آیتالله جوادی آملی برای اینکه متوجه بشیم به درسی که گرفتیم "علم" پیدا کردیم یا نه، دوتا راهکار هم میدن.
• یک نشانه ظاهری:«اگر ما توانستیم خوب تدریس کنیم یا خوب تالیف کنیم معلوم میشود خوب این مطلب را فهمیدیم.»
• یک نشانه باطنی:«یک نشان باطنی دارد كه بسيار عميق است. در تمام شئون زندگی علم آدم را سنگين میكند. طرز نشستن ما، خوابیدن ما، رفتار ما ادیبانه است. حرف سبک نمیزنیم، حرف سبک گوش نمیدهیم، نوشتههای سبک نداریم، نوشتههای سبک نمیخوانیم. حرف سنگین برای انسان سنگین است.»
گوشهٔ دفترم نوشته بودم؛
"امروز هفدهم دی ماه نود و هشت. رتبهی ۱۵۰ کنکور بدون هیچ کسالتی در نماز مرد!"
لحظاتی که این جملات را ثبت کردم یادم هست. پشت میز بودم توی اتاق، مثلا درس میخواندم. تلفن بابا زنگ خورد و یکی از شاگردهایشان خبر فوتِ همکلاسیاش را داد.
هیچ نشانی دیگری جز تاریخ درگذشت از این آدم ندارم اما هر بار که یادم میآید به قوت بار اول منقلبم میکند.
#آن
یکسری آدمها هستن که احساس میکنن بقیه به ذهنشون نمیرسه وقتِ تشنگی باید آب خورد و به هر نحوی توصیه میکنن، سرزنش میکنن یا بدتر حتی سعی میکنن تحلیل کنن... در برابر هرچیزی مقاوم بشم این افراد اثرشون رو روی من میذارن، گاهی حتی بعد گذشت مدتی!
اصلا دلم نمیخواد این آدمِ زندگی کسی باشم...
_با من حرف بزنید!
حالا که همه جا تحلیل خواندهاید و روایت شنیدهاید و دود و غبار از تنِ حادثه افتاده، صاحب جایگاه پیدا میکند لفظ بچیند و قصه بگوید!
یکی از شاهدان عینی وقایع جمعه شب مشهد قسم میخورد با چشمهای خودش تیراندازی ماموران انتظامی به سمت مردم را دیده است. حتی شیشه ماشینی که همراه خانوادهاش در آن بودند با یکی از همین شلیکها ترکیده و تکههایش پخش شده روی پای پنج نفرشان. پایان بندی طوفانش با این جملات است:«ما که مردم عادی هستیم، فقط رفته بودیم برای تماشا!»
نفسم را تازه میکنم که جواب بدهم، تقریبا مطمئنم غیر از من، حتی اگر موافق هم نباشند، سکوت اختیار میکنند. دهان که باز میکنم صدایی غیر از خودم پاسخ میدهد:«اتفاقا گفته بودند جمعه مردم عادی بیرون نروند!»
بیحاشیهترین و صلح طلبترین کسیست که دور میز نشسته. آن یکی که شاهد عینیست میگوید:«شبیه جنگ بود، من دوران جنگ را دیدهام. مردم از ترس فقط فرار میکردند.»
باز نفس چاق شدهی من خفه میشود و آن صدا ضربان میگیرد:«میخواستند مردم فرار کنند خب، تیرها هم مشقی بودند. آن شب شهروند معترض را به زور هم که شده باید توی خانهاش مینشاندند که بشود تروریست را از هم وطن شناخت.»
بعد پینگ پنگ تبدیل میشود به مافیا و هرکسی احساس میکند باید از حق رأیش استفاده کند و اطلاعاتش را بریزد روی دایره. بیآنکه به زبان بیاورند التماس همدیگر را میکنند برای صحبت کردن. همینطور که برای هم میوه پوست میگیرند ایامِ گذشته را حلاجی میکنند. همدیگر را راهنمایی میکنند که کدام نوع پرتقال شیرینتر است و تحلیلهایی از واکنشهای نیروی نظامی کشور ارائه میدهند. نهایتا بحث به جایی میرسد که خانمِ شاهد اکثر حرفها را تایید کند و بگوید:«خدا لعنتشان کند که از حق اعتراض این مردم سوء استفاده میکنند.»
