eitaa logo
|صاحبSaheb|
122 دنبال‌کننده
296 عکس
37 ویدیو
1 فایل
[یک انسان کوچک که تریبون پیدا کرده!] از هرچه در گلوست بگو؛ ناشناس: به جهت اختلال سایت‌ها اجالتا ناشناس مقدر نیست و شناس: @Saaheb230
مشاهده در ایتا
دانلود
ᯓ محبت، آدم‌ها را شبیه می‌کند. تا آنجا که گویی یک روح در دو جسم زیست می‌کند. پیغمبرﷺ می‌فرمود:«نفس من علیﷺ ست، جان من علیﷺ ست.» امیرالمومنینﷺ پا از کعبه بیرون گذاشته است محمد عربیﷺ را دیده. حضرت هم آغوش گشوده برای تربیت وصی خودش. امیرﷺ جایی کودکی خود را اینگونه شرح می‌دهد که، چنان پسر عمویم مرا روی زانو می‌نشاند و به سینه می‌فشرد موسیقی قلبش را می‌شنیدم. می‌گوید طوری علاقه‌اش را با لقمه به دهانم می‌چشاند که پشت سرش قدم می‌گذاشتم و می‌خواستم او بشوم. رنگِ رخساره هردویشان خبر می‌داد که چقدر در قلب هم می‌تپند اما شاید اگر اثبات بشر بودن امیرالمومنینﷺ اینهمه جهان را درگیر نمی‌کرد مساله لاینحل بعدی سنجش این بود که چه کسی میان این دونفر عاشق‌تر است. کعبه و طاق کسریٰ مانده‌اند وقتِ شکستن کدامشان رسیده. آیینه می‌شکند که دو جانِ عظیم عالم را در جمالِ یکی منعکس کند. مدیحه خوان‌ها متحیرند که فرزندِ لیلا را چطور خطاب کنند. علی اکبر بسکه علی‌ﷺست اشبه الناس است به پیغمبرﷺ! ‌
تا نفس می‌کشید باید درس بخوانید. آدم نباید بگوید من فارغ التحصیل شدم. همینکه گفت من فارغ التحصیل شدم مرده است، ما تا نفس می‌کشیم با قلم و کتاب باید باشیم. یادرس بخوانیم، یا درس بگوییم، یا بحث کنیم یا پژوهش و اگر نه آنچه خوانده‌ایم از یادمان می‌رود. در مسائل مالی می‌شود قناعت کرد اما در علم، قناعت چیز بسیار بدیست. _آیت‌الله جوادی‌آملی
خب اینهمه‌ام خوندیم، از کجا بفهمیم واقعا اینی که خوندیم به علممون اضافه شد؟🧑🏻‍🦯
آیت‌الله جوادی آملی برای اینکه متوجه بشیم به درسی که گرفتیم "علم" پیدا کردیم یا نه، دوتا راهکار هم میدن. • یک نشانه ظاهری:«اگر ما توانستیم خوب تدریس کنیم یا خوب تالیف کنیم معلوم می‌شود خوب این مطلب را فهمیدیم.» • یک نشانه باطنی:«یک نشان باطنی دارد كه بسيار عميق است. در تمام شئون زندگی علم آدم را سنگين می‌كند. طرز نشستن ما، خوابیدن ما، رفتار ما ادیبانه است. حرف سبک نمی‌زنیم، حرف سبک گوش نمی‌دهیم، نوشته‌های سبک نداریم، نوشته‌های سبک نمی‌خوانیم. حرف سنگین برای انسان سنگین است.»
گوشهٔ دفترم نوشته بودم؛ "امروز هفدهم دی ماه نود و هشت. رتبه‌ی ۱۵۰ کنکور بدون هیچ کسالتی در نماز مرد!" لحظاتی که این جملات را ثبت کردم یادم هست. پشت میز بودم توی اتاق، مثلا درس می‌خواندم. تلفن بابا زنگ خورد و یکی از شاگردهایشان خبر فوتِ همکلاسی‌اش را داد. هیچ نشانی دیگری جز تاریخ درگذشت از این آدم ندارم اما هر بار که یادم می‌آید به قوت بار اول منقلبم می‌کند.
