📚 صورت مرد ژولیده، رنگ می‎بازد. چشم‎ از لب‎های حیان که با حرص و عصبانیت روی هم کوبیده می‎شوند، می‌گیرد و می‌‎گوید: ـ وقف؟! مضحک‎تر و درعین‌حال غمبارتر از این واژه در تاریخ نمی‌توان یافت! در شکست‌‎های جبهۀ حق، همیشه رد پای کسانی پیدا می‎شود که می‎گویند ما وقوف می‌کنیم. اینها از یک تبارند؛ اگرچه در هر دوره در لباسی ظاهر می‌شوند. دست علی علیه‌السلام را در دست پیامبر صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم دیدند؛ اما بعد از او گفتند علی جوان است و فلانی صاحب لحیه، پس وقوف می‌کنیم. در صفین هم پایشان لرزید و ایستادند. وقتی دیدند با ایستادن هم کاری پیش نمی‌رود، شمشیر زیر گلوی حجت خدا گذاشتند که بگو سردارت برگردد! حسین علیه‌السلام، جابه‎جا (در هرجا) برایشان سخن راند که دین جدم را به انحراف کشانده‌‎اند و در آستانۀ نابودی قرار داده‌اند؛ اما تبار وقوف باز هم ایستادند. امام صادق علیه‌السلام، پیرمرد تنوری را نشان داد و فرمود: اگر چند نفر مثل او داشتم که جز به فرمان من حرکت نمی‌کردند و بی‌اجازه از حرکت بازنمی‌ایستادند، قیام می‌‎کردم. اینها هرروز با رنگی از پردۀ دنیا فریفته می‌‎شوند؛ روزی می‌گویند شبهه داریم؛ روزی می‌گویند عِده و عُده نداریم؛ روزی می‌گویند عیال‌‎واریم و خرج داریم؛ روزی هم دلیل، پشت دلیل می‌چینند که ما به امامت و وصایت علی‌بن‌موسی‌الرضا علیه‌السلام یقین نداریم؛ اما خوب که در چشمشان نگاه می‌کنی، برق درهم و دینار را می‌‏بینی! جانم فدای لب‌‎تشنۀ کربلا که فرمود: «این‎ جماعت بندۀ دنیایند و دین، تنها لقلقۀ زبانشان است.»