eitaa logo
|صاحبSaheb|
122 دنبال‌کننده
295 عکس
37 ویدیو
1 فایل
[یک انسان کوچک که تریبون پیدا کرده!] از هرچه در گلوست بگو؛ ناشناس: به جهت اختلال سایت‌ها اجالتا ناشناس مقدر نیست و شناس: @Saaheb230
مشاهده در ایتا
دانلود
|صاحبSaheb|
رسیدن مهمه، به موقع رسیدن مهم‌تر!!
سلمان رد پا نداشت! پشت سر امیرالمومنینﷺ قدم بر می‌داشت، طوریکه حضرت پا بر می‌داشتن و سلمان توی گودی ایجاد شده از نعلین امام پا می‌ذاشت. دقیقا پشت حیدر، جوری که رابطه امام و ماموم "باید" باشه.
گرچه وصالش نه به کوشش دهند هــر قَــدَر ای دل کــه تــوانــی بـکــوش!
در حقیقت شدیدا انسان حد رعایت نکن و زود اعتیاد بگیری هستم... انقدر چای می‌خورم که مزارع چای دچار وضعیت حادی میشه. کتاب می‌خونم تا سرم گیج بره و خطا رو دوتا درمیون ببینم. صوت گوش میدم تا قدرت تشخیصِ واژه مغزم از کار بیوفته. از همه‌ی جهان عکس میگیرم تا انگشتم حالت بگیره. (اینم یک منظومه نخی گوگولی بود.) انقد احساس هدر می‌دم که خودمم متعجب می‌شم. پامو میذارم روی گاز منطق تا قیافم مربعی بشه. حرف می‌زنم تا تارهای صوتیم ارور بده و بقدری فکر می‌کنم تا خودم رو بین جهان حقیقی و خیال گم کنم. در نتیجه به همین کیفیت و قوت هم در هیچ کاری نکردن غرق میشم و اکنون از کرده خویش پشیمانم!🙆🏻‍♀
_
بسم‌اللّٰه‌الرحمن‌الرحیم روایت نصیب _ پارهٔ ششم دخترخاله پیام می‌دهد که دعا کنم، دنبال مسیرش می‌گردد. این را زیاد باهم بالا و پایین می‌کنیم. هفته‌ای دو وعده یادآوری می‌کنیم که برای پیدا شدن مسیرمان دعا فراموش نشود. می‌گویم:«من پیدا کردم.» _قرار بود شیرینی بدهی! من فقط هشت ماه توی دنیا بدون او نفس کشیدم. همیشه اسمهایمان پشت بند هم تلفظ می‌شده. خرابکاری و فاجعه‌زایی تا مفید واقع شدن و کارآمد بودنمان با هم بود. هیچ کاری را من تنهایی به ثمر نرساندم و او هم هیچکاری را تنهایی شروع نکرده است. لباس‌هامان، بعدتر نوع لفاظی‌هامان بعدترش خطوط فکری و هیجاناتمان کمی بعدتر فانتزی‌ها و ایده‌آل‌هامان حتی رشته‌های تحصیلی‌مان مشابه بود. قرار است بگویم که راهمان از حالا دیگر شبیه به هم نیست. قرار است خبر بدهم یک نقطه‌ی بزرگ و مهم توی جهانم کاشتم که متفاوت است. عکس صفحه‌ی اول پورتال طلبگی‌ام را می‌فرستم؛ محتاطانه و بی‌کلام. کاش می‌شد حالِ چشم‌هایش را ببینم یا چین و خم‌های لب و بینی‌اش را، از پشت قابِ گوشی سخت می‌شود رعایت احوال محبوبان را داشت. از قبل عید تا بیست و هفتم شهریور سِرّ قورت داده‌ی من بود که بالاخره بیرون جهید. ذوق می‌پاشد از پیامهایش بیرون. سریع توی گروه به همه اطلاع می‌دهد و سیل تبریک و تعجب راه می‌افتد. اما دعای خاله؛ خاله‌ها شاید اکسیژن، آب یا طعام نباشند که عناصر اصلی حیاتند اما قطعا ضرورت وجودشان به موازات ضرورت لباس و سقف داشتن است. نوعی از امنیت‌اند، شیوه‌ی شورانگیزی از آرامش خاطر. از رفیق پایه‌تر هستند و در عین حال مثل یک مادر آدم را بلدند. دعای خاله چیزی‌ست که از طلبگی می‌خواستم و نمی‌توانستم بیان کنم. می‌گوید:«الهی عالمه‌ی پر تلاش سپاه امام عصر باشی.» واژه‌ها من را بیدار می‌کنند، در من حیات می‌زایند و در وجودم مرگ را به تپش می‌اندازند. آن‌وقت‌ها که طلبگی و تنفر را در یک سطر قرار می‌دادم؛ از امام رضا (علیه‌السلام) همین را خواسته بودم، و سبحان الله که چطور چرخ دوار را می‌گرداند. خاله می‌خواهد قبل روضه بروم کمکش و زمانی که مشغول پیچیدن ساندویچ می‌شوم با دسته گل سر می‌رسد. اشک می‌شوم، کاش صاحبِ آدمیزاد هم با لبخند اطلاعیه ورودم را بخواند.
