#قسمت_صد_وبیست_ودوم
کوچ غریبانه💔
-شهر بخصوصی رو در نظر داره؟
-نمی دونم،هنوز نگفته کجا می خواد بره.خداکنه هرجایی می ره زیاد دور نباشه.طاقت دوریشو ندارم.
-می دونم چی می گی.توی این مدت خوب فهمیدم دوری از یه عزیز چقدر سخته.باز مسعود یکی مثل عزیزو داشت
که غصه شو بخوره،ولی هیچکس نفهمید توی این مدت به من چی گذشت.
-پس چرا تمومش نمی کنی؟اون منتظر یه اشاره ست.نمی خوای وصیت عزیزو انجام بدی؟
-نمی دونم چی کار کنم.راستش خجالت می کشم.می دونم که باید باهاش حرف بزنم،ولی الان توی این موقعیت
وقت مناسبی نیست.
-چرا نیست؟اتفاقا تا دیر نشده باید به وصیت عزیز عمل کنی.
-ولی آخه الان؟
-مگه نمی خوای روح عزیزو شاد کنی؟این بهترین راهشه.
-باشه،اگه توی این چند روز فرصتی پیش اومد باهاش حرف می زنم.
به طرفم خم شد و گونه ام را بوسید؛گرم و پر مهر:
-اگه خیالم از طرف زندگی مسعود راحت بشه،دیگه هیچ نگرانی ندارم.
داشتم نگاهش می کردم که با شوق خاصی از جا برخاست و به راه افتاد.شاید رفت که مرا تنها بگذارد.حتما حس
کرده بود نیاز به تنهایی دارم تا به نحوی با خودم کنار بیایم و برای برخورد با مسعود آماده بشوم. یعنی می شه؟می
شه اون احساس گذشته دوباره بین من و مسعود جون بگیره و تازه بشه؟سالهاست که هر دومون سعی کردیم روش
سرپوش بذاریم...حالا دیگه نه من اون دختر هفده هجده سالۀ شوریده حالم،نه مسعود اون پاکباختۀ هفت هشت سال
پیش...حالا حتی از نگاه کردن به هم شرم می کنیم!چه طور می شه دوباره به حالت اول برگردیم؟
غرق در افکار و ذهنیات خودم بودم که ضربه ای به در باز اتاق خورد:
-سلام.
از دیدن مسعود هول شدم.انگار تازه از حمام بیرون آمده بود.داشت موهایش را با حولۀ کوچکی خشک می کرد.
-سلام.
از میان درگاه وارد شد:
-چیزی شده؟حالت خوبه؟
-آره چطور مگه؟!
-آخه زهرا می گفت سرگیجه داری.می گفت حالت زیاد خوب نیست.می خوای بریم بیمارستان؟
از ترفندی که زهرا زده بود خنده ام گرفت:
-نه چیزی نیست،فکر کنم فشارم افتاده.
-پس پاشو لباستو عوض کن یه سرم بهت می زنن خوب می شی.
زهرا هم پشت سرش وارد اتاق شد:
-پاشو مانی جون،یه دقیقه می ری یه آمپول تقویتی می زنی سرحال میای.
-آخه...الان...
زهرا دستم را گرفت و از جا کند:
-دیگه آخه و اما نداره.من اینجا پیش بچه ها هستم تا شما برین و برگردین.بعد که برگشتین بچه ها رو سوار می
کنیم می بریم یه دور توی شهر می زنیم.طفلیا این چند روز هیچی از عید و تعطیلی نفهمیدن.
نگاه مرددم به زهرا افتاد:
-حالا زیادم واجب نیست که من...
میان حرفم پرید:
-مسعود برو زودتر حاضر شو،این داره تعارف می کنه.چی چی رو واجب نیست اتفاقا خیلی هم واجبه.
زهرا سحر را که اصرار داشت با ما بیاید با شیرین زبانی قانع کرد که منتظر بشود تا همراه بقیۀ بچه ها با هم بیرون
بروند.
وقتی درون خودرو کنار مسعود جای می گرفتم هنوز باورم نمی شد فرصتی را که صحبتش را کرده بودم این طور
ناگهانی پیش بیاید!
با حرکت اتومبیل هر دوی ما به مقابل چشم دوخته بودیم.انگار هیچکدام خیال حرف زدن نداشتیم.نگاهم به مناظر
بیرون بود.درختان بی برگ حاشیۀ خیابان،جوی های پرآب که برگ های زرد چنار را با شتاب به پیش می برد وحال
و هوای کم تردد خیابان ها.نفهمیدم تحت تاثیر چه حسی بی اختیار گفتم:
-برخلاف همیشه خیابونا چه خلوته!
-آخه هنوز همه از تعطیلات برنگشتن.فقط توی این روزاست که تهرون یه کم آرامش داره.