از عاشورای ابراهیم خلیل تا عاشورای لایفاستایل جامعهشناسِ ایرانی
تاملی در مضیقات درکِ جامعهشناختیِ جامعهشناسان ایرانی از پدیدههای اجتماعی دینی
[4 از 5]
6. فارغ از معضلۀ فوقالذکر در توضیح تکثرهای فرهنگی، اجتماعی و تاریخی با درکِ مضیقِ جامعهشناسی مدرن که ناظر به نفیِ نگاه باطنی و بهتبعِ آن، نگاه دینی به امور خواهد شد، این دست تحلیلها از معضلۀ معرفتیِ دیگر نیز رنج میبرند و آن، عدم امکان ایجاد یک وحدت منسجم میان تکثرات اجتماعی است. همانطور که میدانیم توضیح منطق وحدتبخش میانِ پدیدههای متکثر اجتماعی است که امکان علم اجتماعی را فراهم میکند؛ بدون چنین امکانی برای ایجاد وحدت میان تکثرهای اجتماعی، اساساً امکان علم و قاعدهمندی از میان میرود و ما با پدیدههای متشتت و پراکندهای روبرو خواهیم بود که بدون هیچ منطق و کانون وحدتبخشی در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند. با اینحال درک پدیدارشناختیِ حاکم بر نظریههای جامعهشناسی مدرن، از همان آغاز کوشیده است تا با تکیه بر همان مفهومی که فوکو بعدها آنرا با عنوان «قدرت» توضیح میدهد، این وحدت را برقرار سازند. از اینمنظر، ما مجبوریم تن به جبری بدهیم که بر اساس روابط قدرت، کلِ باطن و ظاهر تاریخ را در ذیلِ درک مضیق پدیدارشناختیِ مدرن، توضیح داده و ناگزیر از این دریچۀ مضیق عبور میدهد. گویی تاریخ، با همۀ تحولاتش، با همۀ معانیِ باطنیاش، ناگزیر از پذیرش منطقِ مدرنیته، بهمثابه بخشی از تاریخ بشری است و قلمرو گشودۀ باطنیِ هستی، بایستی از دریچۀ مضیقِ ظاهری پدیدارهای اجتماعیِ مدرن بگذرد تا متصف به علم (جامعهشناسی، روانکاوی، انسانشناسی و ...) شود. اگر پدیدهای «اجتماعی»، مثلاً پیادهروی اربعین یا عزاداریهای محرم، با تبعیت از منطق ظاهر-باطنِ و با ارجاع به منشاء هستیشناختیِ قدسی آن و نیروهای ماورائی توضیح داده شود، جامعهشناسهای مذکور، بلافاصله آنرا از قلمروِ علم مضیق پدیداریِ خود خارج میسازند و به حاشیه میبرند و متصف به غیرِ علمیبودن میکنند؛ اتفاقی که مکرر در میان آراء بسیاری از نویسندگانِ آثار مجموعۀ سرو دیده شده و رویت خواهد شد. به اینمعنا با تکیه بر منطق جامعهشناسی مدرن و حاکم بر تحلیل جامعهشناسان ایرانی، تنها منطقی که میتواند میان این تکثرات اجتماعی و تاریخی، وحدت برقرار سازد، قدرت و سلطهای است که درکِ پدیدارشناختی مضیق جامعهشناختی لحظۀ اکنون، میخواهد بر درک باطنیِ امورِ اجتماعی و تاریخی گذشته و آینده مسلط سازد و حقیقت باطنی گشودۀ چند معنایی اسلامی-شیعی را محدود و منحصر به یک فرقۀ تاریخیِ پدیداری در یک مقطع تاریخیِ خاص کند؛ مانند آنکه بخواهیم کلِ آسمان با وسعت ظاهری و باطنیاش، با طبقات چندگانهاش (که در کتب مقدس از جمله قرآن یا روایات دربارۀ آنها توضیحات گستردهای داده شده است) را در یک قاب نقاشیِ کوچک، محدود کنیم و نقاشیِ آسمان را به جای حقیقت چندلایه و پیچیدۀ آسمان معرفی کنیم و بگوییم، هر آنچه بیرون از این قاب نقاشی است، آسمان نیست.
7. در مقابل بهنظر میرسد میتوان به علم اجتماعی متفاوتی اندیشید که فارغ از مضیقات درکِ پدیدارشناختیِ جامعهشناسی مدرن و نسخههای ایرانیِ آن، با تکیه بر منطقِ باطنیِ اسلام و تشیع که اوج آن در حکمت اسلامی تبلور یافته، تکثرهای مختلفِ مناسکی یا اعتقادی را در ذیل خود توضیح دهد و در عین حال، مسیر نیل حقیقیِ انسان به سوی هستیِ گشوده و چندمعنایی را از همین مناسک متکثر و متنوع بگشاید.
https://eitaa.com/mojtamaona/454