•°•﴿بسم الله رحمن الرحیم﴾•°•
#پارت_79🌹
#محراب_آرزوهایم💫
روی تخت سفت و سخت پادگان میشینم، پتوی سربازی روش رو دورم میکشم و به فکر امروز فرو میرم، به فکر دهلاویه و طلائیه.
هر وقت یاد دهلاویه و مناجات شهید چمران میافتم قند توی دلم آب میشه، یعنی منم میتونم اینطور عاشق و شیدای خدا بشم و باهاش عشق بازی کنم؟
حتی یاد بودشون مثل خودشون باشکوه و عظمته و از همه مهم تر نمایشگاهش که با دیدن هر عکس و نقاشیِ پشت شیشههای تابلو میتونی زمان جنگ رو کمی توی ذهنت تصور کنی و با مردمان اون زمان همزاد پنداری کنی. و اما طلائیه! وقتی که از بین اون سیم خاردارها و خاکریزهای شنی رد میشی و به تابلوی سه راه شهادت میرسی...
هیچ وقت حس و حال اون لحظه رو از یاد نمیبرم، سه راهی که زیر آب رفته، داخلش یک تانک قدیمی مدفون شده و از زنگارهاش رنگ آب به قرمزی میزنه.
«اون لحظه وقتی به خودم اومدم کنار اون برکه نشسته بودم و از اشک چشمهام صورتم خیس شده بود. قشنگ ترین حس، اون لحظهی برخورد نگاهم با قایقی بود که کنار سیم خاردارها قرار گرفته بود و داخلش هفت سین کوچیکی چیده شده بود.»
میتونم به جرات بگم قشنگ ترین جاییه که تابحال رفتهم. حال و حس اون موقع به قدری وصف ناپذیره که هر وقت به یادش میافتم بغض گلوم رو به اسارت میگیره فقط در یک جمله میتونم بگم:«طلائیه عجب طلاییه!»
کمکم همه به خواب میرن اما حس و حال عجیبی تا مغز استخونم نفوذ میکنه که انگار خواب به چشمهام حرام میشه و لحظهای نمیتونم پلک روی پلک بزارم.
از جام بلند میشم و تصمیم میگیرم تا دوری بیرون سوله بزنم و از آسمون پر ستارهی شب آرامش خاطر بگیرم.
چند قدمی که از در سوله دور میشم خوف و ترس عجیبی به وجودم چنگ میزنه که بیاختیار چشمهام رو میبندم و با خودم میگم:
- اینجایی که من امشب ایستادم خون هزاران شهید بابتش ریخته شده، هزار شهید بدون هیچ ترس و واهمهای برای دفاع از کشور و ناموسشون جونشون رو فدای این خاک و سرزمین کردن تا من و بقیه با امینت و آرامش زندگی کنیم تا هیچ کسی نگاه چپ به این مرز و بوم نندازه. درسته، شهدا هیچ وقت از بین نمیرن و همیشه زنده هستن، یاد و خاطرشون توی ذره ذرهی خاک اینجا جاودانه شده. پس بدون شک مواظبم هستن و جای هیچ ترسی توی دلم وجود نداره!
چشمهام رو باز میکنم و نفس عمیقی میکشم که ریههام با اکسیژن خالص هوا تازه میشن.
شروع میکنم به راه رفتن روی شن ریزههای زیر پام و همینطور باهاشون نجوا میکنم.
نگاهی به ساعت دور دستم میندازم که عقربههاش ساعت دو رو نشون میدن.
به محل سنگر مانند وسط پایگاه میرسم، داخلش میشم و نفس عمیقی میکشم. با اینکه بوی نم و گرد و غبار فضاش رو گرفته اما بازهم احساس خوبی بهم میده، روی حصیر خاکی زیر پام قدم میزارم، دیگه نگرانی برای کثیف شدن لباسهام ندارم و با این فضا حسابی خو گرفتم.
نگاهم به فلش روبهروم میافته که جهت قبله رو نشون میده، به سمتش روی زمین میشینم و زیارت نامهی بین دستهام رو باز میکنم، از داخل فهرستش زیارت عاشورا رو پیدا میکنم، همینطور ورق میزنم تا به صفحهی مورد نظرم میرسم و زیر لب شروع میکنم به خوندنش...
•°•﴿بسم الله رحمن الرحیم﴾•°•
#پارت_80🌹
#محراب_آرزوهایم💫
انقدر حس خوب معنوی کل وجودم رو پر میکنه که از ذوق زیاد دوست دارم تا میتونم از خدا تشکر کنم بابت این سفر قشنگی که نصیبم کرده.
در همین بین یاد حرف حاج آقا سامعی میافتم که همیشه میگه:
« سعی کنید همیشه با وضو باشید، چون ذره ذرهی هواش، حتی تک تک این شن ریزهها از وجود شهداست.»
لبخندی روی لبهام مهمون میشه و با گفتن "یا علی" از جام بلند میشم و دو رکعت نماز شکر بجا میارم، انگار تمام وجودم از عشق خدا و شهداش لبریز شده!
بعد از نمازم سجدهی شکری به جا میارم. کم کم چشمهام سنگین میشن و کنار سنگر پلک روی پلک میزارم.
از صدای همهمهی عجیبی از خواب میپرم و ته دلم خالی میشه که مبادا اتفاقی افتاده باشه. از جام بلند میشم و چادرم رو مرتب میکنم، با احتیاط به سمت در سنگر میرم، نوری که از بیرون به چشمم میاد نظرم رو جلب میکنه و به بیرون قدم برمیدارم.
به جیپی چشم میدوزم که چند قدمیم میایسته و مردی قوی هیکل از داخلش پیاده میشه، به سمت جمعی میره که کمی دور تر از من دور آتیش روی خاکها نشستن و نقشهی روبهروشون رو برانداز میکنن. به صدای خندهی بلندی سرم میچرخه و جمعی رو میبینیم که دور هم گرد اومدن، باهم چایی مینوشن و حسابی گرم صحبت شدن.
لباسهای نظامی که به تن دارن خیلی برام آشناست اما هرچی فکر میکنم به یاد نمیارم که کجا و کی اونها رو دیدم.
کمی اون ور تر چند نفری توی دل شب به مناجات با خدا نشستهن و انگار از هفت دولت آزادِ آزادن؛ از حال خوب و سرزندگیشون لبخندی رو لبهام میشینه.
با صدای قرائت و لحن دلنشین کسی سرم رو میچرخونم، شخصی رو میبینم که چند قدم ازم فاصله داره و درحال زیارت عاشورا خوندنه، سرم رو به کیسههای خاکی سنگر میزارم و به صدای روح نوازش گوش میسپارم، چنان در اعماق وجودم غرق میشم که متوجه نمیشم کی تموم میشه و سجدهی نهاییم بجا میاره.
سجادهی کوچیک جیبیش رو جمع میکنه و از جاش بلند میشه، بدون اینکه بهم نگاه کنه مخاطب قرارم میده و میگه:
- تا وقتی که به وصیت ما عمل کنین ما در هر مکان و هر زمان مواظب شما هستیم، یادتون نره که شهدا زنده اند، خوشحالم که به جمع ما پیوستی!
