هدایت شده از یارالی²⁶⁸ -
تو آن شعری که من جایی نمیخوانم که میترسم
به جانت چشم زخم آید چو میگویند تحسینم .
هفتهایی که گذشت در سکوت خبری (بقدری سکوت که خودش دیشب متوجه شده) یک مدیر جدید به کانال اضافه شد؛ چون اینجا صرفا کانال یک روایت نویس نیست و باید سبک زندگی یک طلبه از در و دیوارش بباره. هرچند منم هربار تست دادم بهم گفته درونگرام ولی اون واقعا درونگراست و واقعا نمیدونم چه زمانی و به چه شکلی قراره بروزش رو توی کانال نشون بده.
راستی در رابطه با این پیام سیلی از دوستان سرازیر شدن پیوی و ابراز احساسات (احساساتِ آشنای زنانه🤫) داشتن الان هم با آمادگی کامل در خدمتم.
#اطلاعیه
#موقت
چای، حقیقتیست که در اعلی علیین زیست میکند. معدنیست از خیرات الهی که قطراتی از آن بر زمین چکیده. چای، ایران است. دستبوسِ ابوعلی سینا بوده و لب سوز سید علی قاضی. شب نشینی شاه عباس را دیده و راز رعیت شنیده. معاهده رژی را بوده و خواسگاری روحالله موسویرا. بعدِ پخش اعلامیه دَم کشیده شده و پس از تیرباران گوهرشاد سَر.
چای، ایران را تماشا کرده. وصله تنِ هیچ جغرافیایی نبوده جز ایران. بوی چای که توی خانه میپیچد خیال آدم تخت میشود که اینجا وطن است، خانه است و خانواده دارد.
#چای_دم_کن
#در_مدح
دلم برای هشت دقیقه خواب عمیق توی آن موکب طریقالعلما تنگ شده. تمام چهل دقیقه را حرف زدیم و برای حسن ختام فِس کردن قرص جوشان توی آبهای بسته بندی عراقی را تماشا کردیم. فقط صدای عمه مهری (این اسم را دختر کوچولوها گذاشتند.) را میشنوم که میگوید:«کاروان ما رفت.»
من تازه بعد نیم ساعت غلتیدن خوابم برد. همه بیخوابیهای قبلش را فاطمه جبران کرد. چشم که باز میکنم مثل مامانها نشسته بالای سرم. فارغ از همه دنیا. منتظرِ بیدار شدنِ من. یادم نمیآید دقیقا چطور صدایم کرد. هر بار با یک لفظ جدید متوجهم میکند، غیرقابل پیشبینی و خاص. بهر حال هشت دقیقه و نمیدانم چند ثانیه وقتی آدمهای جهانِ خوابم خوش و خرم زندگی میکردند آرام به دنیا پیوستم. الان دلم خوابِ کافی آن روز را میخواهد، البته شاید هم دلتنگ چیز دیگری باشم.
#یادداشت
همهی صوتهای جهانو گوش دادم، هرچیزی هرکسی در گوشهایی از دنیا نوشته و منتشر کرده خوندم و با چشمهایی که میسوزه زل زدم به سقف که خواب منو ببلعه🥱🙂
بسماللّٰهالرحمنالرحیم
روایت نصیب _ پارهٔ سوم
سلانه سلانه از رواق امام کنده و به صحن پیامبر ملحق میشوم. یک صبح و شام مانده است به ولادت. حرفهایم را زده بودم، فکر هایم را چیده بودم و فقط برای اعلام تصمیم به حضور رسیدم. اشک سفره انداخت روی صورتم، از وسط چشم تا زیر چانه. تا رسیدن به خانواده، قرار را مجدد تکرار میکنم برای حجت تمامی:«چون نشانه شماست چشم، چون عزیزید برای من. چون تمام شبهایم را دست شما به صبح نشانده. چون لابد راه سعادتم را توی آن میبینید. چون اگر به من باشد نمیروم!»
مسیر شلوغتر میشود:«میخواهی بیشتر بگویم پسر عمو؟ حتی مطمئن نیستم تصمیمم درست باشد، لا اقل یک نشانه توی دستم بگذارید که بفهمم درست است؛ یک مهر تایید.»
خادمها شکلات میریزند توی دست دختر بچهها و پسر بچهها. دخترک همینکه دستش پر میشود میدود جلوی پای من. بخشی از محتویات دستش را میگذارد کف دستم و محو میشود لابهلای زائرها.
مشتم را باز میکنم، چشمم باز میشود. یک عقیق سرخ کوچک. باور نمیکنم. از خواهرم میپرسم:«عقیق بود؟» وقتی میپرسد:«چی!؟» میفهمم این هدیه هم خاص است و هم مخصوص. دوباره میپرسم:«تو پشت سر من بودی؟»
تایید میکند؛ میگویم:«هیچ بچهای توی دستت چیزی نگذاشت؟ از همان چیزها که خادمها میریختند توی...»
_نه، حرفهایت را نمیفهمم!
