"هندزفری"
یکی از آن ده نفری بود که بین آن دویست تا دختر عوض ایرپاد، یک هندزفری معمولی داشت. اولین بار توی هواپیما دیدمش، گفت هندزفری باعث میشود گوشهایش باد نکند. نوبت بعدی توی موکب نجف کیفش را گذاشت بالای سر من، با هیجان میگویم:«اِ، دوباره همسایه شدیم.»
فقط لبخند میزند و از یک کیف کوچک هندزفری را در میآورد. سه روزِ نجف هربار چشم در چشم میشویم با یک لبخند رو بر میگردانیم. روز اول پیاده روی وقتی از کنار هم میگذشتیم، غر میزد که چقدر صدای ماشین صوت بلند است.
_سلام همسایه!
حتی زورش میآید لبخند بزند. شب وقتی میخوابیم با هندزفری درگیراست. میخواهم کمکش کنم. از اخمهایش میترسم.
_وقت گیر آورده بیصاحاب.
_هندزفری من هست!
زل میزند توی چشمم، بدون اینکه تکلیفم را معلوم کند دوباره مشغول هندزفری میشود. مینشینم کنارش، همگروهی نیستیم اما تقدیر شده همهجا همسایه شویم.
_حالا شد.
بلافاصله میرود توی حال خودش. ده دقیقه بعد بر میگردد سمتم. یک گوش هندزفری را میاندازد:«خوانندهی مورد علاقهت کیه؟ یعنی میگم چه سبکی گوش میدی؟»
دستپاچه میشوم و اول از همه دور مداحیرا خط میکشم. اگر بگویم سنتیهم میخورد توی پرش.
_پادکست.
انگشتش را میکشد روی لبهی گوشی:«آها»
بلافاصله هندزفری میرود توی گوشش.
یک ثانیه بعد دوباره میکشدش بیرون:«من رپ گوش میدم، همه که خوابیدن بیا بگیر.»
آب دهانم خشک میشود و میکشد توی چشمهام:«قربونت، منم میخوام بخوابم.» و با یک لبخند ملافه را میکشم روی صورتم. تا یکساعت بعد ترشهم بیدار بودم. بعد هربار چشم تو چشم میشدیم اضطراب میگرفتم. میترسیدم رفتارم بد باشد با کسی وسط بحران نوجوانی.
شب آخر وقتی میخواهیم از موکب بزنیم بیرون، مثل همیشه، میایستد رو به روی آینه. جای هندزفری را محکم میکند و راه میافتد. عمود هزار دویست باز باهم رو به رو میشویم داشت غر میزد:«پس کی میرسیم.»
_الان توی خود کربلاییم.
لبخندش باز میشود:«بچهها همسایه.» پشت بند هم دستش را تکان میدهد.
از وسط دوستهایش کنده میشود و میآید کنار من:«کجاییم؟»
_کربلا.
یک گوش هندزفری میافتد. گوش دیگرش راهم میکشد. با دست اشاره میکند که برو. مبهوت وسط جمع میایستد و راه نمیرود. برمیگردم کنارش:«بیا، بدو همه رفتن ... الان میرسیم حرم.»
دستش را تکان میدهد و لب میزند:«برو، برو.»
من رفتم و آخرین بار که دیدمش رو به روی گنبد امام حسین (علیهالسلام) چشمهایش از اشک گود افتاده بود.
[اربعین هزار و چهارصد و سه]
#یادداشت
_تــو آشــنـــای خــدایــی؛ کــدام رهــگــذری
در این جهان غریب، آشنا نمیخواهد؟
هیچ آدمی خلاء حضور هیچکسی را پر نمیکند. کدهای برنامه نویسی، واشرهای آزمایشگاهی، رنگهای صفحه نقاشی، شخصیتهای سناریو داستانی، پیچ و مهره سازههای مهندسی، میخ و چوب نجاری، ادویههای خاص قرمه سبزی؛ هیچکدام مثالِ آدم نیست. آدم جایگزین ندارد، "عوض" ندارد، "بجا" ندارد. هیچ مادری پدر نشده یا برعکس، هیچ پدری رفیق نشده یا برعکس، هیچ رفیقی خواهر نشده یا برعکس؛ هیچکس قرار نیست نقش کسی را بازی کند. حتی اگر درست بازی کند "عوض" کسی نمیشود.
