🪐☕️
بسماللّٰهالرحمنالرحیم
روایت اربعین، #الی_الله
نوشتار آبی را لمس کنید و روایات هر روز را از ابتدا بخوانید.
ایران؛
اولین روایت روز اول پنجشنبه نهم مرداد
اولین روایت روز دوم جمعه دهم مرداد
اولین روایت روز سوم شنبه یازدهم مرداد
اولین روایت روز چهارم یکشنبه دوازدهم مرداد
عراق؛
اولین روایت روز پنجم دوشنبه سیزدهم مرداد
اولین روایت روز ششم سه شنبه چهاردهم مرداد
اولین روایت روز هفتم چهارشنبه پانزدهم مرداد
اولین روایت روز هشتم پنجشنبه شانزدهم مرداد
اولین روایت روز نهم جمعه هفدهم مرداد
اولین روایت روز دهم شنبه هجدهم مرداد
اولین روایت روز یازدهم یکشنبه نونزدهم مرداد
اولین روایت روز دوازدهم دوشنبه بیستم مرداد
اولین روایت روز سیزدهم سه شنبه بیست و یکم مرداد
مشتاقم نظرات شما را از اینجا به صورت ناشناس و از اینجا رو در رو بشنوم。◕‿◕。
حتی میتونید این پیام رو برای دوستانتون بفرستید و با جمع بزرگتری این روایت رو بخونیم:)
حتی اگر کربلا رفتن قطعی و حتمیهم باشد امتحان است، همینکه دستش را از روی لبه منبر منبت کمی فاصله میدهد و بیصدا لب میزند:«تو هم بیا» امتحان است. اطمینان به رفتن و شدن هم امتحان است.
امتحان اینجاست که، هر طور شد یا آنطور که خواستی؟ خودت یا خودش؟ نرفتنها، رفتنها، نشدنها، شدنها، خسته نبودنها، خسته بودنها، قدم برداشتنها، قدم برنداشتنها و... توی همهی اینها میپرسد:«دوسم داری؟» و تو در حالی که بخش دیگری از نفْست را، جانت را و وجودت را هدیهاش میکنی میگویی:«آری»
و باز همین و همین و همین... بخدا که دوستت دارم ابیعبدلله، همانطوری که امر کنی دوستت خواهم داشت.
#یادداشت
#الی_الله
او بوی کتاب میدهد!
این را عصر که داشتم کتابهای نخواندهام را با ذوق ورق میزدم فهمیدم. داشتم بهشان قول میدادم که سریعا به آنها مراجعه خواهم کرد. یواشکی چند صفحه از هر کدام را هم میخواندم. اول خندیدم، بعد شامهام را تیز کردم، روی صفحه کتاب فوت کردم و سرم را نزدیک بردم. خودش بود؛ بوی تنش پاشید توی صورتم. (برای آنکه مطمئن شوم همین حالا دوباره هم امتحانش کردم و بعد،) کتاب را سریع بستم و نشستم پای نوشتن.
اینکه تن یک آدم بوی کتاب بدهد خندهدار است. علاوه بر آن غیر ممکن هم هست. در حقیقت اینکه تن یک آدم بوی یاس یا سوسن بدهد خیلی طبیعیتر از آن است که بوی چوبهای فراوری شده داشته باشد. شاید به همین خاطر هیچ عطری هم با این رایحه ساخته نشده. اما اگر یک نفر باشد که مدتی از عمرش را، حتی مدتی کوتاه، با او یا یکی مثل او (اگر وجود داشته باشد) گذرانده باشد متوجه حرفم میشود. چون خودش کتاب است تنش بوی کتاب میدهد. یک کتاب واقعی؛ نه متن، هر چقدر هم بلند و عمیق باشد. گاهی وقتی با هم صحبت میکنیم نمیتوانم جلوی خندههای هیجانیم را بگیرم و این مربوط به وقتهایی است که یک صفحه جدید از او را کشف کردهام.
تصمیم ندارم بیشتر از این بنویسم. چون او تماماً کتاب است. خارج از قواعد نویسندگی است که صفات یک چیزی را بشمرند بدون اینکه رخت آرایه پوشیده باشد. اما خب؛ مثلا کتاب جلد دارد. محتوا دارد. محتوایش عیان و نهان دارد. عیانش روی کاغذ چاپ شده و نهانش کشف کردنی است. کتاب کاغذهای ظریف است که اتصالش یک مجموعه منسجم و مقاوم میسازد. کتاب یک صفحه و دو صفحه نیست و هر کس به همان قدرش اکتفا کند اشتباه میکند. کتاب، کتاب است. همین که همه حداقل یک بار دیدهایم. البته او از آن کتابهاست که میشود گوشهاش چیزی نوشت. خیلی محدود. نه شبیه کتاب درسی. در حد یک جمله کوچک پایین صفحهای که کمتر خوانده میشود.
گفتم تصمیم به ادامه دادن نوشتهام ندارم و اینها را فقط برای اثبات حرفی که زدم نوشتم. شما اگر کمی با او مصاحبت داشتید متوجه میشدید که هر بار حرکت میکند بوی کتاب از تنش بلند میشود. البته ممکن است هر کسی عطر کتاب را نپسندد!
#یادداشت
"هندزفری"
یکی از آن ده نفری بود که بین آن دویست تا دختر عوض ایرپاد، یک هندزفری معمولی داشت. اولین بار توی هواپیما دیدمش، گفت هندزفری باعث میشود گوشهایش باد نکند. نوبت بعدی توی موکب نجف کیفش را گذاشت بالای سر من، با هیجان میگویم:«اِ، دوباره همسایه شدیم.»
