🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻 🌻 🌟 وقتی مسعود همه را سر میز فرا خواند به ارشیا نزدیک شد و کنار گوشش گفت: -حتی فکرشم نکن. حق نداری اسم ترنج و بیاری. ارشیا نابود شده برگشت و به مادرش نگاه کرد. پس فهمیده بود. آرام گفت: -مامان. مهرناز خانم از خوشحالی به حال سکته بود ولی چهره اش را سخت کرد و با همان لحن گفت: -مامان و مرض. همون که گفتم.ارشیا صندلی را برای مهرناز خانم نگه داشت و گفت: -بگم غلط کردم درست میشه.؟ مهرناز نشست و گفت: -نه عزیزم. تازه شنیدم به اون خواستگارش یه جوابایی داده. این تنبیه را برای ارشیا لازم می دانست که ندیده این همه هارت و پورت کرده بود و خون به دل همه کرده بود. ارشیا همانجا وا رفت. -دروغ میگی؟ - نه دروغم چیه. پاشو این قیافه رو به خودت نگیر بقیه می گن آیا چی شده. ارشیا کش آمده نشست سر میز. آقا مرتضی اولین نفر بود که از میز پرو پیمان سوری خانم تعرف کرد: -سوری خانم حسابی به زحمت افتادین. -خواهش می کنم دیگه ببخشید مهربان نیود دست تنها شاید خیلی تعریفی نباشه. صدای تعارف از هر طرف بلند شد. مهرناز خانم به قیافه بغ کرده ارشیا خندید و کنار گوشش گفت: -چکار کنم دلم رضایت نمیده اذیتت کنم.خواستگارشو رد کرده ولی بازم تو حق ندرای اسمشو بیاری. چهره ارشیا به چنان سرعتی از هم باز شد که مهرناز خانم نتوانست خنده اش را کنترل کند و همه را متوجه خودش کرد 🌻 🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