eitaa logo
|صاحبSaheb|
122 دنبال‌کننده
296 عکس
37 ویدیو
1 فایل
[یک انسان کوچک که تریبون پیدا کرده!] از هرچه در گلوست بگو؛ ناشناس: به جهت اختلال سایت‌ها اجالتا ناشناس مقدر نیست و شناس: @Saaheb230
مشاهده در ایتا
دانلود
﴿رَبِّ اِرْحَمْهُمٰا كَمٰا رَبَّيٰانِي صَغِيراً﴾ ربهای کوچکِ کودکی‌ام را به آغوش رحمتت بکِش، ای ربّ من. |آیه ۲۴ سوره مبارکه اسرا| شیخ امشب فرمود والد برای ولد صغیر ربوبیت می‌کند و چشمهای ولد ربّش را به خصلت والدین خویش می‌شناسد. ⁦♡⁩
|صاحبSaheb|
نگاهِ آدم به تربیت فرزند عوض میشه!
⁦⑅ حالِ خوشش رو دوست دارم. خودش برای خودش کافیه. ساعتها با کفش‌هاش صحبت می‌کنه و در حالی که زیر لب ورد می‌خونه خوراکی‌هاش رو دست به دست میکنه. با اجسام ارتباط می‌گیره، لمسشون میکنه و گاهی که می‌خواد نظر من رو درموردشون بدونه با انگشتش نشونم میده. به تمام بزرگسال‌ها سلام می‌کنه و منتظر جواب نمی‌ایسته. به کوچکتر‌ها خوراکیش رو تعارف میکنه در حالی که از اونها چنین توقعی نداره. در همه چیز خودش رو شریک میکنه. شادی با غم تفاوتی براش نداره، هرجایی می‌خواد نقش ایفا کنه. از خودش گذر کرده و حالا نوبت به خدمت رسانی به جهانش رسیده. مثل پیرمردهای جهان دیده هر لحظه یادم میده چطور خوش باشم. ⁦⑅
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به نام او؛ که هم بخشنده است و هم بخشنده! سکوتِ شب را شکر کن آنگاه که حیات رخت هیجان از تن می‌گیرد و نفس چاق می‌کند. ﴿وَ جَعَلَ اَللَّيْلَ سَكَناً﴾¹ لحظه‌ی با شکوه تنهایی. موعدی که از طلوع خدا چشم کشیده برایش. شب را شکر کن که می‌شود نفس در نفس خدا شد. ﴿وَ مِنَ اَللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ﴾² سیاهی شب که به اوج رسید به خدا سلام کن! ¹ آیه ۹۶ سوره مبارکه انعام ² آیه ۷۹ سوره مبارکه اسرا 🌙
خواهر داشتن دریچه‌ایی از نوعی خاص لذت رو به روی آدم باز میکنه⁦✿
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاید دیر اما آدمیزاده بالاخره می‌فهمد. بعد اینکه حسابی سر زانوهایش خونی و خاکی شد و کف دست‌هاش زخم افتاد. بعد از اینکه نیم عمرش را رفت و آمد که رضایت آدم‌ها را بخرد و نشد. حس رضایت از روی جاه طلبی یا شهوت نه، از آن مدل‌های مقدس رضایت. مثل یک پدر که به جوانش زل بزند و لبخند آرامی گوشه لبش بنشیند. بعد از اینکه خواست برای همه کافی باشد و کم‌تر شد. بعد از اینکه رنگ‌های جهانِ خودش را پاشید به دنیای دیگران و سیاه ماند. خلاصه آنجا که خرج کرد و خرج کرد و خرج کرد... فعل دیگری ندارد، تماما خرج کردن است. دیر و پر هزینه اما بالاخره می‌فهمد هیچکس را ندارد. شاید آدم برای تنهایی خلق نشده باشد اما به واقع تنهاست. جهان جمع تن‌های تنهاست. یک روز بالاخره در هیاهوی مردم برای زندگی، می‌ایستی، و می‌بینی که خودت مانده‌ایی. ممکن است ببینی حتی دیگر خودی هم برای خودت نمانده... آنموقع خدا آرام کنار گوشت نجوا می‌کند:«نمی‌خواستم اذیت بشی، همون اول که گفته بودم برای خودمی» یک روز از همه قطع می‌شوی، یک روز به تمام چهار بازاری که تو را می‌کِشند سوی خود، الله اکبر می‌گویی و همان روز چشمت به آغوش گشاده خدا باز می‌شود. فقط کافیست تنهایی را بفهمی، بفهم! ×
ما را کسی نخواست تو هم گر نخواستی در گـوشـمـان بــگــو کـه بـمـیـریـم گــوشـه‌ای پس شهرایی که امام رضا علیه‌السلام ندارن چی؟ یعنی مجال نفس کشیدن میده بهشون دود و غبارِ غم؟