فقط لبخند میزند و از یک کیف کوچک هندزفری را در میآورد. سه روزِ نجف هربار چشم در چشم میشویم با یک لبخند رو بر میگردانیم. روز اول پیاده روی وقتی از کنار هم میگذشتیم، غر میزد که چقدر صدای ماشین صوت بلند است.
_سلام همسایه!
حتی زورش میآید لبخند بزند. شب وقتی میخوابیم با هندزفری درگیراست. میخواهم کمکش کنم. از اخمهایش میترسم.
_وقت گیر آورده بیصاحاب.
_هندزفری من هست!
زل میزند توی چشمم، بدون اینکه تکلیفم را معلوم کند دوباره مشغول هندزفری میشود. مینشینم کنارش، همگروهی نیستیم اما تقدیر شده همهجا همسایه شویم.
_حالا شد.
بلافاصله میرود توی حال خودش. ده دقیقه بعد بر میگردد سمتم. یک گوش هندزفری را میاندازد:«خوانندهی مورد علاقهت کیه؟ یعنی میگم چه سبکی گوش میدی؟»
دستپاچه میشوم و اول از همه دور مداحیرا خط میکشم. اگر بگویم سنتیهم میخورد توی پرش.
_پادکست.
انگشتش را میکشد روی لبهی گوشی:«آها»
بلافاصله هندزفری میرود توی گوشش.
یک ثانیه بعد دوباره میکشدش بیرون:«من رپ گوش میدم، همه که خوابیدن بیا بگیر.»
آب دهانم خشک میشود و میکشد توی چشمهام:«قربونت، منم میخوام بخوابم.» و با یک لبخند ملافه را میکشم روی صورتم. تا یکساعت بعد ترشهم بیدار بودم. بعد هربار چشم تو چشم میشدیم اضطراب میگرفتم. میترسیدم رفتارم بد باشد با کسی وسط بحران نوجوانی.
شب آخر وقتی میخواهیم از موکب بزنیم بیرون، مثل همیشه، میایستد رو به روی آینه. جای هندزفری را محکم میکند و راه میافتد. عمود هزار دویست باز باهم رو به رو میشویم داشت غر میزد:«پس کی میرسیم.»
_الان توی خود کربلاییم.
لبخندش باز میشود:«بچهها همسایه.» پشت بند هم دستش را تکان میدهد.
از وسط دوستهایش کنده میشود و میآید کنار من:«کجاییم؟»
_کربلا.
یک گوش هندزفری میافتد. گوش دیگرش راهم میکشد. با دست اشاره میکند که برو. مبهوت وسط جمع میایستد و راه نمیرود. برمیگردم کنارش:«بیا، بدو همه رفتن ... الان میرسیم حرم.»
دستش را تکان میدهد و لب میزند:«برو، برو.»
من رفتم و آخرین بار که دیدمش رو به روی گنبد امام حسین (علیهالسلام) چشمهایش از اشک گود افتاده بود.
[اربعین هزار و چهارصد و سه]
#یادداشت
_تــو آشــنـــای خــدایــی؛ کــدام رهــگــذری
در این جهان غریب، آشنا نمیخواهد؟
هیچ آدمی خلاء حضور هیچکسی را پر نمیکند. کدهای برنامه نویسی، واشرهای آزمایشگاهی، رنگهای صفحه نقاشی، شخصیتهای سناریو داستانی، پیچ و مهره سازههای مهندسی، میخ و چوب نجاری، ادویههای خاص قرمه سبزی؛ هیچکدام مثالِ آدم نیست. آدم جایگزین ندارد، "عوض" ندارد، "بجا" ندارد. هیچ مادری پدر نشده یا برعکس، هیچ پدری رفیق نشده یا برعکس، هیچ رفیقی خواهر نشده یا برعکس؛ هیچکس قرار نیست نقش کسی را بازی کند. حتی اگر درست بازی کند "عوض" کسی نمیشود.
فقط هر بار که جای کسی خالی شد بیکفش هم که شده بپرید آغوش امام رضا علیهالسلام. نفس نفس بزنید و بیوفتید جلوی قدمهای مبارکش، بگذارید جانتان بالا بیاید تا بشود یک جمله بگویید:«تنها شدم.»
بگذارید خاکِ غربتِ روی صورتتان گِل شود با اشک. بقول آقای عسکری:«بذار هق هق رو شونهت پا بکوبه» نشانش بدهید یکهاید و غریبید. فقط خود اوست که اگر بخواهد "عوض" کسی باشد میتواند. یک شب را اگر باهم صبح کرده باشید میفهمید انقدر لبریزتان میکند که هیچ نمیخواهید؛ نه کس نه چیز.
#یادداشت
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به شیخ اصرار کردیم یک بار اسپرت را امتحان کند حتی اگر ترکیب جالبی با لباس طلبگی نداشت. باورم نمیشود قدرت زبان یک دختر رسم بیست و اندی ساله بابا را عوض کند. از شعف لبریزم. همینکه میتوانم پیشانی مادرم را ببوسم و صدای بابا را بشنوم یعنی شرایط لازم برای حیات موجود است. خم میشوم و مثل کسی که دست ببوسد از امام تشکر میکنم بخاطرش.
به امام رضا علیهالسلام قول میدهیم بیشتر از همه نائبالزیاره همسایه کربلا نرفتهمان باشیم. بعد هم میخواهم یواشکی توشه بیشتری از بقیه همراهم کنند. آیین «چای آخر» را که به جا میآوریم واقعا میرویم که برویم.
#یادداشت
#الی_الله ²
#روز_یکم