خب، عزیز بنده هم امشب عمر مسیری که یکسال و ده ماه قبل شروعش کرد رو با یک مراسم واقعا ناز و ملوس به درازای ابدیت اعلام کرد.
توی این مدت از تجربیات راه رفتهها دید و شنید، کلی خاطره و تجربه برای خودش ثبت کرد و با چیزهای جدیدی آشنا شد. یک روز آدم تصمیم به کاری میگیره و زمانی که شرایط مهیا شد کلیدش رو میزنه، بعد پای صحبت رفتهها میشینه و در یک نیمه شب مقدس به همه میگه قراره ساختن رو شروع کنه. مردم کف و سوت براش میزنن و حتی بخاطر شجاعتش، بخاطر اینکه کارش رو تایید کنن و بگن چقدر پشت و پناه و حامیش هستند هدایایی هم براش در نظر میگیرن.
من برات، برای هرکدوم از کسایی که میشناسم و به این روز از زندگیشون میرسن، خوشحالم. خوشحالم که ساختنهات رنگِ عشق و هیجان گرفته و انقدر رشد کردی که نقش اول یک آشیونه رو بهت سپردن. انقدر بزرگی که تدبیر امور یک جهان از جهانهای مختلف شهر دستِ توعه. من برای ذوقِ چشمهای قشنگت خوشحالم که خودش رو سپرده دست وعدههای حقیقی خدا و "زندگی کردن" رو شروع کرده.
الهی با همسفرت از بهشت عبور کنید و به صاحب بهشت برسید. قامت جدیدت پربرکت رفیق♡
پ.ن: تنها عکسِ موجود قابل پخش از عروسک امشب:)
#آن
#یادداشت
هادی میرسد خانه. مثل همیشه ترق در را میکوبد به هم، انگار نه انگار صداش میپیچد توی طبقه پایین و باید با گردن کج عذر خواهی خوابِ نیم شدهی پیرمرد را کنیم. علیرضا میپرد روی سر و کولش؛ بستنی خریده. از آن دست مردهاییست که دست خالی خانه نمیروند. وقتی سلام میکنم لبخند میزند، اثر خستگی کار روی پیشانیاش نیست. عصر میخواهد ببردمان پارک، بعد از نهار و یک استراحت کوتاه. مینشینیم روی تنها فرش سه در چهار خانه؛
_این مثلا سفرهست، این هم قابلمه.
میگویم:«اینهم مثلا غذاست» و با ولع دست میبریم توی سفرهِ فرضی. هیچکس هم نمیپرسد که امروز غذا مثلا چیست. حدس میزنم قاطیپلو باشد، چون هادی قاشق را فقط در ظرف مقابلش فرو میبرد و خورشت نمیکشد. یک قاشق پر میکنم و میدهم به پسر یک و نیم ساله مان که دهانش با فرضیات پدر و مادرش باز میشود. هادی با لپهای باد کرده میگوید:«شما هم بخور.»
چند دقیقهی بعد از خوردن خسته میشود با جمع کردن سفره اعلام میکند:«مثلا غذا تمام شد.».
علیرضا بعد از غذا دهانش را باز میکند به جیغ و داد، شاید توقع دارد واقعا یک قاشق با محتویات نسبتا مغذی برود توی دهانش و هربار فقط بذاقش را مزه مزه نکند. هادی میخواهد بچه را از من بگیرد و آرامش کند. عیناً کارهای من را تقلید میکند؛ بغل کردن، تکان دادن و قربان صدقه رفتن. بچه آرام نمیگیرد و هادی ترجیح میدهد برنامه پارک عصر را کمی جلو بکشد و همین حالا انجامش دهد.
لابد مردم به ما میخندیدند که از تمام پیکنیک یک روفرشی پُر گل داریم که به سختی سه نفر را توی خودش چپانده. هادی ناگهان بلند میشود:«مراقب بچه باشین.» و سه چهار دقیقهی بعد با یک گلسر بر میگردد:«کادو خریدم براتون.» با ذوق گلسر رنگ و رو رفتهایی که معلوم نیست دست چندم است و چند لاخ موی طلایی از آن آویزان شده را میگیرم و صورت سفید و یکدستش را میبوسم. همان وقت توی راه برگشت کمبودهای خانه را تامین میکند. عوض همهی مثالاهای سر نهار، یک مشابه واقعی میگیرد. هر سهتا توی راه میخندیم، هادی ادای یک راننده را در میآورد که خیلی پر سرعت رانندگی میکند و ما مجبوریم پشت سرش قدم تند کنیم تا از ماشین خیالی مان جا نمانیم. وقتی میرسیم هوا تاریک شده و در خانه هم باز است. هادی چند قدم جلو میرود و بعد به من میگوید:«مراقب خودتان باشید. من میروم که حساب دزدها و سگها را برسم.»
