eitaa logo
|صاحبSaheb|
123 دنبال‌کننده
302 عکس
37 ویدیو
1 فایل
[یک انسان کوچک که تریبون پیدا کرده!] از هرچه در گلوست بگو؛ ناشناس: به جهت اختلال سایت‌ها عجالتا ناشناس مقدر نیست و شناس: @Saaheb230
مشاهده در ایتا
دانلود
هر روز به خودم قول میدم برای آرامش مخاطب و رعایت نظم کانال کمتر پست بذارم نطقم باز میشه!!
قال رسول اللّٰهﷺ:«الرَّفيقَ ثُمّ الطَّرِيقَ.» «نخست همسفر، آن گاه سفر.» [منبع] من راهم را چیده بودم و رفیقِ راه می‌خواستم، به همین حدیث هم استناد می‌کردم و قدم بر نمی‌داشتم. کسی چه می‌داند شاید بخاطر همین ۱۹_۲۰ سال را دادم رفت. تا چند روز قبل که حرف‌های همیشگی بابا را در یک روایت دیدم. (حواریون پرسیدند:«یا روح‌اللّٰه، پس با چه کسی همنشین شویم؟» فرمود:«با آن كه ديدارش شما را به ياد خدا اندازد و گفتارش بر دانش شما بيفزايد و كردارش شما را به آخرت ترغيب كند.» [منبع]) اینجا اولین دیدار تازه من با یک حدیث قدیمی بود. رفیق را که با ملاک مذکور پیدا کردی بی‌وقفه خودت را انداختی توی راه. اینطور نیست که تو راه را بچینی و منتظر پیدا شدن رفیق راه بنشینی. خدا رفیق راه را به تو هبه می‌کند و راهِ جدیدی در مسیر زندگی‌ات پدیدار می‌شود که فقط در کنار او می‌توانی بروی و باید بروی. بنابراین واژه رفیق را برای هرکسی هدر ندهید! پ.ن: تازه عروس امشب اهمیت نماز را به من یادآوری کرد درحالیکه بی‌اهمیت بودن نماز را در شب عروسی آدمها بارها دیده‌ام.
چای، ادبیات معاصر ایران است. هرکس قلم برداشته نوشیده از او، نوشته از او. در شعر نو بو کرده، در دوبیتی رنگ انداخته، در غزل دم کشیده، در چهارپاره تعارف شده. چای قصه ایران است و معلوم نیست کدام فرزند دیگری‌ست. ایران اصیل‌تر است یا چای، این آن را زاییده یا بلعکس، ایران قصه‌های دیدنی چای است یا چای قصه‌ی نوشیدنی ایران و آیا محبت چای ایران را به دلم انداخته یا ایران به لذتی نوشیدنی وابسته‌ام کرده.
_
بسم‌اللّٰه‌الرحمن‌الرحیم روایت نصیب _ پارهٔ چهارم عید تمام می‌شود. تمام بند و بساطش را هم جمع می‌کند. اریبهشت می‌رسد و ته می‌کشد. خرداد می‌آید و من باز کتابچه‌را بر می‌دارم. صوتهای دانش‌آموزهایم را گوشه کتابچه تصحیح می‌کنم، می‌بندمش و می‌رود پشت کتابها. صبح که هنوز صدایم صاف نیست تماس می‌گیرند. وقت مصاحبه را می‌گذارند شنبه. انگشتم را می‌کشم روی تقویمی که خودم ساخته‌ام. شنبه پنج خرداد، روزی که نونزده‌سالگی‌ام به سر می‌رسد، خب می‌شود به فال نیک گرفت. اولین بار است پا توی حوزه می‌گذارم. هفتم شهید رئیسی نشده. توی آسانسور پر از کاغذ‌های رنگی در تعریف و تمجید از رئیس جمهور‌است. دو_سه تا فرم پر می‌کنم و می‌روم توی اتاق مصاحبه. _چرا حوزه؟ می‌گویم چون نمی‌خواستم از فضای علمی فاصله بگیرم. علاقه‌مندم به فلسفه و توی بروشور تبلیغاتی دیدم که می‌توانم اینجا بخوانم یا حتی بخاطر جوّش. این آخری دروغ محض بود! انقدر که بعد توضیح دادم که دلیل سوم بیشتر از اینکه در آمدنم موثر باشد در نیامدنم تاثیر داشت. _دنبال چه چیزی آمدید؟ تا کی اینجا هستید؟ می‌گویم:«دنبال علم، پِی یک چیز خاص که تا حالا نداشته‌ام. در جستجوی آن گوهرِ خاص و مخصوصی که اینجا خیرات می‌کنند. آن صفای عجیب، آن عطری که اگر با یک طلبه همنشین بشوی تا مدتها روی لباست می‌ماند. آن هوای دم صبح یا شبنمی که روی بوته یاس کنار حوض نشسته. پِی این آمدم و تا وقتی که طعمش را بچشم و بچشانم هستم.» در حقیقت مقابل چشم‌های پرسشگر آنها هیچ چیز نمی‌گویم بجز اینکه:«نمی‌دانم.» خوش خیالی‌ست اما درست بعد از اینکه پا بیرون گذاشتم منتظر خبر قبول شدن نشستم.
