باسمه تعالی
الغارات(قسمت ۲۴)
.... گفت: " نمیگوییم که این از نوشتههای علی بن ابیطالب است، می گوئیم از نوشتههای ابوبکر صدیق است که پیش فرزندش محمد بوده و ما طبق آن قضاوت میکنیم و فتوا میدهیم."
وقتی امیرالمومنین(ع) خبردار شد که نامههای او به دست معاویه افتاده است بر او سخت و گران آمد. این نوشتهها همچنان در بین بنی امیه بود تا زمانی که عمر بن عبدالعزیز به حکومت رسید. او بود که این موضوع را آشکار کرد که این سخنان، سخنان علی بن ابیطالب(ع) بوده است.
تلاش امیرالمومنین(ع) برای حفظ مصر
زمانی که نامه استغاثه و یاری خواهی محمد بن ابی بکر به امیرالمومنین(ع) رسید آن حضرت برخاست و مردم را ندا داد که همه در مسجد جمع شوند. مردم جمع شدند و او بالای منبر رفت و پس از حمد و ثنای خدا و درود بر پیامبر فرمود: " اما بعد، این فریاد یاری خواهی محمد بن ابی بکر و برادران شما از مردم مصر است که به گوش شما میرسد، عمر و عاص، آن دشمن خدا و دشمن شما به سوی آنها لشکرکشی کرده است. مبادا که گمراهان در رفتن به سوی باطل و در اعتماد به طاغوت بیشتر از شما که بر حق هستید متحد باشند. میبینید که به شما حمله کردهاند و برادرانتان در جنگ هستند، پس برای همدردی و یاری به سوی آنها بشتابید.
ای بندگان خدا ! نعمتها و خیرات مصر بیشتر از شام است و مردمش نیز بهتر از مردم شام اند. مبادا که در مورد مصر شکست بخورید، که ماندن مصر در دست شما عزت شما و خواری دشمن شماست. به جَرَعه (مکانی میان کوفه و حیره) بروید تا ان شاء الله همگی فردا در آنجا جمع شویم."
امیرالمومنین(ع) فردای آن روز پیاده به سمت جرعه به راه افتاد و صبحگاه به آنجا رسید. تا ظهر صبر کرد، اما حتی ۱۰۰ نفر هم به آنجا نیامدند. حضرت به کوفه برگشت و شب هنگام اشراف کوفه را فراخواند و آنها را در دارالخلافه جمع کرد و در حالی که بسیار ناراحت و اندوهگین بود به آنها فرمود: " خدا را بر آنچه مقرر ساخته و مقدر فرموده و مرا گرفتار شما کرده سپاس میگویم، شما مردمی هستید که وقتی فرمان میدهم اطاعت نمیکنید و وقتی فرا میخوانم اجابت نمیکنید. دشمنتان بی پدر باد! (اُف بر شما!) در یاری پروردگارتان و جهاد برای گرفتن حق خودتان منتظر چه چیزی هستید؟ منتظر مرگ هستید یا منتظر ذلت در این دنیا در راه باطل؟)
ای کاش مرگ من فرا برسد - که فرا خواهد رسید - و میان من و شما جدایی بیفتد، که من از همراهی با شما بیزارم. هیچ دینی نیست که شما را جمع کند؟ آیا در وجودتان غیرتی نیست که شما را به خشم بیاورد، وقتی شنیدید که دشمن سرزمینهای شما را یکی یکی میگیرد و به شما حمله میکند و هجوم میآورد؟ آیا این شگفت آور نیست که معاویه مُشتی مردم بی سر و پا و سفله را فرا میخواند و آنها اجابتش میکنند، بی آنکه به آنها مالی بخشیده باشد یا هزینهای به آنها داده باشد، و آنها را در هر سال یک یا دو یا سه بار به هر جا که بخواهد میفرستد و من شما را که مردمی شریف و خردمندید و بقایای مردم دیندار هستید فرامیخوانم، اما شما در خانههای خود مینشینید و از دور من متفرق میشوید و از فرمان من سرپیچی کرده و با من مخالفت میکنید؟"
پس از این سخنان "مالک بن کعب" برخاست و گفت: " یا امیرالمومنین! مردم را با من بفرست که من خودم را برای چنین روزی آماده کردهام. " و رو به بقیه گفت: " تقوا داشته باشید و در خواست امامتان را اجابت کنید و با دشمنتان بجنگید!" حضرت به سعد فرمود بین مردم جار بزند که با مالک بن کعب برای رفتن به مصر آماده شوند. مالک بن کعب شخصیت محبوبی نبود و به همین دلیل یک ماه گذشت، اما تعداد زیادی برای رفتن به جنگ جمع نشدند. مالک بن کعب با همان تعدادی که آمده بودند، به خارج از کوفه رفت و در آنجا اردو زد. امیرالمومنین(ع) هم با او از شهر بیرون آمد. حضرت نگاه کرد و دید همه کسانی که برای رفتن آماده شدهاند حدود ۲۰۰۰ نفر هستند. به آنها فرمود: " به نام خدا حرکت کنید، هر چند به خدا قسم فکر نمیکنم به آنها برسید، مگر وقتی که کار از کار گذشته است...
ادامه دارد...
#کتاب_بخوانیم 📚
@mesbah_313_ir