هدایت شده از سه+تاپ
باید بروَم شهرِ نجف جایِ من آنجاست ما را ببَر ای عشق به سَرمنزلِ مقصود ای کاش به گیسوی ضریحَش بزنم چنگ تا چند بسوزیم و بسازیم چُنان عود گویَند علی می‌زده صد وصله به کفشَش ای کاش دلِ خسته‌ی من کفشِ علی بود 🍇 @setup_ir
یکسری آدمها هستن که احساس می‌کنن بقیه به ذهنشون نمی‌رسه وقتِ تشنگی باید آب خورد و به هر نحوی توصیه می‌کنن، سرزنش می‌کنن یا بدتر حتی سعی می‌کنن تحلیل کنن... در برابر هرچیزی مقاوم بشم این افراد اثرشون رو روی من می‌ذارن، گاهی حتی بعد گذشت مدتی! اصلا دلم نمی‌خواد این آدمِ زندگی کسی باشم...
_با من حرف بزنید! حالا که همه جا تحلیل خوانده‌اید و روایت شنیده‌اید و دود و غبار از تنِ حادثه افتاده، صاحب جایگاه پیدا می‌کند لفظ بچیند و قصه بگوید! یکی از شاهدان عینی وقایع جمعه شب مشهد قسم می‌خورد با چشم‌های خودش تیراندازی ماموران انتظامی به سمت مردم را دیده است. حتی شیشه ماشینی که همراه خانواده‌اش در آن بودند با یکی از همین شلیک‌ها ترکیده و تکه‌هایش پخش شده روی پای پنج نفرشان. پایان بندی طوفانش با این جملات است:«ما که مردم عادی هستیم، فقط رفته بودیم برای تماشا!» نفسم را تازه می‌کنم که جواب بدهم، تقریبا مطمئنم غیر از من، حتی اگر موافق هم نباشند، سکوت اختیار می‌کنند. دهان که باز می‌کنم صدایی غیر از خودم پاسخ می‌دهد:«اتفاقا گفته بودند جمعه مردم عادی بیرون نروند!» بی‌حاشیه‌ترین و صلح طلب‌ترین کسی‌ست که دور میز نشسته. آن یکی که شاهد عینی‌ست می‌گوید:«شبیه جنگ بود، من دوران جنگ را دیده‌ام. مردم از ترس فقط فرار می‌کردند.» باز نفس چاق شده‌ی من خفه می‌شود و آن صدا ضربان می‌گیرد:«می‌خواستند مردم فرار کنند خب، تیرها هم مشقی بودند. آن شب شهروند معترض را به زور هم که شده باید توی خانه‌‌اش می‌نشاندند که بشود تروریست را از هم وطن شناخت.» بعد پینگ پنگ تبدیل می‌شود به مافیا و هرکسی احساس می‌کند باید از حق رأیش استفاده کند و اطلاعاتش را بریزد روی دایره. بی‌آنکه به زبان بیاورند التماس همدیگر را می‌کنند برای صحبت کردن. همینطور که برای هم میوه پوست می‌گیرند ایامِ گذشته را حلاجی می‌کنند. همدیگر را راهنمایی می‌کنند که کدام نوع پرتقال شیرین‌تر است و تحلیل‌هایی از واکنش‌های نیروی نظامی کشور ارائه می‌دهند. نهایتا بحث به جایی می‌رسد که خانمِ شاهد اکثر حرف‌ها را تایید کند و بگوید:«خدا لعنتشان کند که از حق اعتراض این مردم سوء استفاده می‌کنند.» همه سر تکان می‌دهیم و موافقت می‌کنیم. پایان قسمت اول
حضرت آقا در حد یک تحلیل‌گر مردمی، با ریزترین جزئیات، برای عامی‌ترین مردم جامعه تبیین می‌کنند... (شمایل سخنرانی‌ها متفاوت‌تر شده نسبت به سالهای قبل، و البته این احساس بنده‌ست...) جدای اینکه به قول استاد عزیزم کم کاری ما رهبری رو از راهبری کردن مردم به تبیین شیوه راهبری تقلیل داده؛ بزرگترین نجات دهنده چشم دوختن به کنش و واکنش این آقاست. بخوانید | ببینید | بشنوید
