نمیشد نبارم! زدم زیر گریه
مثه آبشارم زدم زیر گریه:)
میخواستم، نمیشد بهم گفته بودی
که طاقت بیارم زدم زیر گریه
درست لحظه ای که میخواستم نگاتو
تو قلبم بکارم زدم زیر گریه
میخواستم ببینی میخواستم بفهمی:
که ابر بهارم زدم زیر گریه
میخواستی دلم رو بگیری عزیزم!
نگفتم ندارم زدم زیر گریه
برات هی نوشتم و هی پاک کردم
که من بی قرارم زدم زیر گریه
کار فرهنگی، فقط درس دادن و گفتن نیست. گاهی شما به دست یک نفر قرصی میدهید، یا در دهان کسی لقمهیی میگذارید. این کار، فرهنگی است.۱۳۶۹/۱۰/۲۳
دیده اید؟ بله حتما دیده اید
وقتی که چیزی دستمان است و به نسبت سفت هم گرفتیمش و حالا حالا هم کارش داریم مثلا وسیله مهمی چیزی!
بعد یک چیزی یادمان میآید
یا خبر مهمی میرسد
که باید برویم
حتی شاید باید بدویم
به میزان مهم بودن آن قصه سریع تر عمل میکنیم
یا وسیله را آرام میگذاریم و میرویم
یا رها میکنیم
و یا حتی از دستمان ول میشود
چون باید بدویم
حتی شاید اصلا فکر نکنیم که چه چیزی را زمین گذاشتیم یا به زمین پرتاب کردیم
فقط میرویم
این خاصیت فهم مقصد است!
و فهم کمی وقت.
آدمی که مقصد را بفهمد و لزوم سرعت و دویدن را درک کند
رها میشود
چون میدود
چون با هدف میدود
و همه چیز را از خودش جدا میکند
هرچیزی را که مانع دویدنش باشد
#شایدبیشتر
من میخواستم برای خودم و عدد های تولدم در این دنیا که هی دارند زیاد میشوند بنویسم
اما نشد تا امروز!
میتونید بخونید و دعا کنید:)
بزرگ بود عدد بیستباره ترسیدم
و بیست ساله شدم! تلخ بود خندیدم!
ببین که بیست پَر از برگ هام پژمردند!
و سال های پیاپی نفس نفس مردند
امید هست نه که نا امید باشم نه!
ولی نشد که شبیهت شهید باشم نه؟
قرار بود که معنای دیگری باشم
ولی دوباره پر از شایدم پر از کاشم
هنوز آینه ام از غبار خالی نیست
ولی بخند دلم از بهار خالی نیست
بیا و شعر رها کن میان گلدانم
بیا جوانه بزن در دلم برویانم
بیا ببار به فصل کویرِ اندوهم
بیا که سبز شود خاک تیره ی روحم
بیا برای پس ازین بساز این من را
بیا به من بچشان مزه رسیدن را
بیا که خواسته ی روشنم طلوع کند
که چشم هات میان منم طلوع کند
که در تولد بعدی بزرگ تر باشم
که پر شود دلم از تو که بیشتر باشم :)
که این من این منِ آواره در وطن باشد
و خنده هات هدایای جشن من باشد.
ــ زینب یوسفی
گرچه حوضی منجمد در انتهای بهمنم
آنکه از دریا فراتر دوستت دارد منم!
ــ اعظم سعادتمند