لحظهای یاد عکسهای دهلاویه میافتم، لباسشون شبیه لباس شهدای توی عکسه. تا متوجه این امر میشم، میخوام لب باز کنم و چیزی بگم اما با تکونهای دست هانیه از خواب میپرم، با ترس از جام بلند میشم که هانیه محکم بغلم میکنه و همینطور که گریه میکنم با لحن توبیخی میگه:
- چرا توی خواب گریه میکردی؟ چرا اینجا خوابیدی؟ میدونی چقدر دنبالت گشتیم؟
☞☞☞
به هر طرفی که میچرخم خوابم نمیبره بهناچار از پادگاه خارج میشم و کم کم به سمت کوههای نزدیکمون قدم برمیدارم.
برای هزارمین به یاد سوریه میافتم و فکر اینکه نتونم برم آزارم میده. سرم رو به زیر میندازم، نگاهم رو به کفشهای خاک گرفتهم میدم و با بغض زیر لب از شهدا کمک میخوام.
- راه راست رو بهم نشون بدین و کمکم کنین تا منم مثل شما در راه خدا قدم بردارم و شهید بشم.
نگاهی به آسمون بالای سرم میندازم، چیزی نمونده تا اذان.
دوباره راه پادگان رو پیش میگیرم تا نماز شب بخونم.
- توفیق اجباری هم مزیتهای خودش رو داره.
لبخندی میزنم و به سمت سنگر وسط پادگان میرم، انگار قطعه قطعهی این زمین نجوای عاشقی کنار گوشم میخونه و اغواگرانه عطش شهادت رو به جونم میزاره، تنها در یک جمله میتونم بگم:«عاشقی درد است و درمانش شهادت!»
نمازم رو که میخونم چشمهام کمی سنگین میشه و به سمت خوابگاهم راه کج میکنم.
زمان زیادی نمیگذره که با صدای مهدیار به سختی لای چشمهام رو باز میکنم، اولین کاری که میکنم به ساعت دور دستم نگاه میکنم، سه ساعت بیشتر خوابیدم و الآن هم به لطف آقا مهدیار بدخواب شدم.
از شدت عصبانیت تا میام چیزی بهش بگم کلافه میگه:
- بیا بیرون، خانمم کارت داره...
صالحین تنها مسیر
•°•﴿بسم الله رحمن الرحیم﴾•°• #پارت_80🌹 #محراب_آرزوهایم💫 انقدر حس خوب معنوی کل وجودم رو پر میکنه ک
•°•﴿بسم الله رحمن الرحیم﴾•°•
#پارت_81🌹
#محراب_آرزوهایم💫
با تعجب بهش نگاه میکنم که بیرون میره، دستی به موهای آشفتهم میکشم و از سوله خارج میشم، همینطور که دستهام رو به چشمهای خواب آلودم میکشم دنبالشون میگردم، هانیه خانم رو میبینم که کنار مهدیار ایستادن و هراسون دور و برشون رو نگاه میکنن. سمتشون پا تند میکنم که بیمقدمه با من من میگن:
- سلام...ببخشید...نرگس به شما نگفته میخواد جایی بره؟
متوجه منظورشون نمیشم، چشمهام رو ریز میکنم و با حالت گیجی میپرسم.
- متوجه نمیشم!
مهدیار پوفی میکشه و کلافه جوابم رو میده.
- خانمم بیدار شده دیده نرگس خانم نیست، تو نمیدونی کجا رفتن؟
- نه، به من چیزی نگفتن. همه جا رو گشتین؟
هانیه خانم از شدت نگرانی دستشون رو به سر میگیرن و زیر لب به مهدیار میگن:
- حالا چیکار کنیم؟ ای خدا اگه من این دختر رو ببینم، خیره سر! تا ما رو سکته نده ول کن نیست.
با این حرف یاد حرف بابا میافتم که قبل سفر حسابی سفارش کرد تا مواظبشون باشم، تا متوجه بحران میشم خواب از سرم میپره و با نگرانی میگم:
- من خودم پیداشون میکنم، شمام به کسی چیزی نگین اینجا امنه نمیتونن دور شده باشن.
به محض تموم شدن حرفم منتظر صحبتی از جانبشون نمیشم و به سمت در پادگان پا تند میکنم، زیر لب میگم:
- ای خدا! این دختر دست من امانته اگه بلایی سرش بیاد؟
تا جایی که میتونم همه جارو میگردم، از کلافگی دور خودم میچرخم، آخه توی پادگان به این بزرگی چجوری پیداشون کنم؟
در همین بین نگاهم به دور ترین سنگر میافته، نور امیدی توی دلم روشن میشه و سمت سنگر قدم بر میدارم.
- خدایا دوباره نه، چند دفعه باید دنبال این...
تا پردهی جلوی سنگر رو کنار میزنم با جسم سیاه رنگی روبهرو میشم که گوشهی سنگر افتاده و باعث میشه حرفم رو ادامه ندم، فانوس تزئینی کنار دستم رو برمیدارم، با ترس نزدیکش میشم و فانوس رو کمی نزدیک میبرم که ضربان قلبم به شدت بالا میره اما با دیدن چهرهی نرگس خانم نفسی از سر آسودگی میکشم؛ کنار سنگر میشینم، چشمهام رو میبندم و با خودم میگم:
- خدایا شکرت! ولی نگهداری از یک دختر سخت تر از سر و کله زدن با خطرناک ترین مجرمها و دستیگیری شونه.
پوزخندی میزنم و دستم به سمت تلفنم میره، به مهدیار زنگ میزنم تا خودشون رو برسونن...
☞☞☞
از خجالت روم نمیشه سرم رو به طرف هانیه بچرخونم، تنها به عکس تار خودم روی شیشهی اتوبوس نگاه میکنم و از شرم زیاد انگشتهای دستم روی روی شیشه میکشم تا کمی از ماجرای امروز فاصله بگیرم. برای دومین بار همهشون رو توی دردسر انداختم و حسابی نگرانشون کردم.
زیر چشمی به هانیه نگاه میکنم که با چهرهی عصبانی نشسته، مدام باهام اوقات تلخی میکنه و جوابم رو نمیده. خودم رو براش لوس میکنم و با لحن کش داری میگم:
- هانیه دیگه!
با ابروهای گره خورده سمتم برمیگرده و توی ذوقم میزنه.
- هانیه و کوفت! تا من رو دق ندی ول کن نیستی نه؟
- به خدا نفهمیدم چی شد که خوابم برد، قول میدم دیگه تنهایی دور نشم.
دوباره سرش رو برمیگردونه و جوابم رو نمیده، لبهام آویزون میشه، دستش رو بین دستهام میگیرم و فشار ریزی بهش وارد میکنم.
- هانی جونم!
سمتم سر میچرخونه و میگه:
- باشه حالا خودت رو لوس نکن.
لبخندی میزنم که خندهش میگیره و ادامه میده.
- بیچاره امیرعلی داشت قالب تهی میکرد، همش باید دنبال تو بگرده...
