حتما تا انتها بخوانید.
داستانی بسیار زیبا از روایت دوئل تانکهای ایرانی و عراقی در عملیات فتحالمبین
در روز سوم نبرد در دشت عباس در میان دود و آتش، تانکهای دشمن نزدیکتر آمدند. آنها جسورانه جلو میآمدند و گویی از تانکهای ما واهمه نداشتند. سه تانک ما به دشمن نزدیکتر بودند.
(لازم به ذکر است تانکهای ما از دشمن غنیمت گرفته بودیم و بسیجیها از آنها استفاده میکردند)
به فرمانده دسته گفتم که تانک دشمن را بزنند. او هم گلوله گذاری کرد و شلیک کرد. هدف نزدیک بود، اما گلوله از بالای تانک عراقی عبور کرد.
تانک دشمن هم برجکش را چرخاند، لولهاش را پایین آورد و تنظیم کرد. به تانک دومی فریاد زدم که تانک وسطی را بزن. او هم گلوله گذاشت و شلیک کرد. دو تانک ما و دشمن، با هم شلیک کردند.
گلوله ما از سمت راست تانک دشمن عبور کرد؛ اما گلوله تانک دشمن به برجک تانک ما اصابت کرد، برجک را شکافت و از عقب برجک، زره ذوب شده را به فضا پاشید و سوراخی در تانک به جا گذاشت.
خدمه که به علت ضربت گیج و سرگردان شده بودند، از برجک بیرون پریدند. نمیدانستند چه شده است. تانک دشمن از گلوله ثابو، گلولهای از جنس فلز سخت تنگستن با خرج پرتاب دو برابری نسبت به دیگر گلولهها و سرعت حرکت هزار و شش صد متر بر ثانیه شلیک کرد؛ درحالیکه فاصله ما باهم از یک کیلومتر هم کمتر بود.
در این صحنه دو تانک دیگر داشتیم. به فرمانده دسته گفتم: اگر نتوانید تیر دقیق و سریع بزنید، صحنه نبرد به نفع دشمن تغییر میکند. با دو تانک، حجم آتش ایجاد کنید و به توپچی بگویید با خونسردی هدفگیری کند.
در این حال، دو تانک دیگر را از مواضع عقب به صحنه درگیری فراخواندم. در اینجا، تانکهای ما و دشمن در دشت (عباس) بودند و سنگر و موضعی نداشتند.
مهارت و سرعت خدمه و دقت تیر تانکها، تعیینکننده نیروی برتر صحنه نبرد بود. جز گلوله گذار، توپچی و فرمانده تانک، فرد دیگری نمیتوانست کاری از پیش ببرد.
دو تانک ما با هم شلیک کردند. یکی از گلولهها جلوی تانک دشمن خورد و ترکشهای آن به بدنه تانک دشمن برخورد کرد، اما معلوم نشد که گلوله دومی کجا رفت. دشمن هم شلیک کرد و گلولهاش به همان تانک انهدامی زرهی خورد.
حالا فرصت خوبی بود تا بتوانیم تانک دشمن را بزنیم. ناگهان سه خدمه تانک ما بیرون آمدند. یکی از آنها دستش را به پهلویش گرفته بود و به خود میپیچید. او هنگامیکه گلوله گذاشته بود، از پشت توپ کنار نرفته، هنگام عقبنشینی توپ، بین کولاس توپ و بدنه برجک گرفتار شد و این تانکمان هم بدون خدمه و معطل ماند.
آب دهانم خشک و بدنم داغ شده بود. از بس فریاد زده بودم، صدایم درنمیآمد. تانک دشمن که شلیک کرد، اطرافمان تاریک شد. چشمانم جایی را نمیدید و گوشهایم سوت میکشید.
دود که فرو نشست، دیدم تانک سالم است. فریاد زدم بزن و نزدیک تانک رفتم. به فرمانده تانک گفتم که اول، لوله توپ را پایین بیاورد و بعد برای تنظیم، لوله را به بالا حرکت دهد تا خلاصی توپ گرفته شود. او همین کار را کرد. کنار تانک بودم که فرمانده تانک گفت اللهاکبر و توپچی شلیک کرد.
@mramezani44
تمام بدنم در لحظه به رعشه افتاد. گلوله با سرعت از لوله تانک خارج شد و بین برجک و بدنه تانک عراقی نشست که دود و آتش از تانک بلند شد. خدمهها را دیدم که از تانک پیاده شده و فرار کردند.
صدای تکبیر در جبهه خودی بلند شد. دو تانک دیگر هم شلیک کردند. پرواز موشک مالیوتکا تانک ما را هدف گرفته بود. خوشبختانه موشک از بالای تانک عبور کرد.
خدمه تانک گفت که توپ ما به جای خودش برنمیگردد. سریع از دهلیز توپچی وارد برجک تانک شدم، دیدم سیستم عاید-دافع تانک عمل نکرده بود. نمیدانستم چکار باید بکنم. دو دستگاه از تانکهایمان در این موقعیت حساس از کار افتاده بود.
توپچی که جوان بسیجی اهل تهران بود، از برجک تانک پایین پرید و گفت: حالا که تانکم از کار افتاد، با آر. پی. جی سراغ همان تانکی میروم که تانکم را زد. بعد گفت: در عملیات قبلی، در تیپ کربلا، آر. پی. جی زن بودم. با لهجه تهرانی فریاد زد: آر. پی. جی...آر. پی. جی.
@mramezani44
از خاکریز یک قبضه آر. پی. جی برداشت و با خونسردی، موشکی را در آن قرار داد. گفتم: در مسیر شلیک تانکها حرکت نکن.
از خاکریز و جوی عبور کرد و در حالی که آر. پی. جی روی دوشش بود، بهسرعت به طرف دشمن رفت. در میان آن حجم دود و آتش میبایست هزار و سیصد متر میرفت تا تانک دشمن در برد مؤثر موشکش قرار میگرفت.آن جوان شجاع دیگر به محور ما برنگشت.
تانکها شلیک میکردند. صدای شلیک و انفجار، پشت سر هم میآمد. سه گلوله پشت سر هم به خاکریز تازهساز ما فرود آمد و خاکریز را صاف کرد. اگر دود و خاک فضا را نگرفته بود، تانکهای عراقی میتوانستند در نیم ساعت، کل تانکهای ما را منهدم کنند.