📚خاک‌های نرم کوشک ✍نویسنده: سعید عاکف 💚داستان چهل و پنجم : حکم اعدام قسمت چهارم 🌹راوی : سرکار خانم سبک خیز گفت : ببخشین خانم من غیاثی هستم . استاد عبدالحسین ، تو خونه ی ما کار می‌کردند . نفس راحتی کشیدم . ادامه داد : می‌خواستم ببینم ، برای چی این چند روزه نیومدن سر کار ؟ بغض گلویم را گرفت . از زور ناراحتی ، می‌خواست گریم بگیرد . جریان را دست و پا شکسته ، برایش تعریف کردم . گفت : شما هیچ ناراحت نباشین . خونه ی من سند داره . خودم امروز میرم به امید خدا ، آزادش می‌کنم . خداحافظی کرد و زود رفت . از خوشحالی زیاد کم مونده بود سکته کنم . دعا می‌کردم ، هرچه زودتر صحیح و سالم برگردد . نزدیک ظهر سر و صدایی توی کوچه بلند شد . دختر کوچکم را بغل کردم و سریع رفتم بیرون . بقال سر کوچه ، یک جعبه شیرینی دستش گرفته بود ، با خنده و خوشحالی داشت بین این و آن تقسیم می‌کرد . رفتم جلوتر ، لابلای جمعیت ، چشمم افتاد به عبدالحسین . درجا خشکم زد . چند لحظه مات و مبهوت ماندم . این همون عبدالحسین چند روز پیش بود ؟! خیلی مسن‌تر از قبل نشان می‌داد . صورتش شکسته شده بود و دهانش انگار کوچکتر شده بود . همسایه‌ها پشت سر هم صلوات می‌فرستادند و خوشحالی می‌کردند . او ولی گرفته بود و لام تا کام حرف نمی‌زد . از بین مردم ، آهسته آهسته آمد و یک راست رفت خانه . پشت سرش رفتم تو . گفت درو ببند . در را بستم . آمدم روبرویش ایستادم . گویی به اندازه چند سال پیر شده بود . دهانش را باز کرد ، که حرف بزند . دیدم بعضی از دندان‌هایش نیست . گفت : چیه خوشحال شدین که شیرینی میدین ؟! گفتم : من شیرینی نگرفتم . آهی از ته دل کشیدوگفت : ای کاش شهید می‌شدم . گفت و رفت توی اتاق . چند تا از فامیل‌ها هم آمده بودند . با آنها فقط سلام و علیکی کرد و رفت حمام . آن روز تا شب ، هرچه پرسیدم ،چه بلایی سرت آوردند ؟! چیزی نگفت . کم کم حالش بهتر شد. شب باز رفقای طلبه‌اش آمدند ، آن طرف پرده با هم نشستند به صحبت . لابلای حرف‌هایش اسم یک سروان را برد و گفت اسلحه را گذاشت پشت گردنم . دست و پا م رو هم بسته بودند . یکیشون اومد جلوم . همش سیلی می‌زد و می‌گفت : پدر سوخته ، بگو اونایی که باهات بودن کجا هستند ؟؟ می‌گفتم : کسی با من نبوده . رو کرد به همون سروان و گفت : نگاه کن ، پدر سوخته این همه کتک می‌خوره ، رنگشم عوض نمی‌شه . آخرشم کفرش در اومد . شروع کرد به مشت زدن . یعنی می‌زد به قصد اینکه دندون‌هام رو بشکنه .* عبدالحسین می‌خندید و از وحشی‌گری ساواک حرف می‌زد . من آرام گریه می‌کردم . بیشتر دندان‌هایش را شکسته بودند . شکنجه‌های بدتر از این هم کرده بودنش . روحیش ولی قوی‌تر شده بود و مصمم‌تر از قبل . می‌خواست به مبارزه‌اش ادامه بدهد . ادامه دارد... 📍 پاورقی یک : به همین خاطر او مجبور شد که دندان مصنوعی بگذارد . دو : این شکنجه‌ها شکنجه‌هایی بود که زبان از گفتنش شرم دارد و قلم از نوشتنش عاجز است @niyat135 | نـِــــیَّــــ۱۳۵ــــت