هادی از سگ میترسد، همیشه توهم برش میدارد که اگر در باز باشد ممکن است بروند توی خانه. وقتی خیلی کوچک بوده توی روستا زندگی میکردند و برای اینکه جلوی اشتباهاتش را بگیرند با ترس از صدای سگها کنترلش میکردند. حالا تدبیر چند بچهی بزرگتر هر لحظه دامن زندگی ما را میگرفت. بعد از چند دقیقه مجوز ورود ما راهم صادر میکند و به محض رسیدن با اعضای جدید خانه مان که هادی خریده مشغول میشویم.
یکنفر در میزند و هادی که به زور میتواند در را باز کند مادر توی چهارچوب نقش میبندد. هادی فوری میگوید:«خاله، برای فاطمه یک گلسر خریدم. باهم رفته بودیم پارک.» شاید میخواهد دل مادرم را گرم کند که دختر نونزده سالهاش را خوب جایی سپرده. بعد هرسه زُل میزنیم به هم و من و مامان توی یک لحظه پُقی میخندیم. مامان علیرضا را از بغلم میگیرد و میگوید:«بیاید نهار.» بعد هم من هادی سه ساله را بغل میکنم و میگویم:«چطوری اینهمه بوس توی لپهات جا دادی؟»
چشم های درشتش را نازک میکند و میگوید:«بعد غذاهم بریم بازی.»
پ.ن¹: یک قصهی قدیمیست از روزهایی که خواهر و برادرش مهدکودکی بودند و بیشتر مهمان خانه ما بود.
پ.ن²: تصویر کانال هادیست وقتی تنش بوی نوزاد داشت.
#یادداشت
10.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش آن شب هیئت برگزار میشد؛ یک پیرمرد سینه سوخته با صدای خش برداشته نوحههای قدیمی را میخواند. یک پسر بچه میکروفون را میچسباند به لبهایش و با ریتم اشتباه با یک مداحی همه را به وجد میآورد یک جوان بهم ریخته و بیبرنامه چند بیت شعری که ازبرکرده را میخواند ولی این اتفاق رخ نمیداد.
من به یک مداح با عقاید خاصش کاری ندارم، مساله هیئتهاییست که خروجیاش این چنین میشود. مجلسی که چشم آدم را ببندد و (با هیجاناتی که لباسی از جنس خودمان پوشیده) ما را به تسخیر در آورد نباید انتهای مراسماتی باشد که نامش روضه است.
حرف درمورد مجالس عزا و خواستههای ما از آن و البته ذائقه بینقص شیعه که دست کاری شده بسیار است، متاسفانه.
چای نماد یک شیعه مبارز است، البته این را از حرف همصنفم وام گرفتهام ولی حقیقت دلچسبیست. تمام آدمهای مبارز با چای مانوسند. از این معجون پرحرارت بهشتی نیروی حرکت میگیرند و خلافِ جهت دوران تا رسیدن به مقصد میروند. نذر چای برای سیدعلی قاضی مجرب است، حضرت آقا در تمام وقایع مهم چای مینوشد، علامه طباطبایی بساط علمش را بغل بساط چایاش پهن میکند، فلان عالِم با صدای جوشیدن کتری خوابش میبرد و به عشق نوشیدن چای، نیمه شب بر میخیزد. وسط بهبهوهه خط مقدم که کتری نیست توی هرچیز مقاوم به گرمایی چای دم میشود. اصلا مقر لو نرفته انقلابیها در دوران جولان ساواک چای خانه است. چای؛ فکر را قوت میبخشد، بازو را حرکت میدهد، جان را تازه میکند. تنها مخدر جهان است که بوی غیب جهان را میآورد زیر شامهات نه اینکه تو را وصل به وهم کند.
چون چای را مینوشم، چون کشت زار دارد در کشورم، چون میتوانم داغیاش را فرو ببرم در جانم، چون گرماش یک آن رسوخ میکند زیر پوستم... چون چای را آفریدی خدای من شکرت!
#چای_دم_کن
#در_مدح
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انسانی که قبلتر از تولد رسانه زیسته از مغزش کار میکشیده نه از زبانش. تمام ماهیچههای بدنش تحرک داشته و زبانش را تنبل بار آورده. زبانش را پشت لب و دندانش مخفی میکرده و "میزیسته"!
کاملا خلافِ بشرِ امروز.
پ.ن: به عدد انگشتان دستم و چه بسا بیشتر تماشا کردمش:)
ششم ربیع سالروز رحلت سید علی قاضیه. (برام جالبه که امروز بارها اسمشون توی خونه اومد و حتی روایت امشب هم خالی از نامشون نیست.)
جانشون در عشق نجف ذوب شده بود و جزئی از اندک نمونههای واقعی عشق روی کره خاکی بودن؛ از اونها که اشتهای آدم رو کور میکنه و وادار میکنه به حیرت. حد اعلایی از حب که منِ پابرهنهی پیرهن پارهی راه نرفته فقط غبطهشو میخورم... کاش به نسبت قطرهایی از یک دریا، غباری از یک صحرا یا برگی از جمیع درختهای دنیا از این حُبّ قسمت قلب کوچیک من بشه.
