هاشم وقتی قد و هیکل رانندهٔ تاکسی را دید، فکر کرد به هرچیزی می‌خورد اِلّا جاسوس! او مردی با قد متوسط و حدوداً چهل‌ساله بود، کاملاً خونسرد، و بدون ذره‌ای نگرانی! بااین‌حال، هاشم مصمم بود هر مورد مشکوکی را با جدیت پیگیری کند. ـ آقای نوروزی، ما می‌ریم یه دوری بزنیم. تاکسی این آقا همین‌جا باشه تا برگرده! هاشم گفت و با دوستانش، راننده را در صندلی عقب درمیان گرفتند و ماشین‌شان یکراست رفت سمت زندان دیزل‌آباد! نزدیک زندان که رسیدند، وقتی چیزی روی سرش انداختند؛ طرف حس کرد که جای خوبی نمی‌رود و وارفت! شروع کرد به اعتراض، ولی بی‌فایده بود. وقتی جلوِ یکی از سلول‌های انفرادی رسیدند و رویش را باز کردند، فهمید ماجرا خیلی جدی‌‌ست! در سلول، هاشم شروع به صحبت کرد. راننده منکر حرف‌هایش دربارۀ موشک‌های ایران نبود، ولی با لوطی‌بازی می‌گفت: «بالاخره این موشک‌ها افتخار ماست! ما کِیف می‌کنیم، دم بچه‌های موشکی گرم!» تا ساعت 4 بعد از ظهر، هاشم از هر راهی رفت، او خود را به بی‌خبری زد و نم پس نداد! اما ته‌لهجۀ عربی‌اش، در کنار گزارشی که از او داده بودند، و حس‌وتجربهٔ هاشم می‌گفت طرفْ جاسوسِ زبلی‌ست که کارش را خیلی خوب بلد است! نزدیک غروب، هاشم گزارشی تنظیم کرد و سراغ دادستان کرمانشاه رفت تا درخواست حکم بکند. آقای حسینی به‌شوخی گفت: «آقا هاشم، تو آخر یا سر من‌و به باد می‌دی یا خودت‌و!» هاشم به حُسن‌نیت و شرافت او ایمان داشت. با شوخی او خندید و گفت: «من مطمئنم طرف چیزایی داره، ولی اصلاً نم پس نمی‌ده! چی کار باید بکنیم؟ نگرانم اتفاقی بیفته.» ـ اجازه بده من بیام ببینمش. حسینی خودش آمد و با فرد مظنون صحبت کرد. صحبت‌شان دو ساعت طول کشید! وقتی از سلول بیرون آمد گفت: «هاشم، این یه چیزی داره، ولش نکن!» شکّ هاشم بیشتر شد. فکر می‌کرد طرف یا واقعاً هیچ حرفی ندارد، یا استادِ استاد است! https://eitaa.com/lashkarekhoban