|صاحبSaheb|
_ عَجِّل ای پارچهی سبز گره شده در پنجره فولادها...
-
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
-
اجتماع نفوس مومنین روح آدم رو تازه میکنه✨
پ.ن: تازه توفیق زیارت استاد تولایی هم حاصل شد.
˖
آخرین شبی که من و دخترخاله باهم رفته بودیم شهر بازی، از اضطراب داغ کرده بودیم، عصبی بودیم و غمگین به خندههای مستانه مردم نگاه میکردیم. ناخواسته در یک شرطبندی شرکت داده شدیم و علاوه بر مبلغی که از روی دستمان پرواز کرد حسِ بدِ گناه گلومان را محکم چسبیده بود.
به روی هم نگاه نمیکردیم و مشغول هیچ کار دیگری هم نمیشدیم. تنها عایدی مان از آن مسابقه سیاه را مخفی کرده بودیم زیر چادرهایمان و تا چشممان بهش میافتاد اشکمان قلپ قلپ میچکید پایین.
اول تصمیم گرفتیم آن دستبندهای زشت را توی سطل آشغال شهربازی رها کنیم تا حال بدش زودتر از روحمان بلند شود. بعد تقسیم کردیم و در کشو وسایل جا دادیم که هروقت نگاهمان افتاد یادمان بیاید:«پخمه نباشیم!»
و نمیدانم دقیقا چه زمانی با حدیثش مواجه شدم، که پیامبرﷺ میفرمایند:«المؤمنُ كَيِّسٌ فَطِنٌ حَذِرٌ.»
«مؤمن، زيرك و با هوش و هشيار است.»
[منبع]
˖
خواب عجیبی دیدم، بیدار که شدم باز سخت خوابم برد. همراه کاروان صمود بودم، اما با این شرط که قبل از جنگ غزه آنها را ترک کنم. شرایط طوری پیش رفت که کشتی اجازه توقف قبل از غزه را پیدا نکرد و اجبارا همان حوالی به زمین نشست. من مضطرب دنبال کسی میگشتم که فرار کنم، نمیخواستم وارد مرز جنگ شوم. آسمان پر دود غزه را میدیدم و صدای بمب و باروتها را میشنیدم. هرآینه ممکن بود منهم داخل این حجوم گم شوم و راهِ فرارم را از دست بدهم. هرچقدر خلاف جهت حادثه میدویدم او سرعت میگرفت که من را به آغوش بکشد. در آخر به دلِ کوه پناه بردم و توی سرما و سکوتش نفس تازه کردم. دختر بچهایی را دیدم که آنجا زندگی میکرد، ژولیده و کثیف. یک ظرف سفالی توی دستم گذاشت و خواست به این وسیله غزه را نجات بدهم.
توی خواب اصلا متوجه نمیشدم هر چیزی چه مفهومی دارد و صبح مامان متوجهم کرد. دردِ خاموش شده مردمِ فلسطین دوباره شعله کشید در قلبم.
#یادداشت
بعضی ایام، ساعتِ شکستن است. ساعت افتادن است. ساعت زمین خوردن است.
مثل رقاصهی مستی که سما میچرخد و سرش گیج میخورد. مدهوش خطِ رنگیِ تارِ مقابل چشمش میشود. چیزی که نه میبیندش نه میتواند آن را داشته باشد. فقط رنگ است که دهانش را آب انداخته. دور میزند و دور میزند تا تلپ روی دو دست بیوفتد جلوی پای خدا. خماری نپریده، چشم ببندد به رخِ حکمت الهی. هوشی که رفته با درد بازگردد، مثل مسافری که نرفته در میزند. بپیچد به هم، خودش را جمع کند در خودش. بشود دایرهٔ دردی که اگر یکی بخورد بپرد هوا.
بعضی ایام، ساعت شکستن است؛ من هنوز به لحظه پریدن نرسیدهام.
#یادداشت
|صاحبSaheb|
اجتماع نفوس مومنین روح آدم رو تازه میکنه✨ پ.ن: تازه توفیق زیارت استاد تولایی هم حاصل شد.
_شیوه موتور سواری دختر خاله جان✌️🏼
دارم برای قصهی ورودم به جهانِ نوشتن دنبال نام مناسب میگردم🚶🏻♀
اسم پیدا کردن واقعا سخته، از این جهت که واژه روح داره و حس منتقل میکنه دوستش دارم ولی کاش همه چیز کد بود که مغزم چلونده نشه
قال امام باقر عليهالسلام:«أيَجيءُ أحَدُكُم إلى أخيهِ فَيُدخِلُ يَدَهُ في كيسِهِ فَيَأخُذُ حاجَتَهُ فَلا يَدفَعُهُ؟»
فَقُلتُ:«ما أعرِفُ ذلِكَ فينا.»
فَقالَ أبو جَعفَرٍ عليهالسلام:«فَلا شَيءَ إذا.»
قُلتُ:«فَالهَلاكُ إذا!»
فَقالَ:«إنَّ القَومَ لَم يُعطَوا أحلامَهُم بَعد.»
امام باقر علیهاسلام در جواب سعید که به حضرت گفت قیام کنند و محبین آنها منتظر هستند، فرمودند:«آيا شده است كه يكى از شما بيايد و دست در جيب برادرش كند و آنچه نياز دارد از آن بردارد و كسى مانعش نشود؟»
گفتم:«چنين چيزى در ميان خودمان نديدهام.»
امام باقر عليهالسلام فرمود:«پس هنوز به هيچ چيزى نرسيده ايد.»
گفتم:«در اين صورت، همه هلاك شده ايم؟!»
فرمود:«هنوز اين مردم، خِردهايشان كامل نشده است.»
[منبع]
دو ماهه بیش از پنج بار این حدیث رو از گوشه و کنار شنیدم. باید جامعه به اینجا برسه که منجی بتونه بیاد. با باقی ماندههایی که از دیگر معصومین داریم باید تربیت شده باشیم. امام زمان عجلالله وقت برای تربیت کردن نخواهد گذاشت، نوبت حکومت کردن عدله، حکومت حُبّ. حضرت میاد که روی تخت فرمانروایی بشینه و بر جامعهایی که آذین بستیمش به ایمان فرمانروایی کنه. بقدر عمر آدم علیهالسلام وقت برای تربیت بشر، وقت برای تکامل خرد بشر بوده حالا زمان ریاست کردن عقل بر جهانه.
قلبهامون رو برای حُبّ خالی و مهیا کنیم که حضور حضرت رو درک کنیم.
#استنتاج_غیر_مستدل