مردها بهر حال جا برای نماز خواندن پیدا میکنند ولی برای خانمها همیشه مشکل است. اینبار ولی هردو یک مشکل دارند. مردم زمان را گم کردهاند. تاریکی شب و زندگیِ در جریانِ لای موکبها همه را گول زده. ساعت شبیه نهایتا یازده شب است نه سه و نیم به بعد. جمعیت پشت به پشت هم میرود. فوجِ عظیمی از سیاه پوشها که انتهایش توی چشم نمیآید. خودِ موکب دارهای عراقی فیلمهای طولانی میگیرند و برایشان عجیب است. شیخ میلولد قاطی جمعیت و پیِ جایی میگردد که بشود نماز خواند، نمازِ جماعت.
یک گوشه کم رفت و آمدتر گولهی بزرگی از موکتهای سرخ پیدا میشود. شیخ تند تند جا باز میکند و میاندازدش روی زمین. بابای حسین بدون تعارفات میرود جلو میایستد و اما بابای من.
بابا میرود وسط موجِ خروشان جمعیت و صدا بلند میکند:«نماز، نمااز... نماز صبح فراموشتان نشود. زیارت مستحب، نماز واجب. نماز، نماز...»
مردم عجیب غریب نگاهِ هم میکنند و بعد ساعتهایشان را در میآورند. راهِ خیلیها کج میشود. بعدِ تمام شدن نماز جماعت هنوز هم بابا میایستد و هنوز هم مردم متعجب میشوند.
تا روشنایی هوا پدرم رسالتش را ابلاغ میکند. یک پسر جوان همینطور که با پوشیدن کفشش درگیر است سرش را میبرد کنار سر بابا. آرام گونه شیخ را میبوسد و میگوید:«نمازم داشت قضا میشد.»
مسیری که در شلوغترین وقتش بیست دقیقه زمان میخواهد برای رفتن را ما سه ساعته پیمودیم ولی عوضِ خستگی شورم بیشتر میشود.
پ.ن: متاسفم که از آن آرامش مردمِ در نماز، وسط تشویش جمعیت تصویر ثبت نکردم.
#یادداشت
#الی_الله ¹⁵
#روز_پنجم
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا بندهاش را و شیخِ ما منبرش را گم نمیکند. از شلوغیهای بعد از تفتیش رد میشویم و بالاخره بابا را پیدا میکنم. همینکه میرسم یکنفر جلوی من میافتد زمین. یک مرد به سن و سالِ پدر خودم. بدنش چنگ میشود، چشمهایش دور میخورد و دهانش باز میماند. جیغ پشت گلویم و جانِ قدم برداشتن در پام خشک میشود. (خیلی چیزها شد که نمیخواهم بگویم اما ظاهرا این آقا بار اولش نبوده.)
بابا نجاتم میدهد، دستم را میگیرد و میبردم تا آن تَه. انقدر دور که فقط میبینم یک ماشین برای کمک رفته. هنوز آرام نیستم، حتی وقتی آب میخورم. دلم تند تند میتپد. مامان میگوید:«هزار جای دیگر جهان همین حالا این اتفاق میافتد. غیر طبیعی نیست.»
لب میزنم:«مردم غزه دارند افتادن عزیزهای جانشان را میبینند.»
یک راه باریکه اشک دلم را از جنبیدن میاندازد. هرچقدر منتظر میمانیم همراهیها نمیآیند. بابا ما را زیر پنکه جمع میکند و صندلی میگذارد که منبر برود. نه معرفتی، نه تحلیلی، نه قرآنی، نه تاریخی؛ صرفا خاطره گوییست. چندتا خاطره خنده دار از گوشه و کنار ذهنش را پشت هم میچیند. تشویش ذهنمان میخوابد و انتظار برای هم کاروانیها طولانی نمیگذرد.
پ.ن: کفشهای شیخ:)
#یادداشت
#الی_الله ¹⁷
#روز_پنجم
هرسال کلیپهایش را میدیدم اما بالاخره وسط ظهر سامرا در حالی که از ساعت معمولی ناهار کلی گذشته بود طعمش را چشیدم.
هر هفته بعد نماز جمعه وقتی همه هلاک بر میگردیم، چهارتایی میپریم توی آشپزخانه و هرچیزی به دستمان میرسد میریزیم توی کاسه. حتی اجازه نمیدهیم آبدوغ خیارمان کمی توی یخچال به خودش بیاید و سی دقیقه نگذشته نهار سرعتی مان را می گذاریم سر سفره. این هفته مستحبات بعد نمازمان به علت در سفر بودن تخفیف خورد و سه روز آنطرفتر، در دوشنبه بجا آورده شد. این چیزی بود که اول بخاطرش از خانمهای داخل ضریح تشکر کردم.
