eitaa logo
|صاحبSaheb|
124 دنبال‌کننده
304 عکس
38 ویدیو
1 فایل
[یک انسان کوچک که تریبون پیدا کرده!] از هرچه در گلوست بگو؛ ناشناس: به جهت اختلال سایت‌ها عجالتا ناشناس مقدر نیست و شناس: @Saaheb230
مشاهده در ایتا
دانلود
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به حرم می‌رسم، کاش زائرترها جای من آمده بودند... ²⁰
من و بابا رفتیم حرم، بقیه خانه ابو ریاض ماندند. دیر سر قرار بر می‌گردد اما دستِ پر. روایت امروز چیزی‌ست که از حنجره‌ی پدرم شنیدم. وقتِ نماز ظهر بابا توی سرداب حرم حضرت عباس علیه‌السلام بوده، با لباس مقدس طلبگی. عرب‌ها برای شیوخ خصوصا سیدها احترام عجیبی قائل‌اند. بارها توی مسیر دیدم که جوانها دست به لباس بابا می‌کشند و می‌بوسند. اصرار می‌کنند سوار ماشینشان شویم، تخفیف‌های عجیب و غریب می‌دهند یا بخشِ خاصِ نذری شان را. اما اینبار ویژه بود و تکرار نشدنی. بابا می‌گوید وقتِ اذان بلندگو را دادند به من و گفتند:«نماز را تو بخوان!» بابا کمی تعلل کرده ولی چون خادم‌ها اصرار کردند می‌ایستد جلو. بعد از نماز هم با همان عربی دست و پا شکسته از مردم می‌خواهد که ذکر مصیبتی داشته باشند. ایرانی‌ها و عرب‌ها می‌آیند جلو و دم می‌گیرند. چشم‌های بابا شبیه ده سال پیش است که روز عاشورا مقتلِ بین الحرمین را خوانده بود. ²¹
ابو ریاض ما را اسکان می‌دهد. هر وعده مهمان یکنفریم. دختر‌ها و پسرهاش و حتی دختر‌های برادرش. یک خانه کامل را در اختیار ما گذاشتند با همه دارایی‌هایشان. ²²
درِ تفتیش بسته‌است و نمی‌شود رفت تو. همانجا روی زمین می‌نشینم و دعاهایم را می‌خوانم. حرف می‌زنم، زیارت مخصوص می‌خوانم و زیارت عاشورا. اول خیلی دلم می‌شکند ولی حالا انقدر خوش احوالم که فرقی نمی‌کند بروم داخل یا نه. اول حس کردم می‌خواهند راهم ندهند ولی حالا حس می‌کنم می‌خواهند خاص با من صحبت کنند. نیمه‌ی زیارت عاشورا در باز می‌شود و توی خلوتی محض بررسی می‌شویم. چشم‌هایم را می‌اندازم پایین و زیارتم را ادامه می‌دهم، در حالی که لبخند نشسته گوشه لبم. حرم شلوغ است و بالاجبار راه باریکه خلوت را پی می‌گیرم. می‌روم در بخش جدیدی از سرداب که تا به حال ندیدم. همینطور چشمم بین خطوط دعا و فرش‌ها می‌گذرد که مسیرم را پیدا کنم. لعن‌ها را می‌خوانم و پله‌ها را پیدا می‌کنم. سه تا پله مانده، ضریح کوچک پایین کامل پیداست. چشم‌هایم مبهوت می‌ماند. بر می‌گردم به دعا، وقت سلام است حالا که رخِ حسین علیه‌السلام کاملا پیداست. من سیر گریه نمی‌شوم هیچوقت ولی اینجا انگار دست می‌کشند روی صورتم و آرامم می‌کنند. من با دلِ شکسته از خانه‌ی بنی‌هاشم بیرون نرفته‌ام. یادم می‌آید از عمو. سالها با عمو رفتیم حرم و اینبار نیست. قول داده بودم یک فرصت مناسب تماس بگیرم تا حرم را ببیند. توی سرداب امکانش نیست و مجبورم بروم بالا. همینکه اینترنت را روشن می‌کنم چشمم روشن می‌شود. آن تکه‌ی فشرده‌ی قلبم که مانده بود وسط شهر خودم، زبان باز کرده. مثل مجنون‌ها قدم‌های رفته‌ام را بر می‌گردم، روی پله‌های مشرف به ضریح می‌ایستم و می‌گویم:«قربانِ دل مهربانت بابا.» ²³
زاویه دید. شب جمعه کربلا.
مقابل پرچم «یا ساقی العطاشا»، آن دَم که تشنگی حنجرت را می‌فشارد و از همه‌ی دست یافتنی‌ها دوری، عتبه العباسیه شرابهای طهور از بهشت هدیه می‌کند که طعم ایران دارد. ²⁴
مامان تشنه است ولی دستش به آبخوری نمی‌رسد. یکنفر لیوان آب را بی‌منت به او تعارف می‌کند. من دارم زیارت عبدالله الرضیع می‌خوانم. از صحبت‌های عاشورای شیخ یادم می‌آید. هنگامی که طفل شیر خوار اباعبدالله شهید شد حضرت فرمود:«کاش شیعیانم بودند و این را می‌دیدند.» آدم دلش می‌خواهد غم‌های بزرگش را همه ببینند. روی پرچم نوشته«این الطالب بدم المقتول بکربلا». کجایی؟ ²⁴
یک روز بر می‌گردم همینجا، در حالی که کتابهایی به اسم من توی این قفسه‌هاست. خواهرکم از این آشفته‌ی پر هیاهو ماژیک می‌خرد و من با دهانِ باز مجلدات را تماشا می‌کنم. اسم‌ها و عنوان‌های آشنا، همه‌ی آنها که منقولش را خوانده‌ام اصلیتش اینجاست، همانگونه که از حنجره نویسنده خارج شده. من به زبانِ مادری‌ام وفادار خواهم ماند اما نمی‌توانم پنهان کنم که عربی مشعوفم می‌کند. من اینجا بر می‌گردم. ²⁵
دلم می‌خواست میتونستم همه‌ی عالم رو اینجا جمع کنم؛ لااقل تیکه‌های قلبمو که جاشون خالیه🥲
اکثریت دیروز را وسط ازدحام گذراندم که یک جایی با عمو چشم در چشم وداع کنم. روز اول را با او شروع کردم و پایان کربلا را هم به او می‌سپارم. نورها چشمم را می‌گیرند، الثریات السعیده. ²⁶