خب، عزیز بنده هم امشب عمر مسیری که یک‌سال و ده ماه قبل شروعش کرد رو با یک مراسم واقعا ناز و ملوس به درازای ابدیت اعلام کرد. توی این مدت از تجربیات راه رفته‌ها دید و شنید، کلی خاطره و تجربه برای خودش ثبت کرد و با چیزهای جدیدی آشنا شد. یک روز آدم تصمیم به کاری میگیره و زمانی که شرایط مهیا شد کلیدش رو میزنه، بعد پای صحبت رفته‌ها می‌شینه و در یک نیمه شب مقدس به همه میگه قراره ساختن رو شروع کنه. مردم کف و سوت براش میزنن و حتی بخاطر شجاعتش، بخاطر اینکه کارش رو تایید کنن و بگن چقدر پشت و پناه و حامیش هستند هدایایی هم براش در نظر میگیرن. من برات، برای هرکدوم از کسایی که میشناسم و به این روز از زندگیشون میرسن، خوشحالم. خوشحالم که ساختن‌هات رنگِ عشق و هیجان گرفته و انقدر رشد کردی که نقش اول یک آشیونه رو بهت سپردن. انقدر بزرگی که تدبیر امور یک جهان از جهانهای مختلف شهر دستِ توعه. من برای ذوقِ چشم‌های قشنگت خوشحالم که خودش رو سپرده دست وعده‌های حقیقی خدا و "زندگی کردن" رو شروع کرده. الهی با همسفرت از بهشت عبور کنید و به صاحب بهشت برسید. قامت جدیدت پربرکت رفیق‌♡⁩ پ.ن: تنها عکسِ موجود قابل پخش از عروسک امشب:)
هادی می‌رسد خانه. مثل همیشه ترق در را می‌کوبد به هم، انگار نه انگار صداش می‌پیچد توی طبقه پایین و باید با گردن کج عذر خواهی خوابِ نیم شده‌ی پیرمرد را کنیم. علیرضا می‌پرد روی سر و کولش؛ بستنی خریده. از آن دست مردهایی‌ست که دست خالی خانه نمی‌روند. وقتی سلام می‌کنم لبخند می‌زند، اثر خستگی کار روی پیشانی‌اش نیست. عصر می‌خواهد ببردمان پارک، بعد از نهار و یک استراحت کوتاه. می‌نشینیم روی تنها فرش سه در چهار خانه؛ _این مثلا سفره‌ست، این هم قابلمه. می‌گویم:«اینهم مثلا غذاست» و با ولع دست می‌بریم توی سفرهِ فرضی. هیچکس هم نمی‌پرسد که امروز غذا مثلا چیست. حدس می‌زنم قاطی‌پلو باشد، چون هادی قاشق را فقط در ظرف مقابلش فرو می‌برد و خورشت نمی‌کشد. یک قاشق پر می‌کنم و می‌دهم به پسر یک و نیم ساله مان که دهانش با فرضیات پدر و مادرش باز می‌شود. هادی با لپ‌های باد کرده می‌گوید:«شما هم بخور.» چند دقیقه‌‌ی بعد از خوردن خسته می‌شود با جمع کردن سفره اعلام می‌کند:«مثلا غذا تمام شد.». علیرضا بعد از غذا دهانش را باز می‌کند به جیغ و داد، شاید توقع دارد واقعا یک قاشق با محتویات نسبتا مغذی برود توی دهانش و هربار فقط بذاقش را مزه مزه نکند. هادی می‌خواهد بچه را از من بگیرد و آرامش کند. عیناً کارهای من را تقلید می‌کند؛ بغل کردن، تکان دادن و قربان صدقه رفتن. بچه آرام نمی‌گیرد و هادی ترجیح می‌دهد برنامه پارک عصر را کمی جلو بکشد و همین حالا انجامش دهد. لابد مردم به ما می‌خندیدند که از تمام پیک‌نیک یک روفرشی پُر گل داریم که به سختی سه نفر را توی خودش چپانده. هادی ناگهان بلند می‌شود:«مراقب بچه باشین.» و سه چهار دقیقه‌‌ی بعد با یک گلسر بر می‌گردد:«کادو خریدم براتون.» با ذوق گلسر رنگ و رو رفته‌ایی که معلوم نیست دست چندم است و چند لاخ موی طلایی از آن آویزان شده را می‌گیرم و صورت سفید و یکدستش را می‌بوسم. همان وقت توی راه برگشت کمبودهای خانه را تامین می‌کند. عوض همه‌ی مثالاهای سر نهار، یک مشابه واقعی می‌گیرد. هر سه‌تا توی راه می‌خندیم، هادی ادای یک راننده را در می‌آورد که خیلی پر سرعت رانندگی می‌کند و ما مجبوریم پشت سرش قدم تند کنیم تا از ماشین خیالی مان جا نمانیم. وقتی می‌رسیم هوا تاریک شده و در خانه هم باز است. هادی چند قدم جلو می‌رود و بعد به من می‌گوید:«مراقب خودتان باشید. من می‌روم که حساب