جزوه‌های جوانی پدر🤩 یدونه صلوات هم که برا آزمون فردای بنده و رفیقمون بفرستید ممنونتون می‌شم🫶🏻
خدا به هیچکس کم زمان نمیده!
دوست قدیمی مامان‌بزرگ خدا بیامرزم اومده دیدنمون. میگه:«بچه‌مو آی‌فیلم نگهداشتن.» مامان میگه:«آی‌سیو؟» _آره دیگه همون، برا قلبش بستریه. +آها سی‌سیو. _آره آره همین.
اللّهُمَّ اجْعَلْ عَواقِبَ امُورِنا خَیْراً🍃
قهوه‌ای نماد قدمت است، نماد اصالت است. کهنه نیست، چون تمدن که هرچه از ولادتش می‌گذرد ارزشمندتر است. رنگِ برکت است، گرما بخش پاییز است و خنکای هوای تابستان. رنگِ علت است، رنگ دلیل و استدلال و علم. رنگِ فلسفه است. به تصویر کشیده شده science است و سه علمِ واقعیِ در بیان روایات. دانستن است، کُنه داشتن است و بیهوده نبودن. خشکی پوست چوب و گندم و سفال پخته است. گرمی عطر قهوه و ادکلن‌های تلخ، صدای بَم مردهای کم حرف سیستانی، لطافت گونه عینک نشانده دانشجوی ادبیات، چشم‌های برنده دخترک‌های کاوشگر، گیسوان مجعد پسربچه‌های نویسنده است. قهوه‌ای، شمایل اصالت است.
بچه شیعه پخمه نیست؛ اجازه نمیده کسی از عملش سوء استفاده کنه!
"نصیب" در معانی مختلف استعمال می‌شود. به مقصودِ قسمت، سهم و بهره استفاده شده و از چینش واژگان جمله می‌توان به هدف آن پی برد. استعمالات مختلف واژه «نصیب» بدین شرح است: ۱. سهم یا قسمت: بخش قابل بیانی از کل را به فردی بخشیدن. روایت نصیب، روایت قسمتی عظیم از رافت خداست که سهم و شامل حال من شده. ۲. بهره: مقدار فایده‌ایی که از منبع یا فرصت بدست می‌آید. روایت نصیب، روایت توشه یا سودِ باورنکردنی‌ست که زندگی من را ساخته. ۳. بخت: چیز غیرقابل پیش‌بینی که به خوش اقبالی یا شانس تعبیر می‌شود. روایت نصیب، روایت بختِ سفید گشته من است اما خلافِ آنچه عامه تصور کنند. "نصاب" عموما در یک معنا رویت می‌شود و آن سر حدی معین داشتن است. استعمال واژه «نصاب» در زبان فارسی بدین گونه است: حد یا مقداری معین از چیزی که البته در فقه به میزان دارایی برای وجوب زکات گفته می‌شود. روایت نصاب، روایت روزی‌ست که بخشی نیکو از نصیبم را باید برای تسهیل امورات اجتماع بپردازم. آنچه تا کنون خواندید روایت نصیب بود؛ و اگر قصه‌ی من به روایت نصاب رسید آن را دیگران خواهند نوشت!