eitaa logo
|صاحبSaheb|
122 دنبال‌کننده
296 عکس
37 ویدیو
1 فایل
[یک انسان کوچک که تریبون پیدا کرده!] از هرچه در گلوست بگو؛ ناشناس: به جهت اختلال سایت‌ها اجالتا ناشناس مقدر نیست و شناس: @Saaheb230
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم‌الله؛ به شیوه‌ی پدربزرگ بدرقه می‌شویم. آبِ لیوان مخصوص خودش را می‌ریزد پشت سرمان. قبل‌ترش همه را از زیر قرآن ورق ورق شده‌ی چروکش عبور می‌دهد. آن یکی پدربزرگ هم سر می‌برد توی گوش‌هامان و «فالله خیر حافظا» می‌خواند. ¹
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به شیخ اصرار کردیم یک بار اسپرت را امتحان کند حتی اگر ترکیب جالبی با لباس طلبگی نداشت. باورم نمی‌شود قدرت زبان یک دختر رسم بیست و اندی ساله بابا را عوض کند. از شعف لبریزم. همینکه می‌توانم پیشانی مادرم را ببوسم و صدای بابا را بشنوم یعنی شرایط لازم برای حیات موجود است. خم می‌شوم و مثل کسی که دست ببوسد از امام تشکر می‌کنم بخاطرش. به امام رضا علیه‌السلام قول می‌دهیم بیشتر از همه نائب‌الزیاره همسایه کربلا نرفته‌مان باشیم. بعد هم می‌خواهم یواشکی توشه بیشتری از بقیه همراهم کنند. آیین «چای آخر» را که به جا می‌آوریم واقعا می‌رویم که برویم. ²
نیم ساعتی‌ست به تنها نور توی ماشین زل زده‌ام و فکر می‌کنم. بعضی آدمها نورشان کم است اما در تاریک‌ترین روزها به دادمان رسیدند. بعد سرم را می‌گذارم روی پای خواهرکم. سبحان‌الله از آسمان. اگر دختر دار بشوم قطعا سماء صدایش می‌کنم. مجذوب کننده‌ترین خلقت خداست. دلم می‌خواست می‌شد پایم را بکوبم لبه ماشین و بپرم وسط دلِ تاریکی آسمان. معلق بمانم توی خلاء، غرق شوم توی عظمتش. می‌گویم:«من بزرگ‌ترم یا تو؟» ³
قمِ آشفته تا ابد شهرِ آرامش منه🤤💛
چهار مردون انگار جمع و جور شده‌ی نجفههه... کاش می‌شد فاصله حیات و مماتم بین این دوتا شهر مقدس بگذره... تا اطلاع ثانوی ذوقی‌ام از این فضا🥺
کاروانسرای شاه عباس، باریکه آب و صوت ندبه؛ اینجا می‌شود صبحانه خورد. من فقط یک لقمه، همشیره هیچ و بابا:«بریم داخلش رو ببینیم؟» بی‌کله می‌دویم. عظمت اتاق‌ها دهان هر دو مان را باز می‌کند. فقط یک نظر به ارتفاع سقف می‌اندازم، تاریکی مطلق است. علاوه بر بلندی با ذغال سیاه شده و واقعا من را می‌ترساند. هیچکس جز ما اینجا نیست و بابا می‌شود لیدر تور:«قدمت این بنا به دوران صفوی می‌رسد. سکویی که وسط است محل تخلیه بار و اطلاع رسانی بوده. این اتاق‌ها برای استراحت هستند و اتاق‌های رو به رو اسطبل چهارپایان است.» _بابا، یک چیز جدید. _چای هست؟ بعد واقعا می‌رویم چای بخوریم. آنوقت مامان یک چیز جدید نشانمان می‌دهد، از همانجا روی حصیر. دستش را بلند می‌کند و می‌گوید:«اینا پله پشت بومن؟» چشم‌هامان برق می‌اندازد. برای اینکه به هم ثابت کنیم ترسو نیستیم می‌رویم دم پله‌ها و بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن توجیه می‌آوریم که چون بنا قدیمی‌ست خطر ناک است و برای همیشه از آنجا می‌رویم. همشیره می‌پرسد:«بعد هزار سال چی از آدم می‌مونه؟!»
این عکس روایت خاصی ندارد، لبخند و هیجان دارد. بین سیب‌ها مامان یک خاصش را پیدا می‌کند و انگار با من صمیمی‌تر باشد ذوق زده بر می‌گردد عقب:«ببین فاطمه.» به حال خوشش احترام می‌گذارم و این تصویر تولید می‌شود؛ تصویری از یک سیب بهشتی.
دوباره استراحت، شب گذشته شیخ خوابِ راحتی نداشته. روی این ساعتها حساب باز کرده بودم که باران سوال‌هایم را بریزم روی سر بابا. ولی تا حصیر می‌اندازیم بی‌هوش می‌شود. پشت بندش مامان و حتی خواهرکِ پر حرفِ آرام نگیرم. من می‌مانم و «عشق خدا».
صدای مداح‌ها و سخنران‌ها تکراری شده. همه فرو رفتند در یک سکوت خسته کننده. _بابا، مملکت امام زمان عجل‌الله مشابه حکومت امیرالمومنین اداره خواهد شد؟ صدای ضبط را کم می‌کند:«از چه جهت؟» تا غروب حرف می‌زنیم. انقدر هیجانم بالا می‌رود که بابا خنده‌اش می‌گیرد. بعد می‌گوید:«ببین آسمون رو.» مرگ خورشید واقعا با شکوه است. در آرامش، بی‌هیاهو، زیبا. مجذوبت می‌کند که ذره ذره آب شدنش را تماشا کنی، با لذت. آرام که پنهان شد، خوفِ شب را که چشیدی غصه نبودنش را می‌خوری. دلم می‌خواهد اینطوری بمیرم.
