#قسمت_هشتاد_وهشتم
کوچ غریبانه💔
-تو کجا می ری؟خان دایی کار داره،تو به این زودی می خوای بری چی کار؟
سحر هم دستم را گرفت:
-راست می گه مامان،ما حالا نریم،من دارم با بچه ها بازی می کنم.بازی مون تازه شروع شده.
مسعود گفت:
-ما که پیش تو خاطری نداریم،لااقل به خاطر سحر زود نرو.
نگاه ملالت بارم به او افتاد:
-برو به بابا بزرگ بگو ما آخر شب میایم،ولی در عوض فردا باید ناهار حاضری بخوری ها.
داشت از خوشحالی بالا و پایین می پرید:
-باشه مامان جونم...،مرسی که موندی.
سرگرم رنگ آمیزی یکی از نقاشی های کتاب تازه اش بود. صدا کردم: سحرجان...سحرم؟سرش را از روی نقاشی
بلند کرد: بله مامان.
_ واسه فردا ناهار چی دوست داری درست کنم؟
ته مداد را به گونه اش چسباند. داشت فکر میکرد: واسه فردا...کباب تابه ای.
_ چه خوب. غذای راحتیه...الان گوشتشو آماده می کنم می ذارم تو یخچال. فقط برنجو می پزم ، بعدشم با هم میریم
خیابون
یه کم خرید می کنیم. از نقاشیت خیلی مونده؟
_ نه داره تموم میشه ، فقط آسمونش مونده.
_ خوب پس تمومش کن تا راه بیفتیم.
داشتم گوشت و پیاز رنده شده را با هم ورز می دادم که صدای زنگ در بلند شد. بی حوصله در حالیکه گفت : " آه "
،
مدادش را انداخت و از پله ها سرازیر شد.
_ یواش برو پایین نیفتی مادر.
_ مواظبم.
کمی بعد صدای خوش و بش او با شخصی تازه وارد توجه ام را جلب کرد. از پنجره نگاهی به حیاط انداختم. الهه بود!
ظاهر ناآرامی داشت و علی رغم لبخندهایش با سحر چهره اش غمگین به نظر می آمد. احتمال دادم برای دیدن
مامان آمده
باشد ، ولی بر خلاف همیشه به جای طی کردن طول حیاط همراه سحر از پله ها بالا آمد.
سرپوشی روی ظرف گذاشتم و دستم را داخل ظرفشویی که پدرم در اولین پاگرد پله ها برای آسایش من نصب
کرده بود ،
آب کشیدم. همزمان نگاهم به آنها افتاد:
_ سلام مانی جون.
_ سلام علیکم الهه خانوم. خوش اومدی بفرما بالا
_ مزاحم نیستم؟
_ اختیار داری چه مزاحمتی ... ما هم تنها بودیم. بفرمایید ، فقط ببخشید که جا خیلی تنگه.
_دلتون باز باشه. این جا از سر ما هم زیاده.
_ خواهش میکنم. چه عجب از این ورا؟ خاله اینا چطورن؟ همه خوب هستن؟
_ ای، به لطف شما. حقیقتش این روزا هیچکدوم حال و روز درستی نداریم.
فنجان را از چای پر کردم و همراه با ظرف پولکی مقابل او گذاشتم: خدا نکنه، مگه چی شده؟
_ یعنی شما خبر نداری؟
_ می بینی که ، من مشغول زندگی خودم هستم و از همه جا بی خبرم.
_ فکر می کردم خاله بهت گفته که ناصر مریضه. الان چند وقته که تو بیمارستان بستری شده. از شنیدن این خبر
کمی جا
خوردم ولی متاسف نشدم. بلا دوره! انشاالله خوب میشه. مگه من نبودم چهل روز تو بیمارستان خوابیدم؟ خدا رو شکر
خوب شدم اومدم بیرون. بیمارستان واسه همینه دیگه ، روزی چند نفر میرن اون تو بستری میشن ، روزی چند نفرم
مرخص میشن.
_ ولی مورد ناصر فرق میکنه.
_نمی دونم این بلا دیگه از کجا اومد سراغش؟ اون سنی نداره تازه امسال میشه سی و دو سالش. حالا خیلی زوده
که...
گریه امانش نداد. هق هقش به صورتی بود که انگار از تمام وجودش بر می آمد.
_ سحر پاشو واسه عمه یه لیوان آب بیار...منظورت چیه؟ مگه ناصر چه بیماری داره؟
رطوبت صورتش را گرفت. به حالت مظلومانه ای نگاهم کرد و با صدای بغض آلودی گفت: ناصر سرطان گرفته!
باورت
میشه مانی؟ داداشم سرطان گرفته، داره پرپر میشه.
شنیدن این خبر چنان غیر مترقبه بود که در وهله اول نمی توانستم آن را باور کنم.
_ ناصر سرطان گرفته؟!!! مگه میشه؟ تا چند ماه پیش که هیچیش نبود؟!
_ حالا که شانس ما شده. مریضی که خبر نمیکنه. دو سه ماه پیش احساس میکنه که کشلاه رانش موقع نشستن و پا
شدن
درد می گیره. میگه اولش به روی خودم نیاوردم ولی دیدم روز به روز بدتر میشه. خلاصه میره با دکتر زندان در
میون
میذاره ، بعد از کلی معاینه و آزمایش میفهمن سرطان پروستات گرفته.
سحر که تمام حواسش به صحبتهای ما بود قیافه اش حالت نگرانی پیدا کرد . مامان سرطان یعنی چی؟
هنوز از شنیدن این خبر گیج بودم. دستی به سرش کشیدم: چیزی نیست عزیزم اسم یه نوع بیماریه، انگار بغض
کرده بود : یعنی بابا
ناصر می میره؟
_نه مادر... این چه حرفیه؟ چند وقت دیگه که خوب دوا درمون شد صحیح و سالم از بیمارستان میاد بیرون. حالا
پاشو برو ببین دایی
مجید از کلاس برگشته یا نه؟
_ چی کارش دارین؟
_کارش دارم. پاشو.