همه سر تکان میدهیم و موافقت میکنیم.
پایان قسمت اول
حضرت آقا در حد یک تحلیلگر مردمی، با ریزترین جزئیات، برای عامیترین مردم جامعه تبیین میکنند...
(شمایل سخنرانیها متفاوتتر شده نسبت به سالهای قبل، و البته این احساس بندهست...)
جدای اینکه به قول استاد عزیزم کم کاری ما رهبری رو از راهبری کردن مردم به تبیین شیوه راهبری تقلیل داده؛ بزرگترین نجات دهنده چشم دوختن به کنش و واکنش این آقاست.
بخوانید | ببینید | بشنوید
_با من حرف بزنید!
ممکن است شما درصدی مخالفت با قطع شدن ارتباطات اینترنتی داشته باشید؟ البته نباید درصد زیادی باشد!
شوکِ بدی برای تمامِ ما بود. بقدری سرعتی اتفاق افتاد که خبر تعطیلی شنبه در آخرین ساعات منتهی به امتحان به دست مان رسید. صاحبان کسب و کارهای اینترنتی شاید بزرگترین معترضهای این شیوه کنترل جامعه باشند. البته که تقریبا هیچ شغلی نبود که ثباتش را از دست نداده باشد اما به هر حال نباید حق و البته حقوق افراد را نادیده گرفت. شاید این قابل قبول باشد اگر بگوییم برای ما شهروندان عادی شهر، اتفاق خوبی بود. ما که پیامرسانهایمان فقط پیامرسان هستند نه حجرهی کسبمان و غیره.
من نیمی از تماسهایم را پاسخ نمیدهم، پیامها را با تاخیر باز میکنم و میخواهم استفادهام از صفحهی نورانی در دستم خواندن، شنیدن و گاهی خرید کردن باشد. این مدت را آرزو میکردم یک صدای اعلان از تلفن همراهم بلند شود که خبر سالم بودن یکنفر دیگر از آشناهایم تا سقف مرا بپراند. تقریبا هفتهی دوم خودم توانایی این را پیدا کرده بودم که تماسی را شروع کنم. هر روز با دو_سه نفر ارتباط میگرفتم و احوال بقیه را جویا میشدم. وَلع پیدا کرده بودم که کسی با من صحبت کند و اطمینان بدهد خودش خوب است، خانوادهاش سالماند و شلیک شبههها به جانش اصابت نکرده است.
پ.ن: این مطلب را هم در کنار نوشتهٔ صاحب داشته باشید!
پایان قسمت دوم
قسمت قبل
_با من حرف بزنید!
بچهها از اوضاع مینالند. (بچهها که میگویم دخترهای هم قد و قواره خودم هستند که لازم نیست نان آور یک خانواده باشند اما خب فشار را درک میکنند.) میتازند به جانِ هر مسئولی که نام خانوادگیاش را بلد باشند و تا خط اتوی کت و شلوارش را خالی از عنایت رها نمیکنند. من در تمام این جمعها سکوت نکردم و جملهی همیشگیام را با تغییر هستهی اصلیاش به زبان آودهام: «من از اقتصاد سر در نمیآورم. من از سیاست سر در نمیآورم...»
و همه چیز با همین الگوی ساده. به بچهها میگویم من نمیخواهم سر دردهای وقت و بیوقت از بحثهای پر هیجان این روزها را تجربه کنم و میگویم بنای جدیدم بر کنار کشیدن خودم است از تمام گعدههایی که این بو را بدهند. به عنوان آخرین جمله میگویم:«یکنفر از جانب آنها که بالا نشستهاند و دست دارند توی کار باید با ما صحبت کنند. اگر بخواهم به چیزی اعتراض کنم حرف نزدن است!»
عصر، قبل از اینکه مهمانها بیایند و بعد خیابانها طوری شلوغ بشوند که نتوانند بروند یک تماس روی تلفن بابا باز میشود. یکنفر آن پشت هرچه از دهانش در میآید بار ما میکند بعد کس دیگری تلفن را از دستش میقاپد و از بابا منطق و استدلال میطلبد. بابا را وادار میکند که با او صحبت کند. یک بحثِ تلفنی (که تماس گیرندهاش احوال مساعدی برای اصلاح پایهریزیهای فکری نپاشته باشد) به نتیجهی قابل تعریفی نخواهد رسید اما درآمدش، اعلام آمادگی بود برای شنیدن!
