💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃
💛🍃
🍃
#رمانڪابوسࢪویایے
#قسمت160
رفتن شاه مرا دلگرم تر می کند.
به پیمان فکر می کنم و لحظه ای چشم در چشمش بدوزم.
مطمئن نیستم آن لحظه به هوش باشم دیگر!
جای دلتنگی هنوز بر روی قلبم درد می کند.
در بند ولوله ای افتاده و بعضی ها نقشهی شورش می کشند ولی از نظر من این خودکشی است!
با کمی صبر کردن همه چیز درست می شود.
پاسبان از پشت میله ها نام مرا صدا می زند.
با تردید برمی خیزم و پیش می روم.
پشت سرش در راهرو قدم برمی دارم و با خود فکر می کنم یعنی چه کارم دارند؟
نکند بخاطر خبر فرار شاه به من مظنون شده اند؟
نمیدانم چه شده اما در دلم رخت می شویند.
تا به پشت در اتاق مدیر می رسیم دستانم از عرق خیس شده.
پاسبان با ورود فوراً ادای احترام می کند و بعد مرا وارد می کند.
سرم را پایین می اندازم و وارد می شوم.
صدای رئیس زندان به گوشم می رسد که می گوید:
_به به خانم توللی! مهمان ویژه ای دارین.
این را که می شنوم سر بلند می کنم.
چشمانم با دیدن کیانوش پر از نفرت و خشم می شود.
سریع نگاهم را می دزدم.
رئیس پیش می آید و می گوید:
_مهمان عزیزی هستند و باید احترامشون رو هم نگه دارین.
بعد رو به کیانوش می کند و می پرسد:" کاری که با من ندارین؟"
کیانوش هم با لبخندی از او تشکر می کند.
با رفتن رئیس و پاسبان من می مانم و کیانوش.
نگاهش سنگین دمی مرا رها نمی کند.
بعد از سکوتی سخت می گوید:
_بیا بشین.
بدون این که نیم وجب هم نگاهم را خرجش کنم به علامت منفی سر تکان می دهم.
نفس عمیقش را با صدا به بیرون هول می دهد.
نمیدانم آهش برای چیست اما به نظر جگرسوز است.
_من که برات ارزشی ندارم و خوب اصرار نمی کنم.
اصلا هر طور راحتی.
_کارم داشتی؟
_کار که... چی بگم.
من برای مدتی از ایران میخوام برم اگه میخوای تو رو از اینجا فراری بدم و باهم بریم.
نظرت چیه؟
پوزخندی تحویلش می دهم.
_هه! کجا؟ نکنه شاهنشاه تون رفته شما هم تشریف می برین؟
_خیر! ایشون فعلا رفتن من هم همین طور.
بخاطر خودت میگم. چرا عمرتو الکی هدر میدی؟ یعنی من اینقدر نفرت انگیزم؟
چه چیزی در من دیدی که ارزش نیم مثقال نگاهتم ندارم؟
بازدمم را از دهان خارج می کنم.
کمی جواب را در ذهنم مزه می کنم و زبان می چرخانم:" من عمرمو هدر نمیدم. همین روزاست که آزاد بشم و شما فراری این کشور و اون کشور.
نمیدونم چی توی خودت دیدی که اینجوری کُری میخونی، دور دور کسایی که همش میخواستین سرشونو زیر آب کنین.
تمام شد دوران زنده باد شاهنشاه گفتن.
_فکری کردی به همین راحتی کار تمومه؟
حق داری اینا رو بگی چون دور و بری هات گوشتو پر کردن.
اما بزار اینو بگم که اگه شاه دست از سرتون برداره، آمریکا کسی نیست که به همین راحتی ول تون کنه.
زیر کفش های کاخ سفید نشینا له میشین! آمریکا یعنی تموم دنیا.
پس اینقدر بچگانه نگاه نکن.
گر چه ته دلم خالی می شود اما روحیه ام را جلوش حفظ می کنم.
_تو هم حق داری به اینا خودتو دل خوش کنی.
اگرم اینی شد که تو گفتی من حاضرم کنج این زندان موهام همرنگ دندونام بشه اما با همچون تویی نیام.
بزار منم بهت یه چیزی رو بگم اگه امریکا هم وارد گود بشه ما آزادی رو با چنگ و دندون میگیریم.
_هه! با یه تشکیلاتی که نصفشون کشته شدن و باقی هم توی زندانن؟
تازه اگرم آزاد باشن کاری ازشون برنمیاد.
این مملکت با وجود شهنشاه رنگ پیشرفت می بینه.
_پیشرفت؟ منظورت مونتاژه؟
یا مستشارایی که دارن گونی گونی سرمایه مونو می دزدن؟
یا علمی که تنها ازش بهمون الفبا یاد میدن و باقیش مختص مستشاراست؟
اونا حتی به شاه مملکت که مثل سگ براشون دم تکون میده اهمیت نمیدن.
بعد میخوای برای ما دلشون بسوزه؟
از نظر اونا ما از سگ آمریکایی هم کمتریم بفهم اینو!
خشم در چشمانش شعله ور می شود.
با قدم های بلند به طرف نزدیک می شود.
چشم در چشم هم، در حالی هر یک محکم سر حرف هایمان ایستاده ایم.
دست لرزانش که برای کوبیدن به دهانم آماده شده بالا می رود اما پایین امدنش را نمی بینم.
ابرو پر چین می کند و آهسته دستش را برمی گرداند.
متوجه شده من همپایش نیستم.
چشمانش را می بندد و بعد برای کمی به موزائیک های کف اتاق نگاه می کند.
_باشه!
هرکی هر چی بگه امیدوارم درست بگه.
کاش هیچ کدوممون پشیمون نشیم.
من میرم اما...
اما...
باقی حرفش را می خورد.
با برداشتن کیف از روی صندلی بدون خداحافظی بهم تنه می زند و رد می شود.
#اینستاگرام:
Instagram.com/aye_novel
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
گروه نقد و بررسے کلام طلایی
https://eitaa.com/joinchat/1291845699C24c0d4e14c
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....