بسم الله الرحمن الرحیم
#یادت_باشد
فصل دوم
آزمایش که دادیم ،چند دقیقه ای نشستم .به خاطر خون زیادی بود که گرفته بودن ،ضعف کرده بودم
موقع بیرون آمدن ،حمید برگه ی آزمایشگاه را به من داد و گفت:(شرمنده فرزانه خانم،من که فردا میرم ماموریت ،بیزحمت دو روز بعد خودت جواب آزمایش رو بگیر هر وقت گرفتی حتما به من خبر بده ،برگشتم با هم میبریم مطب دکتر نشون میدیم.)
این دو روز از هم خبری نداشتیم ،حتی شماره موبایل نگرفته بودیم ،گاهی مثل مرغ سرکنده
دور خودم میچرخیدم و خیره به برگه ی آزمایشگاه ،تا چند سال آینده را مثل پازل در ذهنم با خودم میچیدم.
این دو روز به کندی گذشت ، به سراغ کیفم رفتم و برگه ی آزمایش را نگاه کروم، میخواستم ببینم باید چه ساعتی برلی گرفتن جواب آزمایش برم.
داشتم برنامه ریزی میکردم که عمه زنگ زد و
بعد لز یک احوالپرسی گرم خبر داد که حمید از ماموریت برگشته و میخواهد که باهم برای گرفتن برگه آزمایش برویم.
هر بار میخواستیم دونفری جایی برویم راحت نبودم و خجالت میکشیدم.
حمید به دنبالم آمد ،و برای گرفتن نتیجه به آزمایشگاه رفتیم ،استرس نتیجه را از هم پنهان میکردیم، ولی ته چشمهای هر دوی ما اضطراب موج میزد.
نتیجه را گرفت به من نشان داد.گفتم:(بعدا باید ناهار مهمون کنین تا من براتون جواب آزمایش رو بگم)
حمید گفت:(شما دعا کن مشکلی نباشه ،به جای یه ناهار ،ده تا ناهار میدم)
از برگه ای داده بودن متوجه شدم مشکلی نیست
ولی به حمید گفتم ،برای اطمینان باید نوبت بگیریم، دوباره بریم مطب ،از همانجا حمید با مطب تماس گرفت و برای غروب همان روز نوبت رزرو کرد.
ادامه دارد🌱
https://eitaa.com/joinchat/2742485552Cc7e2ccb1ec🏡
#شهید_سیاهکالی#کتاب_خوانی