#یادداشت
#الی_الله ¹⁸
#روز_پنجم
توی این سفر مدام به ذکر توصیه میشوم. شیخِ ما از ساعتهای در راه بودن استفاده میکند و از جایی که در مسیرش هستیم حرف میزند. بابای حسین هم به آنها که سوالها را جواب بدهند هدیه میدهد. نصیب من تسبیح میشود. به مامان میگویم:«توی این سفر مدام به ذکر توصیه میشوم.»
و تسبیح دوم از راه میرسد. یادم میآید از تکرارهای قرآن که برای تاکید است. به فال نیک میگیرم و لب تر میکنم.
#یادداشت
#الی_الله ¹⁹
#روز_پنجم
من و بابا رفتیم حرم، بقیه خانه ابو ریاض ماندند. دیر سر قرار بر میگردد اما دستِ پر. روایت امروز چیزیست که از حنجرهی پدرم شنیدم.
وقتِ نماز ظهر بابا توی سرداب حرم حضرت عباس علیهالسلام بوده، با لباس مقدس طلبگی. عربها برای شیوخ خصوصا سیدها احترام عجیبی قائلاند. بارها توی مسیر دیدم که جوانها دست به لباس بابا میکشند و میبوسند. اصرار میکنند سوار ماشینشان شویم، تخفیفهای عجیب و غریب میدهند یا بخشِ خاصِ نذری شان را. اما اینبار ویژه بود و تکرار نشدنی. بابا میگوید وقتِ اذان بلندگو را دادند به من و گفتند:«نماز را تو بخوان!»
بابا کمی تعلل کرده ولی چون خادمها اصرار کردند میایستد جلو. بعد از نماز هم با همان عربی دست و پا شکسته از مردم میخواهد که ذکر مصیبتی داشته باشند. ایرانیها و عربها میآیند جلو و دم میگیرند.
چشمهای بابا شبیه ده سال پیش است که روز عاشورا مقتلِ بین الحرمین را خوانده بود.
#یادداشت
#الی_الله ²¹
#روز_ششم
درِ تفتیش بستهاست و نمیشود رفت تو. همانجا روی زمین مینشینم و دعاهایم را میخوانم. حرف میزنم، زیارت مخصوص میخوانم و زیارت عاشورا. اول خیلی دلم میشکند ولی حالا انقدر خوش احوالم که فرقی نمیکند بروم داخل یا نه. اول حس کردم میخواهند راهم ندهند ولی حالا حس میکنم میخواهند خاص با من صحبت کنند.
نیمهی زیارت عاشورا در باز میشود و توی خلوتی محض بررسی میشویم. چشمهایم را میاندازم پایین و زیارتم را ادامه میدهم، در حالی که لبخند نشسته گوشه لبم. حرم شلوغ است و بالاجبار راه باریکه خلوت را پی میگیرم. میروم در بخش جدیدی از سرداب که تا به حال ندیدم. همینطور چشمم بین خطوط دعا و فرشها میگذرد که مسیرم را پیدا کنم. لعنها را میخوانم و پلهها را پیدا میکنم. سه تا پله مانده، ضریح کوچک پایین کامل پیداست. چشمهایم مبهوت میماند. بر میگردم به دعا، وقت سلام است حالا که رخِ حسین علیهالسلام کاملا پیداست.
من سیر گریه نمیشوم هیچوقت ولی اینجا انگار دست میکشند روی صورتم و آرامم میکنند. من با دلِ شکسته از خانهی بنیهاشم بیرون نرفتهام.
یادم میآید از عمو. سالها با عمو رفتیم حرم و اینبار نیست. قول داده بودم یک فرصت مناسب تماس بگیرم تا حرم را ببیند. توی سرداب امکانش نیست و مجبورم بروم بالا. همینکه اینترنت را روشن میکنم چشمم روشن میشود. آن تکهی فشردهی قلبم که مانده بود وسط شهر خودم، زبان باز کرده. مثل مجنونها قدمهای رفتهام را بر میگردم، روی پلههای مشرف به ضریح میایستم و میگویم:«قربانِ دل مهربانت بابا.»
#یادداشت
#الی_الله ²³
#روز_ششم