_با من حرف بزنید! ممکن است شما درصدی مخالفت با قطع شدن ارتباطات اینترنتی داشته باشید؟ البته نباید درصد زیادی باشد! شوکِ بدی برای تمامِ ما بود. بقدری سرعتی اتفاق افتاد که خبر تعطیلی شنبه در آخرین ساعات منتهی به امتحان به دست مان رسید. صاحبان کسب و کارهای اینترنتی شاید بزرگترین معترض‌های این شیوه کنترل جامعه باشند. البته که تقریبا هیچ شغلی نبود که ثباتش را از دست نداده باشد اما به هر حال نباید حق و البته حقوق افراد را نادیده گرفت. شاید این قابل قبول باشد اگر بگوییم برای ما شهروندان عادی شهر، اتفاق خوبی بود. ما که پیامرسان‌هایمان فقط پیامرسان هستند نه حجره‌ی کسبمان و غیره. من نیمی از تماس‌هایم را پاسخ نمی‌دهم، پیام‌ها را با تاخیر باز می‌کنم و می‌خواهم استفاده‌ام از صفحه‌ی نورانی در دستم خواندن، شنیدن و گاهی خرید کردن باشد. این مدت را آرزو می‌کردم یک صدای اعلان از تلفن همراهم بلند شود که خبر سالم بودن یکنفر دیگر از آشناهایم تا سقف مرا بپراند. تقریبا هفته‌ی دوم خودم توانایی این را پیدا کرده بودم که تماسی را شروع کنم. هر روز با دو_سه نفر ارتباط می‌گرفتم و احوال بقیه را جویا می‌شدم. وَلع پیدا کرده بودم که کسی با من صحبت کند و اطمینان بدهد خودش خوب است، خانواده‌اش سالم‌اند و شلیک شبهه‌ها به جانش اصابت نکرده است. پ.ن: این مطلب را هم در کنار نوشتهٔ صاحب داشته باشید! پایان قسمت دوم قسمت قبل
_با من حرف بزنید! بچه‌ها از اوضاع می‌نالند. (بچه‌ها که می‌گویم دخترهای هم قد و قواره خودم هستند که لازم نیست نان آور یک خانواده باشند اما خب فشار را درک می‌کنند.) می‌تازند به جانِ هر مسئولی که نام خانوادگی‌اش را بلد باشند و تا خط اتوی کت و شلوارش را خالی از عنایت رها نمی‌کنند. من در تمام این جمع‌ها سکوت نکردم و جمله‌ی همیشگی‌ام را با تغییر هسته‌ی اصلی‌اش به زبان آوده‌ام: «من از اقتصاد سر در نمی‌آورم. من از سیاست سر در نمی‌آورم...» و همه چیز با همین الگوی ساده. به بچه‌ها می‌گویم من نمیخواهم سر دردهای وقت و بی‌وقت از بحث‌های پر هیجان این روزها را تجربه کنم و می‌گویم بنای جدیدم بر کنار کشیدن خودم است از تمام گعده‌هایی که این بو را بدهند. به عنوان آخرین جمله می‌گویم:«یکنفر از جانب آنها که بالا نشسته‌اند و دست دارند توی کار باید با ما صحبت کنند. اگر بخواهم به چیزی اعتراض کنم حرف نزدن است!» عصر، قبل از اینکه مهمان‌ها بیایند و بعد خیابانها طوری شلوغ بشوند که نتوانند بروند یک تماس روی تلفن بابا باز می‌شود. یکنفر آن پشت هرچه از دهانش در می‌آید بار ما می‌کند بعد کس دیگری تلفن را از دستش می‌قاپد و از بابا منطق و استدلال می‌طلبد. بابا را وادار می‌کند که با او صحبت کند. یک بحثِ تلفنی (که تماس گیرنده‌اش احوال مساعدی برای اصلاح پایه‌ریزی‌های فکری نپاشته باشد) به نتیجه‌ی قابل تعریفی نخواهد رسید اما درآمدش، اعلام آمادگی بود برای شنیدن! فهمیدم کسی از من سکوت نمی‌خواهد، من باید بتوانم صحبت کنم. پایان قسمت سوم قسمت قبل