مامان تشنه است ولی دستش به آبخوری نمیرسد. یکنفر لیوان آب را بیمنت به او تعارف میکند. من دارم زیارت عبدالله الرضیع میخوانم. از صحبتهای عاشورای شیخ یادم میآید. هنگامی که طفل شیر خوار اباعبدالله شهید شد حضرت فرمود:«کاش شیعیانم بودند و این را میدیدند.»
آدم دلش میخواهد غمهای بزرگش را همه ببینند. روی پرچم نوشته«این الطالب بدم المقتول بکربلا». کجایی؟
#یادداشت
#الی_الله ²⁴
#روز_هفتم
یک روز بر میگردم همینجا، در حالی که کتابهایی به اسم من توی این قفسههاست.
خواهرکم از این آشفتهی پر هیاهو ماژیک میخرد و من با دهانِ باز مجلدات را تماشا میکنم. اسمها و عنوانهای آشنا، همهی آنها که منقولش را خواندهام اصلیتش اینجاست، همانگونه که از حنجره نویسنده خارج شده. من به زبانِ مادریام وفادار خواهم ماند اما نمیتوانم پنهان کنم که عربی مشعوفم میکند. من اینجا بر میگردم.
#یادداشت
#الی_الله ²⁵
#روز_هفتم
یک دختر بچه به تقلید از مادرش به نماز میایستد. موهایش را دو طرف سرش بافته و روسری ندارد. لباسش آستین کوتاه است و لاک انگشتانش میگوید بیوضوست. یک نماز که کاملا از قاعده خارج است.
تند تند حرکاتش را انجام میدهد تا به قنوت برسد، انگار اصل نماز اینجاست. چندتا ورد زیر لبش تکرار میکند و بعد حدقه چشمهایش را میگرداند. میخواهد مطمن شود کسی تماشایش نمیکند. بعد دستهایش را میبرد جلوی دهانش، انگار یک سر محرمانه میخواهد به خدا بگوید. بعد همانقدر سریع نمازش را تمام میکند. یادم میآورد که من همه حاجتم الی الله، حاجتهای درِ گوشی که اگر غیر خدا کسی بشنود مسخرهام میکند.
#یادداشت
#الی_الله ²⁸
#روز_هشتم
پیشانی رفیق بوسیدنیست، به نیابت از پیشانی پیامبر. رفیق، بشیرا نذیراست. رفیقهای بلند قدِ من یا سایه میکنند روی سرم یا دستم را میکشند تا آن بالا.
همهی بیست سالِ سختِ قبل ارزشش را داشت که حالا دوتا «رفیق» داشته باشم. و سجده شکر به من واجب است که با یکی از آنها همسفرم.
#یادداشت
#الی_الله ²⁹
#روز_هشتم