شب را به اصرار سوار یک سیاره میرویم وسط باغ. زنهای خونگرم و دوست داشتنی عرب میدوند جلو، بچهها با هیجان به همدیگر خبر میدهند که زائر آمده. حیدر سه ساله با من دست میدهد و «هله، هله» میگوید و به فاصله یک ساعت بعد از اذان سفره رنگینی برایمان پهن میشود.
زنها و بچهها دوست دارند آخر شب در یک گعده دست و پا شکسته عربی حرف زدنهای ما را بشنوند.
اول اسمها و سنهایمان را میگویم بعد اینکه میتوانیم مشهد نائب الزیاره باشیم و تازه حرفها معنا دار میشود. از پسرش میگوید که بخاطر او نتوانسته سفر برود، چون روی ویلچر مینشیند. زمانی که داعش در عراق علنی نفس میکشیده مجروح شده. میگوید ایران همیشه موضعش مقابل ظلم بوده. دستهایش را بلند میکند و برای مرگ اسرائیل دعا میکند به دست صواریخ ایرانی.
همه در مسیر این را میگویند، دختر بچه از دفعاتی که موشکها را به چشم دیده تعریف میکند و مرد جوان از شبهایی که تا صبح برای نصر و فتح سر سجاده بوده.
#یادداشت
#الی_الله⁴⁰
#روز_دهم
صبحانه را گوشه باغ میخوریم و میزنیم به جاده.
توی طریق آب فراتر از زیاد است، غذا برای تمام طبعها موجود است، شربتها و آبمیوهها برای همه مزاجها هست. این شما را اشکی نمیکند؟ اینکه رقیه همینجا یا رقیهها در غزه چقدر به سر سوزنی از این ریخت و پاش نیازمندند؟
#یادداشت
#الی_الله⁴¹
#روز_یازدهم
روتین صبحگاهی ساعت ۶:۱۵ طریق مسلم.
من همچنان نمیفهمم آدم چرا تمام زندگیاش را در طبق اخلاص باید با ابراز عجز و التماس تقدیم کسی کند که تا کنون ندیده و نخواهد دید. بیمنطقترین نقطهی عالم طریقهای منتهی به کربلا.
#یادداشت
#الی_الله⁴²
#روز_یازدهم
به شط میرسیم و یک ربع زُل میزنیم به حرکت آب روی آب. دلم میخواهد بپرم وسطِ موجها. به اولین مبیت که میرسیم میروم حمام. زن میگوید آب دوش قطع شده و مجبورم با یک کاسه مسی شبیه مادربزرگ خدا بیامرزم خودم را بشویم. عنکبوت به شوخی قدیمی و کودکانهایی بدل شده، از استرس رسیدن مارمولکها همه چیز را مختصر میکنم. میخواهم برای آرام شدن محفوظات قرآنیام را مرور کنم اما یک آیههم تا انتها مرتب جور نمیشود.
آخر سر تمام بند و بساطم را میزنم زیر بغلم و میدوم بیرون. البته خدا را هم شکر میکنم که کسی من را ندید.
#یادداشت
#الی_الله⁴³
#روز_یازدهم
فاطمه مدام جمله:«الرفیق ثم الطریق» را به سخره میگیرد؛ اما شما نگیرید. واقعا مهم است نیمه شبها همصحبتتان چه کسی باشد. رفیقِ راه مسیر جهنمت را هم سبز میکند.
و ای کاش جای کسی خالی نبود:)
#یادداشت
#الی_الله⁴⁴
#روز_یازدهم
بچهها پیام میدهند حرم که رفتند به یادم بودند، حتی عکس گرفتند برایم. من به هوای نَفَس امام رضا علیهالسلام که توی شهرمان پیچیده عادت کردم. اینجا که هستیم همه چیز خوب است، اما آنجا که تویی خوبتر. تنها وقتی دلم تنگِ برگشتن نبود که در تبِ زمینِ نجف میسوختم.
دلم میخواهد این طولانیترین سفر ختم شود به حرم، هرچه زودتر.
#یادداشت
#الی_الله⁴⁶
#روز_دوازدهم
امروز خورشید پشت ابر ماند و ماه طلوع کرده بود. طریق العلمای زیبای من:)
#یادداشت
#الی_الله⁴⁵
#روز_دوازدهم
موکب کارتنی خفنترین جایی بود که کل این مدت با او برخورد داشتم. پسر بچه کارتنهای موکبهای دیگر را برداشته، تکه تکه کرده و در گرمای روز به عنوان بادبزن هدیه میکند. همه با کوچکترین داراییهایشان (و اگر نبود از فکرشان) استفاده میکنند. شبیه گودال...
#یادداشت
#الی_الله⁴⁶
#روز_دوازدهم
آخرین شب پیاده روی و موکبِ هیجان انگیز عمود ۷۸۰.
دم آخری حسابی کلاسمون رفت بالا، پای سخنرانی کاشانی نشستیم، پیتزا و زمزم و آیس کافی خوردیم و با یک اتوبوس خفن برگشتیم مرز. حالا نمیگم وسطش کلی منتظر موندیم و ایستاده داشت خوابمون میبرد.
#یادداشت
#الی_الله⁴⁷
#روز_دوازدهم