بسماللّٰهالرحمنالرحیم
روایت نصیب _ پارهٔ پنجم
وقتی دنبال آخرین مدرک تحصیلی و چند قطعه عکس میگردم با دست نوشتههای سیزدهسالگی مواجه میشوم.
در یک کتاب خوانده بودم سید علی قاضی هنوز بعد از فوتش شاگرد تربیت میکند و برنامه چیده بودم حداقل یک سال بعد به او برسم. برای ارکان و آداب نماز دلیل و فلسفه بافته بودم. دستمال اشک داشتم. بخاطر یک آیه در بزرگترین مشکل آن روزهایم صبر کرده بودم و تمام زندگیام با حرم گره خورده بود. و البته خیلی بیشتر از این ورقهای پاکِ نوجوانیام را میبینم.
خجالت میکشم. حرف امام رضا (علیهالسلام) باید من را مصمم میکرد نه اینکه دنبال هزار دلیل دیگر بگردم. زندگی، فیلم نیست که دیالوگهای فاخر بگویم و با کف تماشاچیان تمام شود. تکرار مکررات است؛ که به یمن هدف، رنگ میگیرد. برای اینکه یک هدف کوچک و محکم پیدا کنی زمان میخواهی. در حقیقت خدا به زمان قسم نخورده که بخواهیم معجزه در یک لحظه ما را تا ابد ثابت و هدفمند کند. زمان خودش معجزه است نه ظرفی برای معجزه. شاید اینکه میگویم یک هدف عالی نباشد، یا در شان حوزویها نباشد اما بههرحال هدف است. من میخواهم آن دخترک سیزده ساله با پیراهن بلند سفید را از روزگار پس بگیرم. آنکه سخت ترین شبهایش را در آغوش امام صبح میکرد و پس از آن برنامه سالش را از لبهای صاحبش میستاند. آنرا میخواهم که صاحب داشت، نه اینِ رها. صاحب داشتن آدم را راه میبرد، میایستادند، بازمیدارد و ذره ذره شکل میدهد. صاحب داشتن آدم را بزرگ میکند.
فکر میکنید کس دیگری هم پیدا میشود که روی مدارک تحصیلیاش گریه کرده باشد؟
قال امیرالمومنینﷺ:«احْمِلْ نَفْسَكَ مِنْ أَخِيكَ عِنْدَ صَرْمِهِ عَلَى الصِّلَةِ وَ عِنْدَ صُدُودِهِ عَلَى اللَّطَفِ وَ الْمُقَارَبَةِ وَ عِنْدَ جُمُودِهِ عَلَى الْبَذْلِ وَ عِنْدَ تَبَاعُدِهِ عَلَى الدُّنُوِّ وَ عِنْدَ شِدَّتِهِ عَلَى اللِّينِ وَ عِنْدَ جُرْمِهِ عَلَى الْعُذْرِ، حَتَّى كَأَنَّكَ لَهُ عَبْدٌ وَ كَأَنَّهُ ذُو نِعْمَةٍ عَلَيْكَ. وَ إِيَّاكَ أَنْ تَضَعَ ذَلِكَ فِي غَيْرِ مَوْضِعِهِ أَوْ أَنْ تَفْعَلَهُ بِغَيْرِ أَهْلِهِ.»
«چون برادرت از تو ببرد خود را به پيوند با او وادار، و چون روى برگرداند، مهربانى پيش آر، و چون بخل ورزد از بخشش دريغ مدار، و هنگام دورى كردنش از نزديك شدن، و به وقت سختگيرىاش از نرمى كردن و به هنگام گناهش از عذر خواستن. چنانكه گويى تو بندۀ اويى و چونان كه او تو را نعمت داده و حقى بر گردنت نهاده. و مبادا اين نيكى را آنجا كنى كه نبايد، يا در بارۀ آن كس كه نشايد.»
[منبع]
حدود انس الفتی که باید با برادر دینی داشته باشیم خیلی فراتر از چیزی هست که ما در برادری معنا میکنیم. تا حدی که میگه خودت رو عبد اون فرض کن. در رابطه با والدین هم چنین تعبیری داریم توی اسلام، درمورد کسی که کلامی به آدم آموزش میده هم هست. انگار بچه شیعه همه جا عبده! بعد حضرت میفرمایند این قاعده رو روی هرکسی پیاده نکنی؛ پس عبد باش در مقابل خدا و در ارتباط با هرکسی که در سمت خداست.
(نامه ۳۱ام رو حتما یکبار بخونید، اگر شرح علما روهم گوش ندادید و نخوندید کتابچه کوچیک آیین زندگی آقای شجاعی رو مطالعه کنید. چه بسا مجذوبتون کنه و ادامه بدین:))
#استنتاج_غیر_مستدل