•°•﴿بسم الله رحمن الرحیم﴾•°•
#پارت_82🌹
#محراب_آرزوهایم💫
در ادامه آروم میخنده که سر جام کمی قد بلندی میکنم و با چشم دنبالش میگردم. چند صندلی جلوتر کنار مهدیار نشسته، سرش رو روی شونهی مهدیار گذاشته و خوابش برده. دوباره یاد چند ساعت پیش میافتم که از خجالت گونههام رنگ میگیره و هانیه با کنایه میگه:
- چشمهات رو درویش کن نرگس خانم.
پوزخندی میزنم، زیر لب دیوونهای نسارش میکنم و سرم رو به سمت بیرون میچرخونم، با تداعی شدن خواب دیشبم داخل ذهنم لبخندی روی لبهام میشینه و حس خوبی بهم دست میده که برای هیچکس تعریف نکردم.
از اتوبوس که پیاده میشم کمی پام داخل زمین ماسهای مانند و نمناک زیر پام فرو میره.
به روبهرو که چشم میدوزم سراسر آبه اما کمی که جلوتر میریم نیزار بزرگی داخل رودخونه به چشم میاد و وسطش پل چوبیای روی آب تعبیه شده. سعی میکنم با توجه به حرفهای راوی تک تک صحنههایی که شنیدم رو تصور کنم.
لب آب میرم و دستم رو روی سطح کدرش فرود میارم که از شدت سرما تنم به لرزه میاد.
قدم اول رو که روی پل چوبی میزارم لغزش زیادی زیر پام حس میکنم و از شدت ترس چشمهام رو محکم روی هم میزارم تا کمی زیر پام آروم میگیره و محطاتانه شروع میکنم به راه رفتن.
خورشید بالای سرمون قرار میگیره و اشعهی داغ و سوزانش درست روی چادر مشکی رنگم سایه میندازه که دو چندان گرما رو جذب بدنم میکنه، کم کم تشنگی بهم قالب میشه اما به راهم ادامه میدم.
تضاد عجیب این دو پدیده ذهنم رو مشغول میکنه، سرمای شدید آب و گرمای سوزان آفتاب. لحظهای دلم به حال شهدای غواص میسوزه، شبهای سرد با این آبی که تا مغز استخونت رو منجد میکنه، با وجود تجهیزات کم و روزها توی اون لباسهای چسب و خفه کننده زیر این آفتاب ملتهب واقعا چطور میشه؟
با صدای کسی به خودم میام، پسر بچهی کم سن و سالی روبهروم میبینم که کیسهای از جنس چتایی جلوم میگیره و با چشمهای مظلومش میگه:
- نیت کنین یک دونه بردارین.
نگاهی به کاغذهای لول شدهای که با ربانهای قرمز بسته شدن میندازم، چشمهام رو میبندم و یکی رو از داخلش بیرون میکشم، توی دستم نگه میدارم و به راهم ادامه میدم. هر چی جلوتر میرم داخل سینهم احساس سنگینی میکنم و انگار راه تنفسم گرفته میشه، نفس عمیقی میکشم تا بتونم کمی از این سنگینی داخل سینهم رو کم کنم. هرکار میکنم نمیتونم بغضم رو مهار کنم.
سمت رودخونه برمیگردم،
به خشکی که میرسم روی خاکهای نمناک کنار رودخونه میشینم، زانوهام رو بغل میکنم و بیتوجه به حضور بقیه بغضم میترکه و بیپروا شروع میکنم به گریه کردن.
چند دقیقهای که میگذره صدای گرفتهی هانیه کنار گوشم بلند میشه.
- بسه نرگسی...بلندشو بریم.
بریده بریده لب میزنم.
- نـ...نمی...تونم.
گلوم از شدت بغض و گریههام به سوزش میافتم و دیگه توان حرف زدن رو بهم نمیده. هانیه زیر بازوم رو میگیره.
- جلوتر یک سنگره، پاشو بریم دو رکعت نماز بخونی آروم میشی...
☞☞☞
صدای گریه کسی که به گوشم میرسه سرعتم رو بیشتر میکنم تا زودتر برسم و ببینم چی اتفاقی افتاده. به خشکی که میرسم نرگس خانم رو میبینم که توی خودشون جمع شدن و صدای هق هقشون بلند شده. نگاهم به خانم مهدیار میافته که نزدیکشون میشه و کنار گوششون چیزی میگن.
سرم رو پایین میندازم، دور تر از اونها روی زمین میشینم و با خودم به فکر فرو میرم. اولین باره که به راهیان نور میان، هم خادم شدن هم انقدر حس و حال خوبی دارن و تونستن با شهدا ارتباط بگیرن که یک حس حسادت که نه اما خیلی بهشون قبطه میخورم.
لبخند تلخی روی لبهام میشینه، سرم رو به دو طرف تکون میدم که مهدیار بهم نزدیک میشه، سرم رو بلند میکنم و به چشمهاش خیره میشم که میگه:
- خانم ما رو ندیدی؟
- چرا، با نرگس خانم رفتن تو اون سنگره.
به محض تموم شدن حرفم سپهر به جمعمون اضافه میشه و درحالی که یک جعبهی خالی دستمال کاغذی توی دستهاشه میگه:
- علی آقا دیگه جعبهی دستمال کاغذی نداریم.
مهدیار به سمتش سر میچرخونه و با چشمهای ریز کرده ازش میپرسه.
- تو که یک بار کامل دور دادی.
با نگاهش به سنگر اشاره میکنه و میگه:
- نه خب میخوام ببرم توی سنگر، اونجا نبردم.
ناخودآگاه ابروهام به هم گره میخوره و از جام بلند میشم.
- لازم نکرده!
با مکث شونهای بالا میندازه و بدون اینکه چیزی بگه به سمت پل حرکت میکنه...
•°•﴿بسم الله رحمن الرحیم﴾•°•
#پارت_83🌹
#محراب_آرزوهایم💫
به سمت سنگر میرم و آروم به هانیه خانم میگم:
- باید تا شب نشده به اروندم بریم.
باشهای زیر لب زمزمه میکنن و به داخل سنگر میرن.
از علقمه تا اروند نیم ساعت بیشتر راه نیست و خداروشکر به موقع به مقصدمون میرسیم. قبل از اینکه کسی پیاده بشه از جام بلند میشم و صدام رو بلند میکنم.
- از اتوبوس که پیاده شدین به سمت اسکله برین. لطفا همگی نزدیک کشتی منتظر بمونین و بعد از گرفتن جلیقه وارد کشتی بشین.
از همه زودتر پیاده میشم و بقیه رو هم از این امر با خبر میکنم...
☞☞☞
به سمت اسکله حرکت میکنیم و جلیقهی نارنجی رنگی رو که بهمون میدن به تن میکنیم.
داخل کشتی به وسیلهی پردهی بلندی بخش خانمها و آقایون از هم جدا میشه تا اینکه هر دو طرف راحت باشن.
با اشتیاق لبهی کشتی میایستم تا بتونم به راحتی اروند رود رو از نظر بگذرونم. کمی که راه میافتیم راوی شروع میکنه به تعریف.
- اروند رود پر از رمز و رازه، قصهی عجیبی در خود پنهان کرده، حکایت رشادت شهدای غواص که شبیه یک افسانهست اما افسانهای که هزاران واقعیت غیر قابل انکار رو با خودش همراه داره. اصلی ترین واقعیت اینه که رزمندگان ما دست خالی و با کمبود تجهیزات نظامی اما با وجود اعتقاد راسخ به آرمانهای امام راحل و انقلاب اسلامی، در نبردی نابرابر دنیا رو تکون دادن.
