تو زندگیم ثابت ترین چیز، حس ششم خانوادم هست...
وقتی چیزی رو مخفی میکنم، اتفاقی برام میوفته، یا غمگین باشم
خیلی زود متوجه میشن.
یادمه اهواز هر وقت به یک قدمی حادثه های بد می رسیدم، بابا همون لحظه زنگ می زد. انگار یه نفر دم گوشش میگه: زنگ بزن این بچه یه چیزیش شده
امروز که از عرض خیابون رد می شدم، نه تو خواب بودم نه خیال نه برهوتِ فکرای بی سر و ته
ولی یک آن معلق بودم بین زمین و آسمون و آنِ دیگه، چشمام رو روی سختیِ آسفالت باز کردم...
صداهای واضحی که می گفت: خوبی خانم؟؟؟
و صداهای واضح تری که یک نفر رو دعوا می کرد که کوری مگه نمی بینی؟
و صدای واضح تر از واضحی که تو ذهنم می گفت: چیشد؟؟
طعم بی طعمی خون تو دهنم شبیه قورت دادن بغض و مبهمی و تنهایی بود
دستمو به صورتم کشیدم که پاکش کنم از خاکِ احتمالی ولی پر از خون بود و اونجا متوجه شدم دلیل اینهمه نگاه های پر از نگرانی رو...
فقط تمام توانم رو جمع کردم که بلند شدم و بگم:( خوبم لطفا دستمال بدید اگه ممکنه و...)
بابام زنگ زد؟ در میانه تمام این اتفاق ها اسم و عکسش رو موبایلم بود و من برای اینکه متوجه نشه ناگزیر بودم به جواب ندادن.
اسمش پتوی دور پیجِ وسط حیاط تو زمستون بود اون لحظه بعد از یه لرزِ خیلی سرد و بخار چایِ داغی که مامان دستم داده
یادم افتاد که اون روز که زنگ زده بود گفت: بابا یه وقت غصه نخوریا و تنهایی نترسونتت، من اگه یه درصد میدونستم دست و پا چلفتی و بی عرضه ای عمرا اجازه میدادم بری
تو از پس همه اش بر میای
و من منشاء این جمله رو خوب میدونستم کجاست، همون گریه و بغض سنگینِ دم خونمون بود و سکوت چشم هاش و لبخند زورکی سفر به خیر دختر قشنگم.
خودمو جمع کردم، مانتوم رو تکوندم، صورتمو شستم از اون همه خونِ نچسب مسخره که بالاخره بند اومده بود و بعد از پروسه هزاربار گفتن خوبم و شکایتی ندارم کارِ عصرم رو کنسل کردم و برگشتم خونه چون مانتوی سفیدم به گورخری تغییر شکل داده بود و ذهنم به آشفتگی و قلبم به اضطراب...
و الان که اینو مینویسم تو ذهنم نقش بسته که: قرار نبود اون دیالوگ بابا پیوستِ متنی شه که سوغاتش دلهره بود
ولی خب خودمونیم
عجالتاً این دیالوگ تکرار ترین دیالوگ مغزم تو تمام لحظه هایی که حس می کنم تنهام
و عجالتاً تر این دیالوگ سنجاق شد به ذهنم برای ایام زندگی و جنگیدن
همین...
تهران:
بیست و ششم /مهرماه/هزار و چهارصد و چهار
ساعت : ۱۵ و اندی
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
*"کدام ایرانیای را میشناسید که یک وطنِ از همگسیخته بخواهد؟ " *
@ir_tavabin
اینایی که بخاطر حمله اسرائیل همو بغل می کنن و لبخند می زنن
تو یه لول دیگه نفرت انگیز ان
هدایت شده از اخبار مقاومت اسلامی
🔴امام خامنه ای شهید شدند
🌐 پایگاه خبری مقاومت اسلامی
#اخبار_مقاومت_اسلامی
@akh_moq_is
شب تاریکشان را شعله ی ایمان نمی سوزد
میان جیغ دیوان نعره ی شیران نمی سوزد
در اندوه زمین فریاد حیدر گفتنی جاریست
بسوز ای فکر باطل کشور ایران نمی سوزد
تو را هم تشنه لب کشتند در ماه خدا اما
قیام روزه داران در صف کفران نمی سوزد
و اینک در رگ تاریخ رد فتح خون جاریست
میان حق و باطل جبهه ی ایمان نمی سوزد
نترسید از کمین بمب اینک وعده ی حق است
خدا باماست مردم ملت قرآن نمی سوزد
نترسید از تبار جنگ خیبر یک نفر باقیست
جهان آزاد خواهد شد در این زندان نمی سوزد
بخوانید از میان آیه های فتح یک انا فتحنا را
خدا باماست مردم ملت ایمان نمی سوزد
فاطمه سعدی