- سِدنا
داداشم خیلی مؤدبانه خواست که تا خوابش ببره بمونه پیشم و بازی کنه. تا یکم پیش هم که رفت بخوابه حواسم نبود که با چی داشت بازی میکرد، الان که بلند شدم برم برای نماز دیدم. برادر کل کتابهام رو پخش کرده، دفتر خلاصه نویسیمو با خودکارهای رنگی، خوشگل کرده-💀- و برگهای که توش شعر ناتمومو نوشته بودم رو گم کرده. فقط میتونم خودمو اینطوری آروم کنم: خداروشکر که بدتر از این کاری نکرد -مثلا میخواستی دیگه چکار کنه عزیزم؟-
- يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً.