eitaa logo
|صاحبSaheb|
122 دنبال‌کننده
295 عکس
37 ویدیو
1 فایل
[یک انسان کوچک که تریبون پیدا کرده!] از هرچه در گلوست بگو؛ ناشناس: به جهت اختلال سایت‌ها اجالتا ناشناس مقدر نیست و شناس: @Saaheb230
مشاهده در ایتا
دانلود
شرابی تلخ می‌خواهم، که مرد افکن بود زورش...
_
هر بار قبل مهمانی نگاهش به من می‌افتاد می‌گفت، آقای خدا بیامرزش سفارش کرده خانه ته‌تغاری را آینه کاری کنند. می‌گفت تمام نوجوانی کت و دامن می‌پوشیده و گیس‌هایش را سر می‌داده روی شانه‌اش و ساعتها به تصویر خودش توی آینه زل می‌زده. یک آینه کوچک جیبی هم داشت از همان وقت؛ که هدیه کرد به من. خلافِ وصیت پدرش در تمام خانه تنها یک آینه بود، که بتواند فرق سرش را برای وضو پیدا کند. در عوض توی تمام عکس‌ها حضور داشت، به سایه رخش توی شیشه‌ها‌ی ادویه لبخند می‌زد و رو به حیاط، در پنجره تلألوِ قد و قیافه‌اش را تماشا می‌کرد. همه‌ی عمرش همینطور بود تا در آمار کرونا یک کشته از ما ثبت شد. مامان‌بزرگ یک نوجوان در جبهه داده بود که سرعت زندگی‌اش را هم نگرفت اما سرفه‌های عمو جانش را کشید. بعد ماه رمضان، مامان‌بزرگ آب رفت. لباسهایش را تند تند می‌داد خیریه و سایز کوچکتر تهیه می‌کرد. به جایی رسید که می‌شد لباس مشترک داشته باشیم. خرید‌هایمان را باهم عوض می‌کردیم، پوشیدنی‌های ست می‌گرفتیم و گاهی که از آن یکی خوشمان می‌آمد به هم هدیه می‌دادیم. دو سال آخر شبیه تمام عمرش نبود. یکروز بعد از سلام نماز به بابا گفت آینه را بردارد، و بعد از آن هر روز تکرارش می‌کرد. هر بار چشمش به آینه می‌افتاد می‌گفت از اینجا برش دارید، من دیگر لازمم نمی‌شود. نمی‌دانم چه می‌شد که آینه تکیه از آن کاشی‌ها بر نمی‌داشت. پیرزن در هشتاد سالگی بالاخره یاد گرفته بود بدون دیدن، فرقِ سرش را پیدا کند. (تمام سرش فرق شده بود از غصه.) از آینه فرار می‌کرد که چشم توی چشم نشوند. آخر سر آیینه مادر بزرگ را برای همیشه از پیش ما برد. صبح صدای "گرومپ" بابا را بی‌خواب کرد؛ شبیه خیلی از صبح‌های دو سال اخیر. مامان‌بزرگ بابت شکستگی دست، ناشی از یک زمین خوردن، راهی بیمارستان شد. قصور پزشکی، خطای سهوی، قسمت، تقدیر، اجل یا هرچه بود؛ صبح یازدهم بهمن را تلخ کرد. بعد از یک هفته دور زدن در بیمارستان‌ها و رقصیدن به تار و تنبک اطبای بلند نام، سر و کارمان به غسال‌خانه کشید... دبیر ادبیات عربی داد زد:«تکنیک تست را فقط یکبار دیگر تکرار می‌کنم.» بچه‌ها میخ می‌شوند رو به تخته و خودکارهایشان آماده حرکت است. تند تند یادداشت می‌کنم. من مجرم اصلی پرونده قتلِ پیرزن طبقه پایین را پیدا کردم. «بارها می‌گفت این آیینه را بردار بارها در چشم آیینه زمین افتاد» تاریخ می‌زنم تنگش، شِشْ صبح گذشته از یازدهم. طلوعی که آیینه استوار ایستاد و افتادن مادربزرگِ من را تماشا کرد!