صداش رو بلند تر میکنه که وجودم رو به لرزه میندازه:
- اینجا مدفن عاشقان غواص علقمهست برای اینکه اینجا آب فراتست، همون آبی که ابلفضل (ع) با لب تشنه از اون بیرون اومد اما آب نخورد. شهدای غواص در داخل این آب، با لب تشنه آتش گرفتن و سوختن. موقع حملهی عراق به جای اینکه آب، آتش رو خاموش کنه مواد منفجره، آب رو آتش میزدن، ترکشها به بدن شهدای غواص میچسبید، با وجود لباس پلاستیکی غواصی، آتش بدن اونها رو میسوزوند و لحظه لحظه مثل شمع آب میشدن. شهدای غواص درون آب، آتش گرفتن.
وصیت نامهی شهدا چراغ راه زندگی ماست و همهی این جوونها پر پر شدن برای اینکه حجاب بانوان ما، حیا و چشم جوانان ما حفظ بشه.
همینطور که به عراق نگاه میکنم یک آدم چقدر میتونه بیرحم که اینطور یک عده رو به آتیش بکشه و سوختنشون رو تماشاکنه؟
توی علقمه انقدر که گریه کردم انگار اشکهام خشک شده، هرکار میکنم نمیتونم گریه کنم و این موضوع بیشتر آزارم میده و قلبم رو به درد میاره.
نگاهم رو از گند کاهگلیِ روبهروم میگیرم و کف قایق کنار هانیه میشینم. با صدای جیغ خفهای با تعجب سر میچرخونم و دلیل این صدا رو از هانیه میپرسم که میگه:
- هیچی حدیث حالش بد شده داره خودش رو لوس میکنه.
حسنا که کنارم نشسته با صدای هانیه میگه:
- بیا من قرص ضد تهوع دارم.
قرص رو دست به دست بهش میرسونیم، درحالی که صورتش از حرص قرمز شده میگه:
- من اینو با چی بخورم؟
آروم هممون میزنیم زیر خنده که بیشتر حرصش میگیره.
- کجاش خنده داشت؟!
فاطمه با شوخی و خنده دستی روی شونهش میزاره و میگه:
- میتونی از آب رود استفاده کنی، این اجازه رو بهت میدم.
هانیههم برای تأیید حرفش با خنده ادامه میده.
- آره فکر خوبیه شاید شفات دادن.
دوباره همه میخندیم که حسنا با اعتراض میگه:
- اگه یک دقیقه صبر کنین آب معدنیم رو از تو کیفم در میارم...
صالحین تنها مسیر
•°•﴿بسم الله رحمن الرحیم﴾•°• #پارت_83🌹 #محراب_آرزوهایم💫 به سمت سنگر میرم و آروم به هانیه خانم میگم
•°•﴿بسم الله رحمن الرحیم﴾•°•
#پارت_84🌹
#محراب_آرزوهایم💫
هانیه که امروز حسابی حس شوخیش گل کرده خندهی ریزی میکنه و جوابش رو میده.
- حسنا جعبه ابزارمونه همه چیز توی کیفش هست.
همینطور که به کارها و حرفهاشون میخندم به این فکر میکنم که چقدر با دوستهای دانشگاه هم فرق دارن اما بودن باهاشون رو به اون دوران ترجیح مید. حس میکنم اینجا خیلی خوشحال تر از اون زمانم و بدون شک تمام اینها رو مدیون شهدام.
توی دلم برای هزارمین بار خداروشکر میکنم و ازش بخاطر این همه اتفاقات خوب و قشنگ تشکر میکنم.
از کشتی که پیاده میشیم زمانی رو آزاد میزارن تا چرخی دور و اطراف بزنیم اما از شدت خستگی به اتوبوس پناه میبرم، چشمهای خستم رو روی هم میزارم و بیدرنگ به خواب میرم.
به پادگان که میرسیم به محض اینکه قصد استراحت میکنیم گوشی هانیه زنگ میخوره و همه خادمها به وسیلهی مهدیار احظار میشن.
به سمت آشپزخونهی پادگان میریم که از هانیه علتش رو میپرسم و اونم در جوابم میگه:
- چون آش رشتهی نذری پختن گفتن شماهم بیاین یک هم بزنین.
به آشپزخونه که میرسیم اولین نفری که جلوی چشمهام ظاهر میشه امیرعلیه که پای دیگ آش وایستاده و در حال هم زدنه، دوستهاشم مثل همیشه دورش رو گرفتن، دستش میندازن و با صدای بلند میخندن.
- انشاءﷲ حاجت روا بشی برادر.
سری به نشانهی تأسف تکون میده که نگاهش به ما میافته و بعد از عذرخواهی کوتاهی همه رو بیرون میکنه، نگاهم به شخصی میافته که هنوز کنار دیگ وایستاده و خودش رو باهم زدن آش مشغول کرده. با صدای امیرعلی سر میچرخونم که اون پسر رو با لحن محکمی مورد خطاب قرار میده.
- سپهر بیا بریم.
تا نگاهم رو متوجه خودش میبینه اخمهاش رو درهم میکشه که منظورش رو از این کار متوجه نمیشم. باهم دیگه از آشپزخونه خارج میشن و به سمت دیگ آش میریم.
نوبت به منکه میرسه ملاقه رو به دست میگیرم اما هرچی فکر میکنم چیزی به ذهنم نمیرسه که با لحن شوخ حدیث سرم رو بلند میکنم و بهش نگاه میکنم.
- منتظر چی هستی؟ با مشخصات داری آمار میدی.
آرنج هانیه تو پهلوش فرود میاد و در ادامه میگه:
- عه، اذیتش نکن بزار هرچی دوست داره از شهدا بخواد.
حدیث هم به نشونهی تسلیم دستهاش رو بالا میاره و چیز دیگهای نمیگه.
همینطور که هم میزنم یاد مامان ملیحه میافتم که چقدر دلم تنگ شده و آرزوی خوشبختی و سلامتی ابدی برای خودش و حاجی میکنم.
فاطمه به عنوان آخرین نفر ملاقه رو ازم میگیره که هانیه میگه:
- فاطمه صبر کن، مهدیار میگه یکم سبزی هست بزار بیارن اوناهم بریزیم.
باشهای زیر لب زمزمه میکنه که تلفنش زنگ میخوره، گل از گلش میشکوفه و با ذوق تماس رو وصل میکنه.
- به! سلام آقا امیرعلی.
به خوبی شما ماهم خوبیم.
منکه همیشه هستم شما هعی نیستی، الآنم خدا میدونه کجا داری سیر میکنه.
امیرعلی اذیت نکنها!
منتظرم سبزی بیارن بریزیم تو دیگ آش.
شما نگران نباش، وقتی که برگشتیم قشنگ میریم با بابات صحبت میکنیم.
انشاءﷲ که همه چیز خوب پیش بره و تکلیف ماهم مشخص بشه.
باشه قربونت.
علی یارت، خداحافظ.
