♡بسم رب شهدا♡
✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿
پارت ۱۳۱
داوود : وای خدای من .حال کیان خوب نبود و ما پشت در نگران صداش میزدیم .بالاخره در رو باز کرد و بیرون اومد . رنگش بشدت پریده بود و دستش روی معدش بود .آروم دستش رو گرفتم و روی مبل نشوندمش. بچه ها هم اومدن و کنارش وایسادن.
محسن: کیان حالت خوبه؟؟
کیان: ب..بله ..اقا
محمد: مطمئنی ؟ بلند شو بریم دکتر
کیان: نه لازم نیست😣
داوود: ببخشید فکر نمیکردم اینقدر حالت بد بشه😔
کیان: اشکال نداره داداش .خودم جرئت و انتخاب کردم .نترس برات جبران میکنم 😏
رسول: خب اگر حالت خوبه بیاین ادامه بازی .
کیان: آره خوبم .فقط من الان میام . بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه. به دستور مامان همیشه مجبورم میکرد با خودم قرص های مختلف بردارم تا اگر مریض شدم بتونم قرص داشته باشم و بخورم. خداروشکر ایندفعه قرص معده درد هم برام داده بود .سریع از توی کیف که روی صندلی آشپزخونه بود برداشتم و با یکم اب خوردم.نمیخواستم جلوی بچه ها بگم ولی حالم واقعا بد بود و معده درد زیادی داشتم .به هر حال مجبور شدم حفظ ظاهر کنم تا مبادا مجبور بشم برم دکتر .آخه اگر برم دکتر احتمال داره بگه معدم رو شست و شو بدن و خب درد زیادی داره .آروم قدم برداشتم و به طرف بچه ها رفتم .بین آقا محمد و داوود نشستم. داوود کنار گوشم با صدای آرومی لب زد .
داوود : ببخشید. نمیخواستم حالت بد بشه🥺😔
کیان: اشکال نداره داداش .الان که حالم خوبه.چرا اینطوری میکنی؟😩
داوود: آخه تقصیر منه .
کیان: داوود دیگه حرفش رو نزن لطفا .من حالم خوبه و همش هم تقصیر خودم بوده.باشه؟
داوود: باشه داداش🙂
کیان : خب نوبت کیه حالا؟؟
سعید:بزارید ایندفعه آقا محمد یا اقا محسن بچرخونن.
راوی: بعد از مدتی بازی تمام شد .همه حالشان جوری دیگر بود .حس آرامش تمام وجودشان را در بر گرفته بود. راست است میگویند در صحن و سرای آقا حال و هوا جوره دیگریست.همه حالشان جور دیگری بود .اما رسول .رسول بود که دلش هنوز پر بود .دلش می خواست بتواند باز هم به حرم برود اما باید تا صبح از پشت شیشه حرم را تماشا کند. رسول به درخواست خودش به طرف پنجره رفت.ویلچر را به جلو هول میداد .دستانش قدرت زیادی نداشت اما شوق دیدن گنبد طلایی حتی از پشت شیشه باعث میشد قدرت بگیرد و بتواند راحت تر چرخ های ویلچرش را به جلو هول دهد . هر چقدر رفقایش خواستند به او کمک کنند او اجازه نمی داد و خود کارش را میکرد .
رسول: به پشت پنجره رسیدم .نمیدونم چرا دستام میلرزید .ذوق داشتم یا استرس؟مطمئنم حسی نبود جز حس ارامش .دستم به سمت پنجره رفت . پنجره رو باز کردم .نسیم خنک به صورتم خورد .چشمام رو بستم و گذاشتم آرامشی که حتی از این فاصله هم میتونستم متوجه بشم رو حس کنم . چقدر خوب بود .چقدر ارامبخش. اومدن کسی رو کنارم حس کردم .نگاهم به طرف چپ خورد .آقا محمد و داوود بودن .لبخندی زدم و گفتم: آقا محمد،داوود شاید باورتون نشه اما اینجا بودنم حس خیلی خوبی رو بهم میده .چقدر خوشحالم که خدا شما رو سر راهم قرار داد .اون روزای اول ،روزایی که هیچ وقت نمیتونم فراموشش کنم ،روزایی که تازه داداشم رو از دست داده بودم .تنها پشت و پناه زندگیم حامد و پدرش شده بودن .تنها کسی که میتونستم توی بغلش گریه هامو بکنم حامد بود 🥺 اما با شما که آشنا شدم زندگیم به کل تغییر کرد .پشت و پناه های زندگیم تعدادشون بیشتر شد .داداشام زیاد شدن همدم تنهایی هام بیشتر شدن .نمیدونم اگر نبودید باید چیکار میکردم .نمیدونم چی میشد اگر شما رو نداشتم . اینجا میفهمم که خدا هنوزم هوام رو داره .😭 فهمیدم که خدا هنوز باهامه .روزایی که باهام خوب نبودید ناراحت میشدم اما وقتی فهمیدم شما به خاطر داداش من این کار هارو میکردید ، به داداشم ،به داداش مهدیم حسودی کردم .فهمیدم چند تا مرد پشتش بودن و کمکش کردن.🥺😭💔
پ.ن. حال کیان♡
پ.ن.حرفای رسول 🥺💔
https://eitaa.com/romanFms