شعری که نه ارزش هنری داره نه اونقدری شاعرانگی توشه
ولی یه هدایت بود انگار، نمیدونم
اومدیم که بمونیم خیلی زود اما رفتیم
تک و تنها اومدیم و تک و تنها رفتیم
تشنه بودیم اومدیم دو چیکه آب سر بکشیم
با لب خشک ولی از لب دریا رفتیم
قصه دنیای بی وفای ما تکراری بود
هیچ کی موندنی نشد همه از اینجا رفتیم
چشم به هم زدیم و گفتن رسیدید آخر خط
لیز خوردیم تو سرازیری دنیا رفتیم
همه ی عمرمونو امروز و فردا کردیم
گفتیم امروز نه ! فردا ... ولی فردا رفتیم
عجیب است نیست؟
که با آشنا ترین آدم اینهمه غریبه ام !
ازنزدیک ترین آدم اینقدر دورم
و حاضر ترین آدم را اصلا تا بحال ندیده ام
کورم ...
حتی شاید بیشتر
دیده ام و ندیده ام
این چشم های بی قرار ابر بهارند
پیغمبر دردند... پس باید ببارند
قدر تمام بغض هایت اشک دارند
قدر تمام غصه هایت شرمسارند
گاهی سکوت آه های ته نشینند
گاهی صدای اتفاقی ناگوارند
مارا ببخش ای صبح روشن ، بیخیالیم
چشمان خواب آلود شب را دوست دارند
چشمان ما اندوه انسان معاصر
چشمان گیرای تو ختم روزگارند
چشمان ما هرقدر هم که تیره و تار
در انعکاس چشم تو امیدوارند:)