تکیه ای در آغوش حسین(ع)
اصرار دارد هییت برویم محله های پایین شهر!
می گوید حالم آن جا بهتر است!
بی خیال هییت های پر زرق و برق و سخنران و روضه خوان های پر سر و صدایشان!
اصلا سر و ظاهرشان نمی گذارد من روضه گوش کنم.
هنوز می خواهد به منبرش ادامه بدهد که لبخندی می زنم و می گویم:« باشه قبول تسلیم بریم!»
راه میفتیم به سمت حاشیه شهر
از یک قسمت هایی دیگر خبری از آسفالت نیست و توی ماشین حسابی دل و روده ات به هم می پیچد.
هرچه می روی جلو فضا تاریک و تاریک تر می شود. فکر کنم تیر برق ها نتوانسته اند خودشون را به این جا برسانند. شیشه ماشین را پایین می کشم تا کمی حالم عوض شود. اما بوی گند فاضلاب می زند توی سرم و نزدیک است که بالا بیاورم.
چند تا سرفه می کنم و روسری ام را محکم جلوی دهان و بینی ام می گیرم که خراب کاری نشود!
بالاخره پرسان پرسان به هییت محله می رسیم. این جا از همان جنس جاهاییست که همیشه خبر دزدی و قتل و فساد و جنایتش توی خبرها پخش می شود.
این جا همان جایی است که خوب و بدش را یک کاسه می کنند و همیشه برایش یک تیتر مفسده دار می زنند!
چند دختر و پسر کوچک جلوی در تکیه ای که با چادر و داربست سرپایش کرده اند، دارند با چوب روی زمین برای هم خط و نشان می کشند.
از توی تکیه صدای ضعیف حسین حسین می آید!
از همسرم جدا می شوم و به قسمت زنانه می روم.
چند زن با چادر های مشکی رنگ و رو رفته گوشه هییت گرم صحبت هستند.
چند نفر دیگر هم گوشه تکیه دارند توی یک تشت پلاستیکی کوچک، لیوان ها را آب کشی می کنند و توی سینی می چینند.
آهسته سلام می کنم و گوشه ای می نشینم. چند دقیقه ای سر و ظاهرم را برانداز می کنند و دوباره به صحبت شان ادامه می دهند.
یک دفعه بچه ها می آیند تو تکیه و می گویند:« حاج آقا آمد، حاج آقا آمد»
حاج آقا یا الله کنان وارد تکیه می شود.
بسم الله می گوید و مجلس را شروع می کند. سلامی به اباعبدالله می کند. من هنوز غرق در فضای تکیه و شمارش زن هایی هستم که هر دقیقه زیاد تر می شوند. انگار ساعت شان را به وقت حاج آقا تنظیم کرده اند.
یک دفعه کلماتی آشنا توی سخنرانی، توجهم را جلب می کند. با خودم می گویم شاید اشتباه شنیده باشم. گوشم را تیزتر می کنم.
چه خوب شد که نبودی لیلا...! زن ها یکی یکی چادر هایشان را روی سرشان می کشند.
تو می خواستی کربلا باشی که چه کنی؟
برای علی اکبر مادری کنی؟
هرچه جلوتر می رود یقینم بیشتر می شود.
خودش است.پدر، عشق، پسر...!
حاج آقا دارد روی منبر کتاب می خواند. پدر عشق پسر می خواند، توی شب علی اکبر....
اشک شوق توی چشمم جمع می شود. تا حالا ندیده بودم سخنران روی منبر کتاب بخواند و خودش یک تنه هم منبری شود و هم روضه خوان!
چند صفحه ای می خواند و کتاب را می بندد و شروع به معرفی می کند.
دیگر صبرم تمام می شود. از زن جوان کناری ام می پرسم:« ایشون هرشب براتون کتاب می خونه؟» لبخندی می زند و می گوید:« آره حاج آقا کتاب میاره برامون یک شب برای ما یک شب برای بچه ها. خدا خیرش بده.»
ذوق زده می پرسم:« بعد کتابا رو میاره براتون شما هم بخونین یا فقط معرفیه؟»
همان طور که چشمش دنبال بالا و پایین پریدن پسرش وسط تکیه است، می گوید:« نه اونقد بودجه نیس که بیاره ما هم تو وسعمون نیس بخریم. انقد واجب تر از کتاب داریم حاج خانم!»
لبخندی میزنم و می گویم:« خب نمیشه مثلا چند تا بیارن امانتی بین هم بچرخونین؟!»
انگار حوصله جواب ندادن نداشته باشد، بلند می شود و در حالی که به طرف پسرش می رود می گوید:« از اون دخترای جوون بپرس من خبر ندارم!»
تشکر می کنم و به طرف آشپزخانه می روم.
یک ظرف قند بزرگ کنار سینی است. اشاره می کنم به ظرف و می گویم:« اجازه هست اینو بچرخونم تا شما چایی بیارین؟» نگاهی بهم می کند و می گوید:« ببر دخترم!»
قندها را می چرخانم و می رسم به جمع دخترهای نوجوان که حسابی سرشان به گوشی و سلفی گرفتن گرم است. همان جا کنارشان می نشینم. خودم را قاطی شان می کنم و می پرسم:« ازین کتابا که حاج آقا معرفی می کنه اینجا هست امانت بگیریم؟»
موهایش را به زور زیر شالش می کند و می گوید:« نه خانم امانت نمیدن. باید بریم کتابخونه بگیریم راهش دوره ما هم دیگه بی خیالش میشیم.»
کمی مکث می کنم و می گویم:« اگه یه پیشنهاد بدم بهتون پایه هستین انجام بدین.» بقیه دخترها جلوتر می آیند و می گویند:« مثلا چی؟!»
_میز کتاب! کتاب بیاریم از همین کتابای معرفی حاج آقا اینجا امانت بدیم. البته باید یکی مسئول امانت بشه.
یکی شان می گوید:« ینی اگه گم بشه خودمون باید پولشو بدیم.»
_نه إن شاء الله گم نمیشه. اصلا کار سختی نیستا. میشه از کم شروع کنید.
می پرسند:« نمیشه خودتون باشید؟»
می خندم و می گویم:« نه من مسیرم اینجا نیست. شاید فقط گاهی بتونم بیام. ولی میدونم شما از پسش برمیان. حالا اگه موافقین بریم با حاج آقا حرف بزنیم دسته جمعی!»
کمی به همدیگر نگاه می کنند....
یکی شان می گوید:«آخه ما تا حا