فهمیدم کسی از من سکوت نمیخواهد، من باید بتوانم صحبت کنم.
پایان قسمت سوم
قسمت قبل
در تمام تاریخهایی که از ابتدای اسلام تا اکنون به ما رسیده شک و شبهه هست.
(و شیوه مورخین به این صورته که بر اساس شواهدی که موجوده بهترین و منطقیترین رو به عنوان تاریخ اصلی انتخاب میکنن. حتی گاهی سال ولادت امامها معلوم نیست و این مساله کاملا طبیعی هست بخاطر شرایط خاصی که تاریخ نگاشته شده و به ما رسیده... خیلی حرف داره و بحثم این نیست.)
دوتا تاریخ داره اسلام که یقینی و قطعیه، هیچ شک و شبههای درش وجود نداره و جایی تاریخِ دیگهای براش نقل نشده. یکی از اونها شهادت امام حسین علیهالسلام در دهم محرم هست و دیگری ولادت حضرت صاحبالزمان روحیلهالفدا در طلوع نیمه شعبان.
این یعنی شبِ قدر با اون عظمت که هممون مقید به بیدار موندن و عبادت کردن و بزرگداشتش هستیم بین سه شب مخفی شده و معلوم نیست بالاخره کدوم یکی از این سه شب قراره سرنوشت ما رو رقم بزنه. نیمه شعبان به «برادر شب قدر» مشهوره، از جهت عظمت و اهمیتش. اعمال مخصوص به خودش رو داره که بعضیش طولانی هم نیستند.
از این تاریخِ قطعیِ پر برکت، بهترین استفاده رو ببرید. اول و آخر خواستههاتون هم برای مولود مبارکی که امشب متولد شده دعا کنید. چشمِ تمام مردم تاریخ به اعمالی هست که امشب انجام میدیم؛ که آیا ما ملتی هستیم که وعده خدا براشون محقق میشه یا نه!!
از اینجا میتونید نگاهی به اعمال این شب بندازید.
https://eitaa.com/m_a_tavallaie/4563
↝
آخرین بهرهٔ ما از نیمه شعبان همین یکبار است، تضمینی نیست بار دیگر دستمان به این چنین تاریخی برسد. امشب شب شیرینی خوردن نیست، شبِ شیرینی کشیدن است! بگذارید با دست و انتخاب خودشان «حلاوت محبت¹» را به دهانتان بگذارند. ظرفهایتان را آماده کنید و فقط متوجه صاحب خانه باشید امشب.
¹ برگرفته از مناجات امام سجاد علیهالسلام؛
مَن ذَاالذی ذاق حَلاوَةَ مَحَبَتِک فَرامَ مِنکَ بَدَلا
چه کسیست که شیرینی حب تو را چشیده باشد و غیر تو را طلب کند.
چقدر غصه مىخورم كه هستى و ندارمت
مدام طعنه میزند به بودنم، ندارىام...
_سید تقی سیدی
هرکس باید در فکر خود باشد و راهی برای ارتباط با حضرت حجت ﴿عجلاللهتعالیفرجه﴾ و فرج شخصی خود پیدا کند، خواه ظهور و فرج آن حضرت دور باشد یا نزدیک!
با این که ارتباط و وصل با آن حضرت و فرج شخصی، امر اختیاری ما است (خلاف ظهور و فرج عمومی) با این حال چرا به این اهمیت نمیدهیم که چگونه با آن حضرت ارتباط برقرار کنیم و از این مطلب غافل هستیم، ولی به ظهور و دیدار عمومی آن حضرت اهمیت میدهیم. حال اینکه اگر برای فرج شخصی به اصلاح خود نپردازیم، بیم آن است که در ظهور آن حضرت از او فرار کنیم. چون راهی که میرویم راه کسانیست که اهمّ و مهمی قائل نیستند.
_آیتالله بهجت