🪐☕️ بسم‌اللّٰه‌الرحمن‌الرحیم روایت اربعین، نوشتار آبی را لمس کنید و روایات هر روز را از ابتدا بخوانید. ایران؛ اولین روایت روز اول پنجشنبه نهم مرداد اولین روایت روز دوم جمعه دهم مرداد اولین روایت روز سوم شنبه یازدهم مرداد اولین روایت روز چهارم یکشنبه دوازدهم مرداد عراق؛ اولین روایت روز پنجم دوشنبه سیزدهم مرداد اولین روایت روز ششم سه شنبه چهاردهم مرداد اولین روایت روز هفتم چهارشنبه پانزدهم مرداد اولین روایت روز هشتم پنجشنبه شانزدهم مرداد اولین روایت روز نهم جمعه هفدهم مرداد اولین روایت روز دهم شنبه هجدهم مرداد اولین روایت روز یازدهم یکشنبه نونزدهم مرداد اولین روایت روز دوازدهم دوشنبه بیستم مرداد اولین روایت روز سیزدهم سه شنبه بیست و یکم مرداد مشتاقم نظرات شما را از اینجا به صورت ناشناس و از اینجا رو در رو بشنوم‌。⁠◕⁠‿⁠◕⁠。⁩ حتی می‌تونید این پیام رو برای دوستانتون بفرستید و با جمع بزرگتری این روایت رو بخونیم:)
حتی اگر کربلا رفتن قطعی و حتمی‌هم باشد امتحان است، همینکه دستش را از روی لبه منبر منبت کمی فاصله می‌دهد و بی‌صدا لب می‌زند:«تو هم بیا» امتحان است. اطمینان به رفتن و شدن هم امتحان است. امتحان اینجاست که، هر طور شد یا آنطور که خواستی؟ خودت یا خودش؟ نرفتن‌ها، رفتن‌ها، نشدن‌ها، شدن‌ها، خسته نبودن‌ها، خسته بودن‌ها، قدم برداشتن‌ها، قدم برنداشتن‌ها و... توی همه‌ی اینها می‌پرسد:«دوسم داری؟» و تو در حالی که بخش دیگری از نفْست را، جانت را و وجودت را هدیه‌اش می‌کنی می‌گویی:«آری» و باز همین و همین و همین... بخدا که دوستت دارم ابی‌عبدلله، همانطوری که امر کنی دوستت خواهم داشت.
^-^
او بوی کتاب می‌دهد! این را عصر که داشتم کتابهای نخوانده‌ام را با ذوق ورق می‌زدم فهمیدم. داشتم بهشان قول می‌دادم که سریعا به آنها مراجعه خواهم کرد. یواشکی چند صفحه از هر کدام را هم می‌خواندم. اول خندیدم، بعد شامه‌ام را تیز کردم، روی صفحه کتاب فوت کردم و سرم را نزدیک بردم. خودش بود؛ بوی تنش پاشید توی صورتم. (برای آنکه مطمئن شوم همین حالا دوباره هم امتحانش کردم و بعد،) کتاب را سریع بستم و نشستم پای نوشتن. اینکه تن یک آدم بوی کتاب بدهد خنده‌دار است. علاوه بر آن غیر ممکن هم هست. در حقیقت اینکه تن یک آدم بوی یاس یا سوسن بدهد خیلی طبیعی‌تر از آن است که بوی چوب‌های فراوری شده داشته باشد. شاید به همین خاطر هیچ عطری هم با این رایحه ساخته نشده. اما اگر یک نفر باشد که مدتی از عمرش را، حتی مدتی کوتاه، با او یا یکی مثل او (اگر وجود داشته باشد) گذرانده باشد متوجه حرفم می‌شود. چون خودش کتاب است تنش بوی کتاب می‌دهد. یک کتاب واقعی؛ نه متن، هر چقدر هم بلند و عمیق باشد. گاهی وقتی با هم صحبت می‌کنیم نمی‌توانم جلوی خنده‌های هیجانیم را بگیرم و این مربوط به وقت‌هایی است که یک صفحه جدید از او را کشف کرده‌ام. تصمیم ندارم بیشتر از این بنویسم. چون او تماماً کتاب است. خارج از قواعد نویسندگی است که صفات یک چیزی را بشمرند بدون اینکه رخت آرایه پوشیده باشد. اما خب؛ مثلا کتاب جلد دارد. محتوا دارد. محتوایش عیان و نهان دارد. عیانش روی کاغذ چاپ شده و نهانش کشف کردنی است. کتاب کاغذهای ظریف است که اتصالش یک مجموعه منسجم و مقاوم می‌سازد. کتاب یک صفحه و دو صفحه نیست و هر کس به همان قدرش اکتفا کند اشتباه می‌کند. کتاب، کتاب است. همین که همه حداقل یک بار دیده‌ایم. البته او از آن کتاب‌هاست که می‌شود گوشه‌اش چیزی نوشت. خیلی محدود. نه شبیه کتاب درسی. در حد یک جمله کوچک پایین صفحه‌ای که کمتر خوانده می‌شود. گفتم تصمیم به ادامه دادن نوشته‌ام ندارم و این‌ها را فقط برای اثبات حرفی که زدم نوشتم. شما اگر کمی با او مصاحبت داشتید متوجه می‌شدید که هر بار حرکت می‌کند بوی کتاب از تنش بلند می‌شود. البته ممکن است هر کسی عطر کتاب را نپسندد!