روز باحالی بود. تیرامیسو بردم مدرسه و با شیرقهوهای که فاطمه با خودشآورده بودیم خوردیم ^^ زنگ اول مدیرت امتحان کوچولو گرفت ازمون و منم توی همون راه مدرسه خوندم. زنگ دوم فلسفه بود که حدود چهار صفحه درس داد بعد زنگ خورد (زنگا رو چون تقسیم کرده بودن توی سه ساعت کوتاه بودن) زنگ آخر هم نگارش بود. دبیر نگارشمون اولین سالی بود نگارش میدادن و کلا رشته اصلیش تدریس دینی و فلسفه است، بعد این خانومی فکر میکرد اگه درس نده ما میریم به مدیر میگیم، بعد از اول سال تا الان خط به خط درس میداد🤣🤣 ماهم باهاش صحبت کردیم بهش گفتیم ما اصلا تا الان نگارش رو نخوندیم و کل دبیرایی که تا الان داشتیم درس نمیدادن فقط موقع امتحانات نوبت اول و دوم بهمون سوالات امتحان رو میدادن ماهم قبل امتحان آماده میشدیم... و بلاخره قانع شد. آخیش.
بعداز اون منو فاطمه رفتیم پیش مدیر و بهش گفتیم که به دبیرای درسهایی که زیاد مهم نیست مثل تحلیل فرهنگی و مدیرت بگه که زیاد سخت نگیرن و بزارن ما بیشتر تمرکزمون روی دروس تخصصی و کلا نهایی و بقیه درسا باشه نه که بیایم اینارو برای پرسش و امتحان حتی کنفرانس بخونیم.. همون موقع دیگه زنگ خورد و ماهم برگشتیم خونه.
#امروز