شب از نیمه گذشته!
نشد که قبلش بریم ، اما مامان با خنده میگه مبعوث شدیم برای این میدون
محل تجمع رو تو شهر جدید پیدا نمیکنیم
اونم این وقت شب
بی ماشین که نمیشه رفت ماشینی
یکم میریم یکم گیج میخوریم یکم سر مکان بحث میکنیم
بعد من اسنپ میزنم تا میدونی که فقط اسمشو شنیدم و شنیدم که تجمعه
میرسیم
اینقدر خالیه که گویی هیچ کس تا حالا اونجا نبوده
بابا به تابلوی میدون اکتفا نمیکنه و به راننده اسنپ میگه اینجاست؟!
پیاده میشیم
دم گوشم منو مسخره میکنه
-گفتی خبر موثق داری که اینجا تجمعه که!
چند نفر پرچم به دست اون طرفن
میریم کنارشون اما میرن
سوار ماشین میشن و میرن
بابا میگه اسنپ بزن برگردیم
میگم نه
بمونیم پرچم تکون بدیم برا ماشینا
زوجه ی محترمه ی پدر تاکید میکنه که اسنپ بزن
میزنم
ماشینا میان و میرن و برای خانواده ی پنج نفره ی پرچم به دست تنهای گوشه ی میدون بوق میزنن
یه ماشین برامون دست تکون میده
اما انگار دلش راضی نمیشه
میزنه بغل و پیاده میشه کنارمون
همه شون پرچم دارن
ما زیاد شدیم!
ساعت دوی نصفه شبه
مامان میگه اسنپو لغو کن
از خدا خواسته لغو میکنم
ماشینا برامون بوق میزنن
دست تکون میدن
سرشونو میارن بیرون ماشالا میگن
یه ماشین با بلندگوی بزرگ پشتش از کنارمون رد میشه و بوق میزنه
دوباره میره و دور میزنه میاد کنارمون
صدای ابوذر روحی بلنده: تو غلط میکنی
ماشین کنارمون می ایسته و خانواده پنج نفره پیاده میشن
میدون فتح شده:)
کنار هم پرچم تکون میدیم و مشت گره میکنیم
میگذره..
دوباره همه میرن
ما میمونیم و میدون
یه ماشین مشکی وایمیسته
مرد میانسال سرشو میاره بیرون و میگه با حضرت زهرا محشور شید
بعد میخنده و میگه همه رفتن شما از اینجا نمیرید چرا
و بعد هم ماشینشو تعارف میزنه
بابا میگه ممنون اسنپ گرفتیم
الان میاد
میاد
چه اومدنی
از نگاهش میخونم که الان چی میگه به بابا
- فقط لطفاً پرچمو ندید بیرون
چرا ؟
- مشکل دارم
ـ ینی مخالفی؟
- اره
ـ پیاده شید
و همچنان چیزی توی دلم تکون میخوره از درد
پیاده میشیم و پیکان سفید دربست ما میشه
با بابا حرف میزنه
میگه فقط نظامی میکشن
و از شنیدن شهادت نوه ی عمه بابام که یه جوون ساده ی بیست و دو ساله بوده متعجب میشه
و چند بار میپرسه
و ازین که ما مسافریم سکوت میکنه
و هی تکرار میکنه که هفت اکتبر اشتباه بود
اینهمه کشورو درگیر جنگ کرد
بعد میگه دیگه تهران کجا رو داره که بزنه
همه جا رو زدن
تناقض شبهه های مجازی نمودش همینجاست
فقط نظامی رو میزنه
ولی از تهران هیچی نمونده
به اندازه ی یه گفت و گوی پنج دقیقه ای خوبه
فقط وقتی میرسیم خونه میفهمم تلخی مقاومت راننده ی اسنپ گلوی بچه ها رو گرفته
و من دلم هنوز داره میسوزه
برای بذر عنادی که تو دل جوون ، جوون هامون کاشته میشه
هرچند که نسیم صبا میاد و میوزه و ریشه سست خیلی ازین پژمردگی هارو میکنه و میبره
سَبَب:)
کَانَ لِلْاَوَّابینَ غَفُوراً به خاطر این گفتم...
اَوَّاب» از مادّه «اَوْب» [۳] (بر وزن قوم) بازگشت توام با اراده را میگویند