یک دختر بچه به تقلید از مادرش به نماز میایستد. موهایش را دو طرف سرش بافته و روسری ندارد. لباسش آستین کوتاه است و لاک انگشتانش میگوید بیوضوست. یک نماز که کاملا از قاعده خارج است.
تند تند حرکاتش را انجام میدهد تا به قنوت برسد، انگار اصل نماز اینجاست. چندتا ورد زیر لبش تکرار میکند و بعد حدقه چشمهایش را میگرداند. میخواهد مطمن شود کسی تماشایش نمیکند. بعد دستهایش را میبرد جلوی دهانش، انگار یک سر محرمانه میخواهد به خدا بگوید. بعد همانقدر سریع نمازش را تمام میکند. یادم میآورد که من همه حاجتم الی الله، حاجتهای درِ گوشی که اگر غیر خدا کسی بشنود مسخرهام میکند.
#یادداشت
#الی_الله ²⁸
#روز_هشتم
پیشانی رفیق بوسیدنیست، به نیابت از پیشانی پیامبر. رفیق، بشیرا نذیراست. رفیقهای بلند قدِ من یا سایه میکنند روی سرم یا دستم را میکشند تا آن بالا.
همهی بیست سالِ سختِ قبل ارزشش را داشت که حالا دوتا «رفیق» داشته باشم. و سجده شکر به من واجب است که با یکی از آنها همسفرم.
#یادداشت
#الی_الله ²⁹
#روز_هشتم
از بُستان ابوریاض به منزل ابوعادل و از حکومت ابوسجاد به مُلک ابالحسن میرسیم. نجف گرم نیست، داغ است. پیشانیِ گُر گرفته زمین است، حد اعلای حرارت عشق است، تبِ بالا گرفتهی جهان است؛ به دامنِ جان جهان.
من را به صبر میآزمایند، رسیدهایم ولی به شهر، نه شَه. قولِ عصر را گرفتیم.
#یادداشت
#الی_الله³⁰
#روز_نهم
اینترنت را که روشن میکنم هفت_هشتتا اعلان تماس و پیام میآید. عمو بعد از تماسهای بیپاسخ یک پیام کوتاه فرستاده:«منم آمدم.»
تماس میگیرم تا بفهمم قصه چیست. توضیح میدهد تنهایی زده به جاده و فاصلهایی با مرز ندارد. میخواهد اگر شد با ما همراه شود. میپرسم بابا توضیح نداده است که چطور به هم برسیم. عمو میگوید:«هنوز چیزی نگفتهام.»
باورم نمیشود قبل از همه چنین خبری به من رسیده باشد، انگار به صورت جدی بزرگ شدهام.
#یادداشت
#الی_الله³¹
#روز_نهم
هزار و یک بیت خواندهام، ادعیه را دور کردهام، حرف زدهام و هنوز مجنونم. واژه واژه مستترم میکند زیارت نامه. بیخود شدهترینِ خودم تا امروز.
آدمهایی که تو را بلدند از عمق سخن میگویند. حالم را با بیت به نمایش میکشد، انقدر رو به روی گنبد میخوانم که حنجرم آب لازم شود. چرا روحم از زینِ جسم خود را پایین ننداخت؟
#یادداشت
#الی_الله³⁴
#روز_نهم