#پاداش_نجابت_و_شرافت ۱
بچه روستا بودم دلم میخواست از سختیها و کمبود امکانات اونجا خلاص بشم هرخواستگاری از روستا داشتم رد میکردم.
یه روز مبینا دختر همسایه و دوست صمیمی میم گفت پسر عمه ش که روستای بغلی ساکنه یه ساله برای کار رفته تهران و همون جام خونه گرفته حالا هم میخواد زن بگیره و ببره تهران منم چون میدونستم تو عاشق تهرانی بهش معرفیت کردم.
برادرم رفته بود تحقیق وقتی برگشت گفت اون طور که شنیدم توی روستا خیلی ازش تعریف نمیکنن ولی وقتی با خودش صحبت کردم گفت روابط با نامحرم رو برای همیشه گذاشته کنار اما بنظر من نمیشه بهش اعتماد کرد. با تشر و دعوا گفتم به تو چه من مهمم که میتونم بهش اعتماد کنم وقتی بریم تهران دیگه دخترای روستا شون تو چشمش نیستند که بخواد بهشون فکر کنه.
خلاصه ازدواج کردیم با اینکه پدر نداشتم اما خونوادم جهاز خوبی بهم دادند...تهران برام پر از شگفتی بود اوایل وقتی همسرم از سر کار برمیگشت کلی التماسش میکردم تا بالاخره راضی میشد بریم بگردیم.
دود و دم و ترافیک هم برام قشنگ بود گشت و گذار توی خیابونهای شلوغ برام جذابیت داشت...
ادامه دارد...
کپی حرام