سعی میکنم خودم رو مشغول کاری نشون بدم اما تمام حواس و فکرم پی تلفن فاطمهست که چی میگه، به محض قطع کردنش هزار و یک فکر به سرم خطور میکنه.
« امیرعلی ما پشت خط بود؟ چه معنی میده آخه؟ خدای من اصلا با عقل جور در نمیاد، هم فاطمه دختر معقولیه هم امیرعلی اهل این کارها نیست. خدایا چرا ربط بین این دو موضوع رو نمیفهمم؟ یعنی چی با بابات صحبت میکنیم؟ یعنی حاجی چی میگه؟ پس چرا هیچی رو نمیکردن؟ خجالت نمیکشه چپ میره راست میره میگه نرگس خانم فلان، نرگس خانم بصار؟ بعد پشت پرده...استغفرﷲ نگران ازدواجشون هم هست؟ اصلا چه دلیلی داره من به این چیزهای بیخود فکر میکنم؟ با هرکی دلش میخواد بره ازدواج کنه مگه من مفتشم؟»
•°•﴿بسم الله رحمن الرحیم﴾•°•
#پارت_85🌹
#محراب_آرزوهایم💫
قبل از اینکه ذهنم زیر خرواری از سوالات و خود درگیریهام جون بده با تکون دستی به خودم میام و نگاهم به فاطمه میافته که با خنده میگه:
- چند دقیقهست دارم صدات میکنم، کجا سیر میکنی؟ عاشقیها!
نگاه بیتفاوتی بهش میندازم و سرم رو میچرخونم تا مجبور نباشم ظاهر دو روش رو تحمل کنم که مشتی سبزی برمیداره و داخل دیگ میریزه.
- انشاءﷲ همهی جوونها زودتر برن سر خونه و زندگیشون.
سرم رو میچرخونم و چپ چپ نگاهش میکنم که هانیه حرفش رو تأیید میکنه.
- انشاءﷲ.
نگاه معنا داری به هانیه میندازم که پرسشگرانه بهم خیره میشه، نگاهم رو ازش میگیرم و با خودم میگم:
- یعنی توهم خبر داشتی و به من هیچی نگفتی؟!
همون موقع با صدای امیرعلی نظر هممون جلب میشه.
- زودتر بیاید بیرون خدام چند کاروان دیگه هم قراره بیان.
هانیه با اشاره به من میگه:
- بقیه سبزیها رو بریز بریم.
قبل از اینکه امیرعلی بره فاطمه کمی صداش رو بلند میکنه.
- ببخشید آقا امیرعلی میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
قبل از اینکه حرفی بزنه بیرون میره که با حرص اداش رو در میارم، هانیه که دوباره متوجه حالتم میشه با تلفیقی از خنده و تعجب میپرسه.
- وا! چته تو؟ چرا اینجوری میکنی؟
برای پوشوندن گافی که دادم لبخند تصنعیای میزنن و ما بقی سبزیها رو داخل دیگ میریزم.
چون داخل اتوبوس خوابیدم حسابی خواب از چشمهام رخت بسته. تصمیم میگیرم نحوهی نماز شب خوندن رو از حسنا یاد بگیرم تا امشب بتونم به همون سنگر وسط پادگان پناه ببرم و بتونم با خدای خودم خلوت کنم.
تقریبا ساعتهای دو نصف شب بعد از کلی حرف زدن و خندیدن با اعتراض بقیه به بستر میرن و موقعیت رو برای من فراهم میکنن تا بتونم به استقبال اولین مناجات شبانهم برم.
حدود نیم ساعتی صبر میکنم تا به طور کامل از خوابیدن همه، مخصوصا هانیه مطمئن بشم. جانماز و مفاتیح کوچیکم رو از داخل کیفم بیرون میکشم، پاورچین پاورچین به سمت در سوله میرم که صدای حدیث میخکوبم میکنه و با صدای آرومی مورد خطاب قرارم میده.
- نرگس کجا میری؟
دستم رو به نشانهی سکوت روی لبهام میزارم و میگم:
- هیس! میرم بیرون یک دوری بزنم، زود برمیگردم به هانی چیزی نگیها!
داخل اون تاریک شب لبخندش رو حس میکنم که با خوشحالی بدرقهم میکنه.
- باشه برو، التماس دعا.
لبخندی بهش میزنم و جوابش رو میدم.
- حاجتت روا.
نصف شبی شوخیش گل میکنه، دستهاش رو بلند میکنه و با لحن بامزهای حرفم رو تصدیق میکنه.
- الهی آمین!
آروم آروم به بیرون قدم میزارم و زیر لب همش از خدا خواهش میکنم تا کسی توی سنگر نباشه. سنگر رو که خاموش میبینم با خوشحالی به سمتش شتاب میکنم، وقتی اونجا رو خالی از سکنه میبینم با خوشحالی دستهام رو بهم میکوبم و جیغ خفهای میکشم که فورا دستم رو جلوی دهنم حائل قرار میدم تا صدای جیغم کسی رو به اینجا نکشونه. فانوس کنار در رو روشن میکنم و با شوق و ذوق زیادی جانمازم رو وسط سنگر پهن میکنم تا به قول حسنا هرچه زودتر طعم این مناجات شیرین رو حس کنم...
صالحین تنها مسیر
•°•﴿بسم الله رحمن الرحیم﴾•°• #پارت_85🌹 #محراب_آرزوهایم💫 قبل از اینکه ذهنم زیر خرواری از سوالات و خ
•°•﴿بسم الله رحمن الرحیم﴾•°•
#پارت_86🌹
#محراب_آرزوهایم💫
نمازم که تموم میشه زانوهام رو بغل میکنم، سرم رو روی زانو میزارم و توی فکر فرو میرم.
«این چند روزی که اینجا اومدم حسابی روحیهم عوض شده، انگار یک آدم دیگه شدم. تمام اون اتفاقات برام یک رویا شده و دیگه بهش فکر نمیکنم. نه گوشه گیری میکنم، نه ساکت و بیحرف یکجا میشینم؛ دوباره همون نرگس سابق شدم. انرژیای که اینجا بهم منتقل میکنه انقدر زیاده که هر لحظه توی این فضا قدم برمیدارم شور و ذوق عجیبی توی رگهام جریان پیدا میکنه اما وقتی یاد حرف هانیه میافتم که گفت (فردا آخرین روزه و دیگه باید برگردیم) پردهای از غم روی قلبم رو میگیره و توی مشتش فشار میده.»
آهی از ته دل میکشم که لحظهای تمام اتفاقات داخل آشپزخونه توی ذهنم تداعی میشه و بدنم یخ میکنه، حالت عجیبی که دلیلش رو نمیدونم.
«چرا باید این موضوع انقدر برام مهم باشه و باعث ناراحتیم بشه؟ مگه امیرعلی همیشه نقشی غیر از برادرم رو داشته؟ مگه یک خواهر همیشه خوشبختی برادرش رو نمیخواد؟ پس چرا توی وجود من احساس حسادت موج میزنه و با دیدن فاطمه قلبم به درد میاد؟ کِی توی زندگیم انقدر پر رنگ شد که الآن بحث ازدواجش بخواد آزارم بده و رفتارم رو برعکسِ گذشته سوق بده؟ شاید...شاید با کارهایی که تا الآن برام انجام داده باعث شده جایی رو توی قلبم اشغال کنه اما این درست نیست که من بهش علاقهای داشته باشم، این موضوع یک اشتباه محضه!»