دزد‌ها و سگ‌ها را برسم.» هادی از سگ می‌ترسد، همیشه توهم برش می‌دارد که اگر در باز باشد ممکن است بروند توی خانه. وقتی خیلی کوچک بوده توی روستا زندگی می‌کردند و برای اینکه جلوی اشتباهاتش را بگیرند با ترس از صدای سگ‌ها کنترلش می‌کردند. حالا تدبیر چند بچه‌ی بزرگتر هر لحظه دامن زندگی ما را می‌گرفت. بعد از چند دقیقه مجوز ورود ما راهم صادر می‌کند و به محض رسیدن با اعضای جدید خانه مان که هادی خریده مشغول می‌شویم. یکنفر در می‌زند و هادی که به زور می‌تواند در را باز کند مادر توی چهارچوب نقش می‌بندد. هادی فوری می‌گوید:«خاله، برای فاطمه یک گلسر خریدم. باهم رفته بودیم پارک.» شاید می‌خواهد دل مادرم را گرم کند که دختر نونزده ساله‌اش را خوب جایی سپرده. بعد هرسه زُل می‌زنیم به هم و من و مامان توی یک لحظه پُقی می‌خندیم. مامان علیرضا را از بغلم می‌گیرد و می‌گوید:«بیاید نهار.» بعد هم من هادی سه ساله را بغل می‌کنم و می‌گویم:«چطوری اینهمه بوس توی لپ‌هات جا دادی؟» چشم های درشتش را نازک می‌کند و می‌گوید:«بعد غذاهم بریم بازی.» پ.ن¹: یک قصه‌ی قدیمی‌ست از روزهایی که خواهر و برادرش مهدکودکی بودند و بیشتر مهمان خانه ما بود. پ.ن²: تصویر کانال هادی‌ست وقتی تنش بوی نوزاد داشت.
10.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش آن شب هیئت برگزار می‌شد؛ یک پیرمرد سینه سوخته با صدای خش برداشته نوحه‌های قدیمی را می‌خواند. یک پسر بچه میکروفون را می‌چسباند به لب‌هایش و با ریتم اشتباه با یک مداحی همه را به وجد می‌آورد یک جوان بهم ریخته و بی‌برنامه چند بیت شعری که ازبرکرده را می‌خواند ولی این اتفاق رخ نمی‌داد. من به یک مداح با عقاید خاصش کاری ندارم، مساله هیئت‌هایی‌ست که خروجی‌اش این چنین می‌شود. مجلسی که چشم آدم را ببندد و (با هیجاناتی که لباسی از جنس خودمان پوشیده) ما را به تسخیر در آورد نباید انتهای مراسماتی باشد که نامش روضه است. حرف درمورد مجالس عزا و خواسته‌های ما از آن و البته ذائقه بی‌نقص شیعه که دست کاری شده بسیار است، متاسفانه.
چای نماد یک شیعه مبارز است، البته این را از حرف هم‌صنفم وام گرفته‌ام ولی حقیقت دلچسبی‌ست. تمام آدم‌های مبارز با چای مانوسند. از این معجون پرحرارت بهشتی نیروی حرکت می‌گیرند و خلافِ جهت دوران تا رسیدن به مقصد می‌روند. نذر چای برای سیدعلی قاضی مجرب است، حضرت آقا در تمام وقایع مهم چای می‌نوشد، علامه طباطبایی بساط علمش را بغل بساط چای‌اش پهن می‌کند، فلان عالِم با صدای جوشیدن کتری خوابش می‌برد و به عشق نوشیدن چای، نیمه شب بر می‌خیزد. وسط بهبهوهه خط مقدم که کتری نیست توی هرچیز مقاوم به گرمایی چای دم می‌شود. اصلا مقر لو نرفته انقلابی‌ها در دوران جولان ساواک چای خانه است. چای؛ فکر را قوت می‌بخشد، بازو را حرکت می‌دهد، جان را تازه می‌کند. تنها مخدر جهان است که بوی غیب جهان را می‌آورد زیر شامه‌ات نه اینکه تو را وصل به وهم کند. چون چای را می‌نوشم، چون کشت زار دارد در کشورم، چون می‌توانم داغی‌اش را فرو ببرم در جانم، چون گرماش یک آن رسوخ می‌کند زیر پوستم... چون چای را آفریدی خدای من شکرت!
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انسانی که قبلتر از تولد رسانه زیسته از مغزش کار می‌کشیده نه از زبانش. تمام ماهیچه‌های بدنش تحرک داشته و زبانش را تنبل بار آورده. زبانش را پشت لب و دندانش مخفی می‌کرده و "می‌زیسته"! کاملا خلافِ بشرِ امروز. پ.ن: به عدد انگشتان دستم و چه بسا بیشتر تماشا کردمش:)
مامان میگه؛ «حتی اگه آدم بد زندگیته، تو آدم خوب زندگیش باش!.»
_