به نام خدا
هزار و یک شب» داستان دو شاهزاده برادر، به نامهای "شهریار" و "شاه زمان" است، . "شاه زمان" که شاهد خیانت همسرش بود ترک پادشاهی کرده و راهی دیار برادر میشود اما در آنجا نیز متوجه خیانت همسر برادرش می شود.
"شاه زمان" ناامید "شهریار" را از ماجرا آگاه می کنند.
"شهریار" به همراه "شاه زمان" سر به بیابان می گذارد و به انتقام خیانت همسرش هر شب دختری را به نکاح خود در میآورد و بامداد دستور قتلش را میداد. تا اینکه وزیرش دیگر نمی تواند دختری را برای همسری شهریار بیابد.
"شهرزاد" که پدر خود یعنی وزیر "شهریار" را مستاصل می بیند از او می خواهد تا او را به عقد شهریار دربیاورد چرا که راه چاره ی نجات خود و سایر دختران و همینطور "شهریار" را می داند در ازدواج می بیند و پدرش چنین می کند. "شهرزاد" در شب اول بعد از اینکه به عقد "شهریار" در آمد با گفتن قصه ی دیو و بازرگان و نا تمام گذاردن آن ، "شهریار" را مشتاق شنیدن نگاه می دارد و اینگونه از مرگ می رهد و هر شب تا سحر گاه این کار را انجام می دهد.