سریع سرم رو به دو طرف تکون میدم تا بتونم افکار شومی رو که به ذهنم هجوم آوردن از خودم دور کنم. به ساعت دور دستم نگاه میکنم، نیم ساعت تا اذون صبح مونده. مفاتیحم رو باز میکنم و بنا به عهد هر روزم شروع میکنم به خوندن زیارت عاشورا، با حس خوبی که بهم دست میده سر از سجده برمیدارم و دوباره زمان رو چک میکنم. تقریبا یک ربع تا اذون مونده، آهی سر میدم و زیر لب میگم:
- حیف! کاشکی میشد همینجا نماز بخونم ولی اینبار هانیه بلند بشه و ببینه نیستم معلوم نیست چه بلایی سرم میاره.
لبخندی روی لبهام میشینه و از جام بلند میشم، کفشهای راحتیم رو بپا میکنم و داخل سوله میشم.
صبح با چشمهای خواب آلود سوار اتوبوس میشم که از شدت خستگی نیم ساعتی به خواب میرم اما با تکون دست هانیه چشم باز میکنم که میگه:
- نرگس نزدیکیم بلند شو.
چند بار چشمهام رو میمالونم و با بدنی کرخ شده توی صندلی جمع میشم که دستم به جیب مانتوم میخوره، یاد اون برگهی پلمپ شدهی دیروز میافتم و از داخل جیبم درش میارم. هانیه که چشمش به دستم میافته با ذوق میگه:
- توام گرفتی؟ باز کن ببینم کدوم شهید بهت افتاده.
برگه رو که کامل باز میکنم تیتر بزرگ بالاش رو زیر لب زمزمه میکنم.
- شهید ابراهیم هادی.
با خنده و کنایه میگه:
- چه جالب! برای امیرعلی هم شهید ابراهیم هادی بود.
برعکس اون با تعجب نگاهش میکنم.
- واقعا؟!
هر دو باهم آروم میخندیم و ادامه میده.
- جالب تر اینکه الآن داریم میریم کانال کمیل، اونجا محل شهادت همین شهیده.
در ادامه شروع میکنم به خوندن متن روی برگه.
« خدایا! ای معبودم و معشوقم و همه کس و کارم! نمیدانم در برابر عظمت تو چگونه ستایش کنم ولی همین قدر میدانم که هرکس عاشقت شد، دست از همه چیز شسته و به سوی تو میشتابد و این را به خوبی در خود احساس کردم و میکنم.»
لحظهای از خوندن مناجاتهای عاشقانهشون با خدا دلم قنج میره و بهشون قبطه میخورم، قبل از اینکه توی حال خوشم غرق بشم با نگه داشتن اتوبوس مجبور میشم به خودم بیام...
•°•﴿بسم الله رحمن الرحیم﴾•°•
#پارت_87🌹
#محراب_آرزوهایم💫
قبل پیاده شدن امیرعلی از جاش بلند میشه و با لبخند تلخی که روی لبهاش وجود داره میگه:
- از امروزتون حسابی استفاده کنین که آخرین روزه.
با تکرار این حرف برای هزارمین بار بغض گلوم رو میگیره و از اتوبوس پیاده میشم. طبق معمول نگاهی توی دشت میچرخونم که با سر در ورودی فکه مواجه میشم.
«پنج روز تشنگی»
آقایون جلوتر از ما شروع میکنن به حرکت و ماهم به دنبالشون راه میافتیم. در بین راه نگاهم به امیرعلی میخوره که توقف میکنه، کفشهاش رو از پاش بیرون میاره و پا برهنه به راهش ادامه میده. ناخودآگاه خم میشم و کفشهام رو در میارم، با اینکه اول کمی پاهام از داغی شنهای زیر پام میسوزه اما اهمیتی نمیدم و به راهم ادامه میدم، کم کم بقیه دخترهام به تبع از من همین کار رو میکنن و به سمت کانال کمیل حرکت میکنیم. در بین راه نوشتههای روی تابلوها رو میخونم و با فضای اونجا همراه میشم.
به بخش مستطیل مانندی میرسیم که طول زیادی داره و کمی از سطح زمین پایین تره، همه داخلش میشیم و روی خاکها میشینیم.
راوی کم کم شروع میکنه به تعریف که دستم رو روی خاکها میزارم و مشت میکنم، دستم رو بالا میارم که آروم خاکهای داخل دستم از بین انگشتهام به زیر میریزه و از این کار حس خوبی بهم دست میده. نگاهم رو به دو دیوار خاکی دورم میدم و کمی احساس خفگی میکنم.
حال و هوای حرفهای راوی عوض میشه، انگار حرفهاش مثل مقتله و در حالی که گلوم از شدت بغض به تنگ میاد با خودم زیر لب میگم:
-عراقیها مگه دلشون مثل سنگ بود که چنین بلایی رو سر صد و سی جوون آوردن؟
اشکهام مثل یک رود باریکی روی گونههام جاری میشن، نگاهم رو به خاکها میدم و دوباره یاد حرفهای حاج آقا سامعی میافتم که میگه:
«ذره ذرهی خاکهای اینجا از وجود شهداست!»
از اینکه روی این خاکها میشینم خجالت میکشم و گریهم دوچندان میشه اما مدام سعی در مهارش دارم تا صدای هق هقم بلند نشه.
از کانال کمیل که خارج میشیم پیاده به سمت فکه حرکت میکنیم، زمینی از جنس شن که مدام نگاهم رو به زیر پام میدم و به سطح رملی مانندش چشم میدوزم.
از سر در فکه که رد میشیم نگاه همه به قفس مستطیل شکلی میافته که کفش پر شده از استخونهای شهدای مفقودالاثر. دیگه تاب نمیارم و صدای هق هقم بلند میشه، نه تنها من بلکه صدای گریه و شیون همه سکوت دشت رو میشکنه.
کمی که آروم میشیم جلوتر میریم، به دلیل رملی بودن زمین گاهی پاهان داخل شنها فرو میره و سوزشش بیشتر میشه.
با چشمهای پف کردم به دو طرف نگاه میکنم که با سیم خاردار احاطه شده، دلیلش رو از هانیه جویا میشم که میگه:
- یک زمانی اینجا میدون مین بوده، با اینکه پاکسازی کردن اما احتمال داره مینهای زیر خاکی وجود داشته باشه.
آهانی میگم و کمی از جمع جدا میشم، هوا خیلی از صبح گرم تر میشه و کمی طاقتم رو طاق میکنه اما با خوندن تابلوهای اطراف سعی میکنم خودم سرگرم کنم تا خستگی و تشنگی رو از یاد ببرم. حسابی با نوشتههای روی تابلوها همراه میشم که، متنهای قشنگی رو روی خودشون با رنگهای مختلف جای دادن، متنهایی از قبیل.
«سلام بر فکه و گمنامی...
فکه یعنی با خدا همسایگی...
خدا را در رمل های فکه بجویید...
قتلگاه فکه دارالشفاست...
کربلا به رفتن نیست به شدن است اگر به رفتن بود شمرهم کربلایی است...
