✨
#متن_ادبی
💫
#قصّهی_غروب
🥀 هنوز بیداری کوچک غمگین من.
🍂شب به نیمه رسیده است. دشت آرام است؛ نه شیههی اسبی، نه همهمهی سپاهی، نه نعرهی دلهرهآور سواری.
🖤 چرا نمیخوابی عزیز خستهی من؟
🍂اگر امشب نخوابی سفر فردا را تاب نخواهی آورد. اگر نخوابی توان رفتن نمییابی.
🥀میگویی بابا؟ بابا خوابیده است همین نزدیکی... آرامترین خواب.
🖤نه نه دخترم تشنه نیستم.
چه جام گوارایی بود که نوشیدم. دستی مهربان، لبهای عطشزده را به خنکای آبی زلال سپرد.
🥀چه دستی! هنوز کبودی دیروز با خود داشت.
🍂بازویت را نشانم میدهی؟ نشمار زخمهای کبود و دردناکت را. اولین بار نیست که بازوی کبود میبینم. پیش از این تازیانه دیدهام؛ خطّ کبود بازوان مادر را پیشتر از بازوان کوچک تو مرور کردهام. بخواب دخترم!
🖤بی زانوان بابا نمیخوابی؟ بی دستهایی که در لای گیسوانت بلغزد چشم بر هم نمیگذاری؟
🥀از تو دور نیستم. نفسهای من در خلوت تو جاری است، مهربانتر از من، عمّه در کنار توست.
من همینجا، در نزدیکی تو خوابیدهام، آرامترین خواب؛ زیر آسمانی که تمام ستارههایش مرا نشان میدهند.
🥀خوابیدهام به آرامش روزگاری که سر بر زانوی مادر میگذاشتم یا سر بر دوش پدر، یا در گرمای بهشتی آغوش پیامبر میخوابیدم.
🍂دخترم حالا همه هستند مادر، پدر، پیامبر و کدام شب خوبتر و زیباتر و آرامتر از امشب میتوان یافت؟
🖤بخواب دخترم!
✍🏻
#دکتر_محمدرضا_سنگری
🏴🕯🏴🕯🏴🕯🏴
✅ کانال
#خیمه_عاشورایی_روز_دهم در ایتا را به دوستان خود معرفی کنید:
@roozedahom10