من سحرمتولدیکی از شهرهاهستم و امسال وارد ۲۸سالگی میشم….. همون روز اول که گوشی دستم بود تووارد تلگرام شدی و من شمارتو برداشتم و وقتی گوشیم درست شد داخل اون سیو کردم..گفتم:خب.حالا از من چی میخواهی؟من نه دوست دارم و نه خوشم میاد که با پسری دوست بشم…وحدت گفت:آخه چرا؟؟؟من که قصدم جدی هست…من دلم میخواهد با تو ازدواج کنم،گفتم:نه،.هر وقت اومدی خواستگاری اون وقت نظرمو میگم وحدت گفت:دختر تو چقدر قدیمی و پاستوریزه ایی؟؟بیا یه مدت باهم دوست بشیم و امتحان کنیم..مطمئن باش پشیمون نمیشی…گفتم:نه نمیخواهم.من اهلش نیستم و پاستوریزه بودن رو دوست دارم…وحدت اینقدرگفت و گفت تا بالاخره قبول کردم و باهاش دوست شدم..بعد از اینکه توی مجازی باهم دوست شدیم و هر روز چت کردیم یه روز وحدت گفت:میتونم بهت زنگ بزنم تا صدای قشنگتو بشنوم؟؟با این جمله اش یاد ساناز افتادم که تلفنی با کسرا حرف میزد.با خودم گفتم:فقط باهم حرف میزنیم مثل ساناز،تازه کسی نیست که ببینه یا بشنوه و به بابا خبر بده..بهتره بهش بگم زنگ بزنه….. ادامه در پارت بعدی 👇 ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