سری به درون بزن، شاید آن بغض قدیمی اینجا...»
•°•﴿بسم الله رحمن الرحیم﴾•°•
#پارت_88🌹
#محراب_آرزوهایم💫
موقع برگشت آفتاب رو به غروبه و کم کم هوا رو به تاریکی میره، نگاهم سمت هانیه کشیده میشه که مهدیار بهش نزدیک میشه، کنار گوشش حرفی رو میزنه و دوباره برمیگرده پیش امیرعلی.
- چی گفت؟
- گفت زودتر حرکت کنین که برسیم، دو رکعت نماز بخونیم تا قبل از تاریکی به پادگان برسیم.
قبل اینکه منتظر حرفی از جانبم بمونه به سمت بقیه میره تا این خبر رو به همه برسونه اما از چهرهی تک تک بچهها مشخصه که هیچکدوم حال رفتن ندارن و هرکسی توی حال و هوای خودش غرق شده، حتی از حرف زدن باهمدیگه هم اجتناب میکنن.
به یک سنگر نسبتا بزرگی میرسیم که روی سر درش نوشته شده.
« دو رکعت نماز عشق»
یک سنگر گرد مانندی که برای خانمهاست و همه بدون اینکه به هم کاری داشته باشن توی خلوت خودشون به نماز میایستن.
وقتی که فکر میکنم آخرین نمازیه که توی این شهر و دیار میتونم بخونم قلبم به درد میاد و قطره اشکی روونهی گونههای خشک شدهم میشه. رو به قبله میایستم، با تمام حواس و حسی که توی وجودم هست «ﷲاکبر» میگم و نمازم رو میخونم. شاید به جرات میتونم بگم تنها نمازی که تابحال انقدر با حضور قلب خوندم و به دلم نشست.
کمی از سنگر دور میشیم، به یک ایستگاه صلواتی میرسیم که مایع سبز رنگی رو داخل لیوانهای پلاستیکی میریزن. از شدت تشنگی یکی از لیوانها رو برمیدارم و لاجرعه سر میکشم که به قول معروف جیگرم حال میاد و کمی از گرمای وجودم کاسته میشه.
هانیه که نزدیکم میشه اسمش شربتش رو میپرسم.
- بهش میگن شربت شهادت.
قبل از اینکه سوالی بپرسم مهدیار به سمتمون میاد و میگه:
- زودتر همه رو جمع کنین که دیر شده باید برگردیم.
هرکدوم از خادمها به سمتی میریم و مشغول خبر کردن بچهها میشیم.
سوار اتوبوس که میشیم با اصرار بچهها، اتوبوس جای غرفههای فرهنگی میایسته اما اون دو اتوبوس دیگه برمیگردن پادگان.
هرکسی به سمتی میره و هانیه هم دنبال من راه میافته، لحظهای سر جام میایستم که دلیلش رو ازم میپرسه و در جواب میگم:
- برو پیش شوهرت، من میخوام خودم تنهام برم بگردم.
- آخه...
بین حرفش میپرم و با قطع حرفی که قراره از دهنش خارج بشه رو نفی میکنم.
- آخه نداره، به حرف بزرگ ترت گوش کن برو!
چند ثانیه بدون حرف بهم خیره میشه که ابرویی بالا میندازم و میگم:
- برو دیگه، مثل هویچ وایستاده منو نگاه میکنه.
میخنده و تنها با گفتن «مواظب خودت باش» به سمت مهدیار راه کج میکنه.
لبخندی روی لبم میشینه و با خودم میگم:
- این بیچاره از اول سفر همش با من بوده، حتما شوهرش چه حرصی خورده.
از حرفهای خودم خندهم میگیره و به راهم ادامه میدم که به غرفهها میرسم، از محصولات فرهنگی فقط عبور میکنم و نکاه گذرایی میندازم، بهخاطر اینکه اون چند روز اول از شدت ذوق زدگی برای همه سوغاتی خریدم و ساکم پر شده.
همینطور قدم میزنم، به قسمت دوم فروشگاه میرسم که غرفهی کتابه، به سمتش پا تند میکنم تا از کتابها دیدن کنم و اگر چیزی باب دلم بود بخرم. قفسهها رو یکی یکی رد میکنم تا به میدون وسط غرفه میرسم، نگاهم با کتابی برخورد میکنه و با لبخند تلخی سمتش میرم. برش میدارم، دستی روی جلدش میکشم و اسمش رو میخونم.
- سلام بر ابراهیم.
با دیدن عکس روی کتاب یاد خوابم میافتم و بغض گلوم رو میگیره، زیر لب زمزمه میکنم.
- تو همونی که...ازت ممنونم.
قطره اشکی از کنار چشمم روی گونهم سر میخوره که مرد مسنی با موهای جوگندمی درحالی که یک جعبه کارتن بین دستهاشه به طرفم میاد و میگه:
- کتاب دومش هم اومده، اگه خواستین بدم خدمتتون...
صالحین تنها مسیر
•°•﴿بسم الله رحمن الرحیم﴾•°• #پارت_88🌹 #محراب_آرزوهایم💫 موقع برگشت آفتاب رو به غروبه و کم کم هوا ر
•°•﴿بسم الله رحمن الرحیم﴾•°•
#پارت_89🌹
#محراب_آرزوهایم💫
به سمت قفسهای میره تا کتابهای داخل کارتن رو داخل قفسههای آهنی جا بده. چشمهام از فرت خوشحالی میدرخشه و دستم رو به سمت جیب مانتوم میبرم که متوجه میشم فقط تلفنم رو برداشتم. در کمتر از دقیقه ذوقم کور میشه و با خودم میگم:
- حتما برگشتم باید به دایی بگم برام بخره.
قبل از اینکه فروشنده سرش رو به طرفم بچرخونه قدم زنان به سمت در خروجی حرکت میکنم. نگاهی به ساعتم میندازم که تقریبا شیش عصر رو نشون میده، باید خودم رو زودتر به بقیه برسونم اما قبل از خارج شدن، صدای پیرمرد فروشنده متوقفم میکنه و منتظر نگاهش میکنم. با لبخند مهربونی میگه:
- دخترم کتابهات رو یادت رفت.
در ادامه نایلون توی دستش رو به سمتم میگیره. با تعجب بهش خیره میشم و حرفش رو رد میکنم.
- منکه کتابی نخریدم.
- چرا دخترم، یک آقا پسری هم پولش رو حساب کرد.
به سمتش میرم و پلاستیک رو ازش میگیرم اما با حالت بهت زده دنبال کسی میگردم که این کار رو کرده.
- کی پولشون رو داد؟
- نمیدونم بابا جان. همین الان رفت خیلی هم عجله داشت، فکر کنم دوستش صداش کرد، اگه اشتباه نکنم اسمش هم علی بود.
با حالت گنگی ازش تشکر میکنم و از فروشگاه خارج میشم. یه محض خروجم نگاهی توی محوطه میچرخونم تا شاید پیداش کنم اما تا چشم میچرخونم همه خانمن، کمی دورتر امیرعلی و مهدیار به سمت اتوبوس میرن که حدس میزنم خودش اینکار رو کرده باشه. در پلاستیک رو باز میکنم که میبینم هر دو کتاب داخلش هست. سعی میکنم چیزی نگم و به روی خودم نیارم، نایلون کتابها رو زیر چادرم میگیرم و به سمت اتوبوس حرکت میکنم.