دمِ قم نفسم را می‌گیرد. از لحظه‌ایی که وارد می‌شویم نیشم باز می‌شود. مدرسه‌ی ملا صادق ساکن می‌شویم. حجره‌های با صفا، شیشه‌های رنگی، حوضِ نقلی، نعلین‌های رها شده، چراغ‌های دوتا در میان خاموش، کتابهای گوشه و کنار چیده شده؛ خدایا چه زود بهشت را نشانم دادی. از همه‌ی اینها عبور داده می‌شویم و وسایلها را توی سوییت سرشار از سوسک پشت مدرسه می‌گذاریم. چون نگاه هایم گویا بود جمله‌ی دیگری به خدا نگفتم. بابا کلید را تحویل می‌گیرد و می‌آید تو:«تو رو خدااا، نمیشه یک ساعت توی یکی از این حجره‌ها بشینم؟ توی یکی از درساشون شرکت کنم، لطفااا. میشه بابا؟» اینجا جواب نگرفتم اما بابا چیزی را بی‌جواب نمی‌گذارد. القصه نیمه شب بود و بوی چای و جلوه حرم. با همان خنده‌هایی که از ورودی شهر روی لبم نشسته می‌ایستم رو به روی ضریح:«سلام دختر عمو. امسال با یک سِمَت جدید آمدم، باورت میشود طلبه شدم؟» صدایم جیغ دار است بسکه لبریزم از هیجان. هلاک ریزه کاری‌های این حرمم، همیشه تازه است برایم. قلم و کاغذم را در می‌آورم:«مردم اینجا عجیب و غریب تماشایم می‌کنند. آدمهای حرم امام رضا علیه‌السلام عادت کردند به صحبت کردنم با در و دیوار. راستی برادرتان سلام فرستاده برای شما...» حقیقتا سخت بود ولی بهر حال حرف‌هایم را توی سه صفحه پشت و رو جمع و جور کردم و سپردم به شبکه‌های ضریح. دلم نمی‌خواهد بروم.
می‌غلتم. _کسی اینجا می‌خواسته توی کلاسهای ملا صادق باشد؟ صدای باباست. نان سنگک گرم یک دست و ماست دست دیگر است:«پاشید که زیارت آخرمونه.» بر خلاف دیروز مفصل صبحانه می‌خوریم. یکی یکی خوابی که دیشب دیدیم را تعریف می‌کنیم. بابا همه را تعبیر می‌کند، از آن تعبیرها که امکان اتفاق افتادنش فقط توی خواب باشد. بعد خوشه انگور را بر می‌دارد و یک داستان از امام رضا علیه‌السلام تعریف می‌کند. مامان همین وسط به پشتوانه قصه بابا انگور ها را می‌گذارد توی بشقابمان که تمام شود. بالاخره وقتی زوجِ مذکور به هدفشان که کم و مرتب شدن خوراکی‌های سبد است می‌رسند راهی حرم می‌شویم. توی راه برگشت مسیر بابا کج می‌شود. مامان مثل نشان دو_سه بار تذکر می‌دهد باید برویم سمت راست. شیخ توی هوای دیگریست. ویترین مغازه‌ها را تند تند از زیر نظر می‌گذراند:«صلوات شمار چند؟» بعد از من می‌پرسد:«طوسی خوبه؟» _آره می‌گوید:«همین انگشتی‌ها خوبه؟ ببین راحتی، کیفیتش خوبه.» می‌آییم بیرون و تشکر می‌کنم. هدیه سه هزارتا صلوات دیروز است که با ذکر شمار همشیره فرستادم. دیروز گفته بودم انگشتی‌ها راحت‌ترند. دلم می‌خواست می‌شد تا سوییتمان از ذوق بدوم.
سفر ما آنطور که فکر می‌کردیم نبود و با رفقای طلبه‌‌ی شیخ راهی شدیم. امروز عصر به هم پیوستیم و خدا را شکر بابت آفریدن آغوش رفیق‌. پنج شش ماه از آخرین باری که یک دل سیر خندیدیم می‌گذرد و دلم را برای نیمه شب‌های مشایه صابون زده‌ام. بعد تا انتهای شب که زدیم به جاده مسجد ماندیم. تنها زائری بودم که روی زمین نشسته. چقدر اینجا آل یاسین خواندن به آدم می‌چسبد. واژه‌ها را مزه مزه می‌کنم، حیف است بیهوده قورتشان بدهم. بعد از زبانِ دعا می‌گویم:«امسال فرق کرده‌ام، امسال یک کد دوازده رقمی دارم که عرفا و قانونا ثابت می‌کند سرباز شما هستم. لطفا شما هم تاییدش کنید.» مثل یک کارمند که با رئیسش در رابطه با اضافه شدن حقوق و گرفتن پست‌های خاص صحبت می‌کند حرف زدیم. خیلی زیاد. رجاءً دست بر سینه رو به مسجد سلام می‌دهم، کاش می‌شد واقعی سلام و علیک داشت. بعد با دلِ آرام گرفته می‌خوابم. ¹⁰