ساعت ملاقات شد بابام اومد کنارم منو دید صورتمو بوسید و گفت یا حسین ممنونم که بچه‌ها بهم برگردوندی تا گفت حسین صدایی پیچید تو گوشم پیغام ما رو یادت نره هی این صدا تو گوشم می‌چرخید مات و مبهوت مونده بودم بابام هی می‌گفت عزیز دل بابا چی شده بابا بابا جان چقدر گفتم این سفرو رو نرو ولی حرف تو گوشت نرفت خدادوباره تو رو به ما برگردوند پسرم یهو یاد یه چیزایی افتادم بغض راه گلمو همش میگفتم غلط کردم دهنم وانمیشد حرفه دیگه بزنم بعد چقدر که حالم خوب شد به پدرم گفتم بابا تو دوران بیهوشی یه اقایی که فکر کنم امام حسین بود گفت به بابات بگو ما صداتو میشنویم ما میخوایم پسرتو نجات بدیم اون صدامونو نمیشنوه منو بابام دوتایی گریه کردیم همش میگفتم بابا غلط کردم وقتی خوب شدم رفتم حوزه درس طلبگی خوندم الان افتخار میکنم که نوکرم امام حسین علیه السلام هستم پایان کپی حرام