***
نیمههای شب برای نماز شب از جام بلند میشم. داخل محوطه میشم، امیرعلی و مهدیار رو میبینم که روی زمین نشستن و باهم حرف میزنن، یاد کتابها که میافتم دوباره داخل سوله میشم و به سمت کیفم میرم، به اندازهی پول کتابها پول از داخل کیفم برمیدارم و به سمتشون حرکت میکنم. قبل از رسیدنم تلفن مهدیار رنگ میخوره و از جاش بلند میشه. موقعیت رو مناسب میبینم، کمی سرعتم رو زیاد میکنم تا زودتر برسم و از زیر بار این دِین خارج بشم.
بهش میرسم، متوجهم نمیشه که مجبور میشم مورد خطاب قرارش بدم.
- سلام.
سریع به خودش میاد و از جاش بلند میشه، انگار حسابی توی دنیای خودش غرق شده بود و مزاحمش شدم. سرش رو پایین میندازه و جوابم رو میده.
- سلام.
بیاختیار به تبع از اون سرم رو پایین میندازم و پول رو به سمتش میگیرم. از کارم متعجب میشه و دلیل این کارم رو میپرسه.
- بهخاطر چی؟
- برای پول کتابها. ممنونم ازتون، خواهش میکنم بفرمایید.
حس میکنم حالش مثل همیشه نیست و از چیزی در عذابه، کمی خودش رو عقب میکشه و دستم رو رد میکنه.
- اصلا حرفشم نزنین اونا هدیه بودن.
- تعارف نکنین.
- مطمئن باشین تعارف نمیکنم، یک تشکر ناقابل بابت رازداریتونه.
اینبار منم که متعجب دنبال دلیل حرفش میگردم اما مجالی بهم نمیده و با عجله میگه:
- ببخشید من باید برم.
به سمت سنگری که دور از محوطهست حرکت میکنه، کمی که ازم دور میشه نفس کلافهای میکشه و دستش رو داخل موهاش فرو میکنه. چرا انقدر کلافهست؟ دوباره یاد فاطمه میافتم و بیدلیل اعصابم بهم میریزه. یعنی این رفتارهاش بهخاطر نگرانیش از ازدواج با فاطمهست؟
به خودم تلنگر میزنم تا از این افکار دور بشم و یادم بیاد که چرا اومدم، تا یاد نماز شب میافتم با اعتراض پام رو به زمین میکوبم و آروم میگم:
- اه! من میخواستم برم اونجا.
پشت چشمی نازک میکنم و برمیگردم داخل سوله، به سمت سنگر میرم که چند نفری در حال راز و نیاز هستن. شاید بهخاطر اینکه شب آخره اکثرا برای نماز شب بیدار شدن اما من دلم میخواست تنها باشم. ولی شاید قسمت نیست. قبل از اینکه زمان رو از دست بدم شروع میکنم به خوندن...
•°•﴿بسم الله رحمن الرحیم﴾•°•
#پارت_90🌹
#محراب_آرزوهایم💫
تا دم دمهای صبح از شدت این غم دامنه زده توی قلبم پلک روی هم نمیزارم که کم کم بچهها بیدار میشن و شروع میکنن به جمع کردن وسایلشون.
به چهرهی هرکسی که نگاه میکنم بدون استثنا غم و ناراحتی بیداد میکنه، بعضی با اشک و آه و بعضیها از نگاههای خسته و بیرمغشون.
بدون هیچ رقبتی ساکم رو بین دست میگیرم و با آه بلندی از ته سینهم به دیوارهای سوله دست میکشم.
هانیه کنارم قرار میگیره اما قبل از اینکه حرفی از دهنش خارج بشه میگم:
- من میرم توی محوطه، نگران نشی.
قبل از اینکه جوابی بخواد بده وارد محوطه میشم، نفس عمیقی میکشم، گوشهای دنج و خلوت برای خودم پیدا میکنم و روی خاکها میشینم، توی این مناطق خاکی شدن چادرم حس قشنگی تو وجودم ایجاد میکنه؛ دستی روی سطح سردشون میکشم و چفیهم رو از داخل ساک بیرون میکشم، چفیهای که همون روز اول خریدهم و هرجا که میرفتم همراهم بود.
مهرم رو از جیبم در میارم و بوسهای روش میزنم، روی چفیهم میزارمش و از جام بلند میشم تا برای وداع دو رکعتی نماز بخونم؛ به سجده شکر آخر نمازم که میرسم اشکهام شروع میکنن به ریختن و زیر لب زمزمه میکنم.
- شهدا! کمکم کنین شهدایی زندگی کنم.
سر که بلند میکنم بعد از تسبیحات حضرت زهرا (سلامالله) نگاهم به سمت ساعتم کشیده میشه. خداروشکر هنوز وقت دارم و میتونم برای اخرین بار دوری اطراف بزنم و از فضا بهره کافی رو ببرم.
همینطور که برای خودم قدم میزنم و به این چند روز فکر میکنم با صدای مردونهای از ترس با شتاب سر میچرخونم که امیرعلی رو میبینم.
دستم رو روی قلبم میزارم و نفس حبس شدم رو به بیرون هدایت میکنم. متوجه لبخند مهار شدهش میشم که سریع صداش رو صاف میکنه و میگه:
- ببخشید ترسوندمتون.
- نه، خواهش میکنم بفرمایید.
- مهدیار هرچی زنگ میزنه داخل جواب نمیدن، میشه این لیست رو بگیرین و بگین همه بیان سمت اتوبوسها؟ باید زودتر بریم اهواز.
باشهای زیر لب زمزمه میکنم که قبل از اینکه متوجه چیزی بشم از جلوی چشمهام محو میشه، شونهای بالا میندازم و دوباره به سمت سوله میرم اما اینبار مدام زیر لب غرغر میکنم و اوقات خودم رو تلخ میکنم.
- هر هر، ترسیدن من کجاش خنده داشت؟
وارد قسمت خواهران میشم و چشم میچرخونم تا هانیه رو پیدا کنم.
گوشهای وایستاده و بقیه هم دورش جمع شدن، به سمتش میرم و لیست رو به سمتش میگیرم تا چک کنه.
به سمت در میریم و بعد از تشکر و خداحافظی از خادمهای پادگان همینطور که به سمت اتوبوسها میریم هانیه رو مخاطب قرار میدم.
- تلفنت رو چرا جواب نمیدی؟
- مگه زنگ زدی؟
- نه شوهرت زنگ زده بود.
با تعجب سمتم سر میچرخونه و دستش به سمت گوشیش میره.
- اونوقت شما از کجا فهمیدی؟
مثل لحن خودش جواب میدم.
- امیرعلی گفت.
- آهان
انگار چیزی به یادش میاد و یکهو به سمتم برمیگرده و میگه:
- عه؟ امیرعلی گفت؟
به سمتش میچرخم که با چشمهای پر از شیطنتش روبهرو میشم.
آرنجم رو تو بازوش فرود میارم و کشیده میگم:
- بیا بریم از دست تو آخر موهام رنگ دندونهام میشه...