فقط هر بار که جای کسی خالی شد بیکفش هم که شده بپرید آغوش امام رضا علیهالسلام. نفس نفس بزنید و بیوفتید جلوی قدمهای مبارکش، بگذارید جانتان بالا بیاید تا بشود یک جمله بگویید:«تنها شدم.»
بگذارید خاکِ غربتِ روی صورتتان گِل شود با اشک. بقول آقای عسکری:«بذار هق هق رو شونهت پا بکوبه» نشانش بدهید یکهاید و غریبید. فقط خود اوست که اگر بخواهد "عوض" کسی باشد میتواند. یک شب را اگر باهم صبح کرده باشید میفهمید انقدر لبریزتان میکند که هیچ نمیخواهید؛ نه کس نه چیز.
#یادداشت
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به شیخ اصرار کردیم یک بار اسپرت را امتحان کند حتی اگر ترکیب جالبی با لباس طلبگی نداشت. باورم نمیشود قدرت زبان یک دختر رسم بیست و اندی ساله بابا را عوض کند. از شعف لبریزم. همینکه میتوانم پیشانی مادرم را ببوسم و صدای بابا را بشنوم یعنی شرایط لازم برای حیات موجود است. خم میشوم و مثل کسی که دست ببوسد از امام تشکر میکنم بخاطرش.
به امام رضا علیهالسلام قول میدهیم بیشتر از همه نائبالزیاره همسایه کربلا نرفتهمان باشیم. بعد هم میخواهم یواشکی توشه بیشتری از بقیه همراهم کنند. آیین «چای آخر» را که به جا میآوریم واقعا میرویم که برویم.
#یادداشت
#الی_الله ²
#روز_یکم
نیم ساعتیست به تنها نور توی ماشین زل زدهام و فکر میکنم. بعضی آدمها نورشان کم است اما در تاریکترین روزها به دادمان رسیدند.
بعد سرم را میگذارم روی پای خواهرکم. سبحانالله از آسمان. اگر دختر دار بشوم قطعا سماء صدایش میکنم. مجذوب کنندهترین خلقت خداست. دلم میخواست میشد پایم را بکوبم لبه ماشین و بپرم وسط دلِ تاریکی آسمان. معلق بمانم توی خلاء، غرق شوم توی عظمتش. میگویم:«من بزرگترم یا تو؟»
#یادداشت
#الی_الله ³
#روز_یکم
چهار مردون انگار جمع و جور شدهی نجفههه... کاش میشد فاصله حیات و مماتم بین این دوتا شهر مقدس بگذره...
تا اطلاع ثانوی ذوقیام از این فضا🥺
کاروانسرای شاه عباس، باریکه آب و صوت ندبه؛ اینجا میشود صبحانه خورد. من فقط یک لقمه، همشیره هیچ و بابا:«بریم داخلش رو ببینیم؟»
بیکله میدویم. عظمت اتاقها دهان هر دو مان را باز میکند. فقط یک نظر به ارتفاع سقف میاندازم، تاریکی مطلق است. علاوه بر بلندی با ذغال سیاه شده و واقعا من را میترساند. هیچکس جز ما اینجا نیست و بابا میشود لیدر تور:«قدمت این بنا به دوران صفوی میرسد. سکویی که وسط است محل تخلیه بار و اطلاع رسانی بوده. این اتاقها برای استراحت هستند و اتاقهای رو به رو اسطبل چهارپایان است.»
_بابا، یک چیز جدید.
_چای هست؟
بعد واقعا میرویم چای بخوریم. آنوقت مامان یک چیز جدید نشانمان میدهد، از همانجا روی حصیر. دستش را بلند میکند و میگوید:«اینا پله پشت بومن؟»
چشمهامان برق میاندازد. برای اینکه به هم ثابت کنیم ترسو نیستیم میرویم دم پلهها و بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن توجیه میآوریم که چون بنا قدیمیست خطر ناک است و برای همیشه از آنجا میرویم.
همشیره میپرسد:«بعد هزار سال چی از آدم میمونه؟!»
#یادداشت
#الی_الله ⁴
#روز_دوم