• اللهم وفر بالطفک نیتی و صحح بما عندک یقینی و ستصلح بقدرتک ما فسد منی • خدای من، لطف کن و نیت‌های منو وسعت بده، بزرگ کن و زیاد کن. • و با اون چیزایی که توی جیباته یقینم رو سلامت کن، سلامتیشم حفظ کن. • و با زور بازوهات هرچی رو من خراب می‌کنم درستش کن. ﴿دعای مکارم الاخلاق﴾
ᯓ محبت، آدم‌ها را شبیه می‌کند. تا آنجا که گویی یک روح در دو جسم زیست می‌کند. پیغمبرﷺ می‌فرمود:«نفس من علیﷺ ست، جان من علیﷺ ست.» امیرالمومنینﷺ پا از کعبه بیرون گذاشته است محمد عربیﷺ را دیده. حضرت هم آغوش گشوده برای تربیت وصی خودش. امیرﷺ جایی کودکی خود را اینگونه شرح می‌دهد که، چنان پسر عمویم مرا روی زانو می‌نشاند و به سینه می‌فشرد موسیقی قلبش را می‌شنیدم. می‌گوید طوری علاقه‌اش را با لقمه به دهانم می‌چشاند که پشت سرش قدم می‌گذاشتم و می‌خواستم او بشوم. رنگِ رخساره هردویشان خبر می‌داد که چقدر در قلب هم می‌تپند اما شاید اگر اثبات بشر بودن امیرالمومنینﷺ اینهمه جهان را درگیر نمی‌کرد مساله لاینحل بعدی سنجش این بود که چه کسی میان این دونفر عاشق‌تر است. کعبه و طاق کسریٰ مانده‌اند وقتِ شکستن کدامشان رسیده. آیینه می‌شکند که دو جانِ عظیم عالم را در جمالِ یکی منعکس کند. مدیحه خوان‌ها متحیرند که فرزندِ لیلا را چطور خطاب کنند. علی اکبر بسکه علی‌ﷺست اشبه الناس است به پیغمبرﷺ! ‌
تا نفس می‌کشید باید درس بخوانید. آدم نباید بگوید من فارغ التحصیل شدم. همینکه گفت من فارغ التحصیل شدم مرده است، ما تا نفس می‌کشیم با قلم و کتاب باید باشیم. یادرس بخوانیم، یا درس بگوییم، یا بحث کنیم یا پژوهش و اگر نه آنچه خوانده‌ایم از یادمان می‌رود. در مسائل مالی می‌شود قناعت کرد اما در علم، قناعت چیز بسیار بدیست. _آیت‌الله جوادی‌آملی
خب اینهمه‌ام خوندیم، از کجا بفهمیم واقعا اینی که خوندیم به علممون اضافه شد؟🧑🏻‍🦯
آیت‌الله جوادی آملی برای اینکه متوجه بشیم به درسی که گرفتیم "علم" پیدا کردیم یا نه، دوتا راهکار هم میدن. • یک نشانه ظاهری:«اگر ما توانستیم خوب تدریس کنیم یا خوب تالیف کنیم معلوم می‌شود خوب این مطلب را فهمیدیم.» • یک نشانه باطنی:«یک نشان باطنی دارد كه بسيار عميق است. در تمام شئون زندگی علم آدم را سنگين می‌كند. طرز نشستن ما، خوابیدن ما، رفتار ما ادیبانه است. حرف سبک نمی‌زنیم، حرف سبک گوش نمی‌دهیم، نوشته‌های سبک نداریم، نوشته‌های سبک نمی‌خوانیم. حرف سنگین برای انسان سنگین است.»
گوشهٔ دفترم نوشته بودم؛ "امروز هفدهم دی ماه نود و هشت. رتبه‌ی ۱۵۰ کنکور بدون هیچ کسالتی در نماز مرد!" لحظاتی که این جملات را ثبت کردم یادم هست. پشت میز بودم توی اتاق، مثلا درس می‌خواندم. تلفن بابا زنگ خورد و یکی از شاگردهایشان خبر فوتِ همکلاسی‌اش را داد. هیچ نشانی دیگری جز تاریخ درگذشت از این آدم ندارم اما هر بار که یادم می‌آید به قوت بار اول منقلبم می‌کند.
هدایت شده از سه+تاپ
باید بروَم شهرِ نجف جایِ من آنجاست ما را ببَر ای عشق به سَرمنزلِ مقصود ای کاش به گیسوی ضریحَش بزنم چنگ تا چند بسوزیم و بسازیم چُنان عود گویَند علی می‌زده صد وصله به کفشَش ای کاش دلِ خسته‌ی من کفشِ علی بود 🍇 @setup_ir
یکسری آدمها هستن که احساس می‌کنن بقیه به ذهنشون نمی‌رسه وقتِ تشنگی باید آب خورد و به هر نحوی توصیه می‌کنن، سرزنش می‌کنن یا بدتر حتی سعی می‌کنن تحلیل کنن... در برابر هرچیزی مقاوم بشم این افراد اثرشون رو روی من می‌ذارن، گاهی حتی بعد گذشت مدتی! اصلا دلم نمی‌خواد این آدمِ زندگی کسی باشم...