتر از من میدونید!»
صدایش را کلفت میکند و میگوید؛:«ما که باهم بودیم چی برات معما شده؟؟»
تو چشمهایت از نگاه می کنم و می گویم:
_خاکریز ما داشت سقوط می کرد اما یک مرتبه همه چیز عوض شد!!»
حاجی نگاهش را از دشت بر میدارد نفس عمیقی می کشد و می گوید:
_تاحالا امداد غیبی ندیدی؟!
تعجب میکنم و میگویم:
_یعنی میخوای بگی از نیروی کمکی خبری نبود؟!
میخندد و میگوید:
_خبری که بود اما نه از آن جنسی که تو فکر می کنی ! راستش دیشب خیلی تلاش کردم تا بدونم آتش سنگین از کدام طرف به سمت عراقی ها میاد. از خیلی ها سوال کردم جوابی نگرفتم.در حالیکه اسرای عراقی می گفتند به خاکریز شما که رسیدیم با نیروهای زیادی روبرو شدیم که اصلاً انتظارش را نداشتیم.
حاجی لحظه ای سکوت میکند بعد دوربین را به چشم می گذارد و به روبرو نگاه میکند و میگوید:
_«گرچه ما خیلی دیر باور ایم و این دنیا حسابی اسیرمان کرده.اما از همان لحظه اول متوجه شدم که حوادث خارج از اراده و قدرت ماست و کسان دیگری دارند به ما کمک می کند»
#ادامه دارد....
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*