هنوز برای رفتن زود است، همانجا روی کناره فرش مینشینم زمین. عقیق را میدهم دستش:«این یک آبنبات است نه؟»
میپرسد:«عقیق سرخ از کجا آوردی؟»
عقیق خواسته چند ماهه من بود از بابا. هر بار میگفت:«وقتش نرسیده. شبیه باقی زیورهات نیست که گمشان کنی. عقیق را نباید هر جا رسید رها کنی. مراقبت ویژه میخواهد.»
از همان زاویه که روز اول گلهی دفترچه را کردم، شکر گفتم بابت مهر سلطان. قسم میخورم نه رها کنم و نه فراموش؛ هبهی خاصِ مخصوصرا. و من همچنان نمیدانم عقیق مهر تایید بود یا شهید!*
*فردای آن روز رئیس جمهورِ عزیزمان، آن که خوش داشت از تمام عناوینش طلبه خطاب شود، از غباری که بینایی را سد میکرد؛ تا خدا اوج گرفت.
بابا بهم میگه جودی آبوت.
میگم:«دلم میخواد کمدم پر از پیراهنای گلدار باشه. پیرهن آستین بلند مچ دار با دامن کلوش پرچین. هر روز صبح یکدونه پیش بند نخی تنم کنم و برم توی آشپز خونه. اینطوری قول میدم عصر که اومدین واقعا کیک داشته باشیم. (امروز عصر بابا هوس کیک خونگی کرده بود.) با این لباس قشنگا جمع و جور کردن خونهام میچسبه.»
بابا فقط عمیق میخنده. میگم:«علامه طهرانی توصیه میکنن زن توی خونه دامن بپوشه، توصیه بزرگانه. شبیه ایرانِ سی سال قبل.»
بابا میگه:«خوبه دخترونه توی خونه راه برید.»
مامان در مورد خرید لباس و پارچه هشدارهایی به بابا میده و تمام اهدافم از این عملیات منهدم میشه :)
#یادداشت
چایخورها قصههای معمولی نخوانده تاریخاند. زنهای دامن گلدار پوشِ خانههای حیاط دارند و مردهای سبیل داری که صدای خروس تا زوزه گرگ سر کارند. چریکهای انقلابی خوش لباس وسط بازارند و شعاربدههای خون آلود خیابانی. دخترهای لپ گل انداختهی در شرف عقدند و پسر بچههای امتحان خراب کرده ولو رفته لب حوض. کودکهای بالا رونده از درخت همسایهاند و پیرمردهای تیشرت آویزان جلوی منازل. چای خورها معمولیهای ده سال قبلاند آنهایی که ده سالِ بعد توی کتاب قصه، روی دیوار قهوه خانه و در فیلمهای تاریخی میشود پیدایشان کرد.
#چای_دم_کن
#در_مدح
من آدمی نیستم که بودنش توی مراسمات مهم زندگیتون بتونه دلگرم کننده یا خوشحال کننده باشه. غدد اشکی بنده به خزانهی غیب الهی متصله و باز و بسته بودنش هم دستِ همون رب العالمینه. (🙂)
یکی از دوستام که اولین بار توی نه سالگی شبی که فرداش قرار بود بره اردو باهم آشنا شدیم فروردینماه عقدش بود. خیلی طبیعیه که من عقدش رو نرم (🙆🏻♀) ولی خب از مراسمش نتونستم فرار کنم. خیلی وقت بود با چنین چیزهایی مواجه نشده بودم و فکر میکردم دیگه بزرگ شدم ولی اشتباه میکردم. یک خانومی از دم در سرشو کرد تو و گفت عروس داماد دارن میان، از همونجا گریه کردم تا سرِ شام. اونم توی لقمه دوم سوم اومد احوالپرسی کنه دوباره سیلم راه افتاد. (😀)
مرحلهی بعدی خیلی زمان بره تا من بتونم عمقش رو نشون بدم ولی میگم انشاءاللّٰه درموردش. بنده با دخترخاله گرامی هشت ماه فاصله سنی دارم و خلاصه هیچکس بقدر ایشون در بطنِ زندگی و بطن جان بنده زیست نکرده. شاید جالب باشه که بدونید عقد ایشون هم حضور بهم نرسوندم. حقیقتا که حق داشت یکی از وحشیانهترین ایدههای قتلی که بهش فکر کرده رو اجرا کنه ولی بزرگواری کرد. (🙏🏻)
البته اصل ماجرا اینطوریه که تا نیم ساعت قبل عقدش خواب بودم و دقیقا زمانی که دیگه امکان رفتن حاصل نمیشد بیدار شدم و لحظات نورانی و مقدس ازدواجش رو از راه دور گریستم.
من (با قلبی که فشرده میشه و عصارهش از چشمام فوران میکنه) که هیچ، آیا برای باکلاستر (که نگن این فیشفیشوعه فامیل عروسه) برگزار شدن مراسم خودتان صلاح نمیدانید بنده را از لیست مهمانها حذف کنید؟