🍃🍃🍃🍃🌸🍃
علی آخر شب اومد خونه فهمید و با من قهر کرد که چرا این کارو کردی که پدرم بگه غلط کردم خلاصه گذشتو بعد از یه مدت با من آشتی کرد ولی در حد یه سلام.خدا میدونه تو غربت چه تنهاییها و سختیهایی کشیدم خواهر شوهرم خونه درست کرد و رفت خونش پدر شوهرم هر روز منو با یه بهونه ای میفرستاد خونش که برم بهش سر بزنم اگه نمیرفتم ناراحت میشدو دعوا حالا که میرفتم دختر خواهر شوهر منو بچمو مینداخت بیرون میگفت چرا هر روز میای خونمون.چاره ای جز گریه کردن نداشتم خدا جواب خیانتمو خوب داده بود اونایی که برام میمردنو ول کرده بودم حالا باید از خانواده علی محبت گدایی میکردم پسرم یک سالش شد منو فرستادن مغازه که برو برای خونه خرید کن در صورتیکه مسولیت با پدر شوهرم بود نگو منو فرستادن دنبال نخود سیاه.از مغازه اومدم دیدم پسرم تا منو دید اومد بغلم گریه میکرد بچه از بس گریه کرده بود چشاش باد کرده بود و قرمز بود من نبودم بچه رو بردن آرایشگاه موهاشو ماشین کردن بچه هم ترسیده بود تموم کارای خونه از پختو پز بشور و بساب با من بود تواین مدت مادر شوهر با سلیقه خودش برام لباس میگرفت منم باید میپوشیدم حالا وضعیت پوشیدنم از خونه بابام هم بدتر شد بچم شد پنج سالش ماهم یه خونه 50 متری درست کردیم شوهرم نبود دیگه ماشین مسافرکشی نداشت رو نیسان کار میکرد پدر شوهرم آخرای آبان 85 بود بخاری بدون لوله بوفه یه 12متری موکتو برد خونمون گذاشت و بهم گفت برو منم گفتم تا علی نیاد نمیرم علی اومد گفت زنت وسایلشو برد خونتون بدون اجازه ما میخواست بره علی ازم پرسید قسم خوردم که نه به کسی که با نیسان وسیله ها رو برده بود خونمون زنگ زدم که من بهت زنگ زدم بیا وسیله ها رو ببر یا پدر شوهرم اون آقاهه گفت پدر شوهرت تا علی دست از سرم برداشت هر وسیله که روز پاتختی به من دادن ازم گرفتن خلاصه اومدیم خونمون علی دوتا نون یه بسته پنیر یا یه کپسول گاز برام گرفتو رفت تا دوست علی و زنش به دام رسیدن دیگه از آزار اذیتهای خانواده علی بگذریم خدا میدونه حتی به اندازه آزار یه روزش رو براتون نگفتم اگه بگم تا دو سه ماه فقط باید داستان زندگی منو بخونین.اینو یادم رفت بگم یکی دوسال بعد از ازدواجم چشم سبز معتاد شد بعداز اینکه اومدیم خونمون مطمئن شدم علی هم معتاده خونه پدرش بودیم فهمیده بودم به پدر مادرش میگفتم پدر شوهرم میگفت نمیذاری پسرم بره بیرون که پیشت بخوابه..تو همین سالها فهمیدم مادر شوهرم برای اینکه علی با دختر عموش ازدواج نکنه منو عروس خودش کرد چون اونا مثل من براش کلفتی نمیکردن.همون دعا باعث شد دو ماه بعد ازعقدم مریضی ااعصاب گرفتم خود زنی میکردم کارم به خوردن قرص اعصاب کشید منکه یه زندگی خوب و عالی رو با علی تصور میکردم شدم کلفت خونشون کارم شده بود قرص خوردن.بیست سال تموم حتی به چشم سبز فکر نکردم حتی یادم رفته بود که یه روز دوسش داشتم ولی درست پنج سال پیش یه شب خوابیدم صبح بلند شدم یه آدم دیگه بودم مثل اصحاب کهف انگار بعد از بیست سال از خواب بیدار شدم همه چیز تغییر کرده بود شب و روز گریه میکردم با خودم میگفتم چه جوری به علی بله گفتم چه جوری پیشش خوابیدم وای خدای من چشم سبز ازدواج کرده و دوتا هم بچه داره من چه جوری تونستم از علی بچه دار بشم همون حسی که از پنجم ابتدایی تا سوم راهنمایی رو به چشم سبز داشتم در من زنده شده بود شب وروزم گریه بود تا اینکه بعد 4سال سوختن به خواهرم گفتم دلم داشت میترکید خواهرم دلداریم میداد دلمم نمیخواد زندگیم بهم بخوره.اعتیاد علی از تریاک به ترامادول، شیشه و حشیش و حتی نوشیدنیها رو هم خودش درست میکنه و مصرف میکنه یه بار ترکش دادم بعد از دو ماه دوباره شروع کرد از 4 سال پیش علی هر چند وقت یه بار بهم میگه دوستت نداشتم مادرم باعث بانی ازدواج بود خیلی میخوری خرجت
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c