eitaa logo
|صاحبSaheb|
122 دنبال‌کننده
296 عکس
37 ویدیو
1 فایل
[یک انسان کوچک که تریبون پیدا کرده!] از هرچه در گلوست بگو؛ ناشناس: به جهت اختلال سایت‌ها اجالتا ناشناس مقدر نیست و شناس: @Saaheb230
مشاهده در ایتا
دانلود
☁️ |آسمان شهریور|
آغاز رسمی بی‌خوابی‌های مکررمون مبارک✌️🏼
|صاحبSaheb|
وقتی مدام قلب را برگردانید در جایگاه اصلی، فطرتش را به یاد می‌آورد. عطرِ دست خدا را می‌گیرد و گوشه و
همه چیز که بمیرند حَیّ بودن خدا را می‌توانید به چشم ببینید. موقعیت‌ها، آدمها، اشیاء، حالات، اصوات، تصاویر؛ جهان را بکشید. وقتی چیزی نماند شمایید، خدا و هرچه برای اوست. برای اینکه با خدا هم مسیر شوید و بتوانید ساعت بگذرانید با او لازم است که مشابهش شوید. اصولا شباهت، سنخیت، کفویت و تمام چیزهایی که خبر از یک وجود در دو چیز می‌دهد علت انس و ارتباط گرفتن است. همانطور که دست توی پالتو فرو می‌برد، همانطور که گرم لبخند می‌زند، همان شیوه‌ایی که بیلچه را بلند می‌کند و اندازد به دل گلدان، همان گونه که ادویه در غذا می‌زند. این وقت می‌توانید جای پای او روی زمین باشید، وقتی که هیچ چیز جز او موضوعیت ندارد.
آسمان شهریور یکی‌ست. داغیِ بی‌خط و خش ظهر و سرمای بی‌نوسان عصر. آسمانِ بی‌ابر و به سکون رسیده؛ آسمانِ مردم چهل ساله.
خونه و غذای مامان با هیچ چیزی قابل تعویض و البته تشکر نیست...
کاش فردا که رفتم سر کلاس استاد بخواهد خودمان را معرفی کنیم. اسم خواهر و برادرهایمان را بپرسد و خوراکی مورد علاقه‌مان را. سوال کند که چیزی ما را خوشحال می‌کند یا سرگرم. وقتی هر پانزده نفرمان این کار را تکرار کرد بگوید نقاشی بکشیم. حس خودمان را نسبت به شروع سال تحصیلی جدید به تصویر بکشیم. من مداد رنگی‌هایم را بگذارم روی میز و با همین عنوان با بغل دستی دوست شوم. ساعت تفریح که خورد میوه‌های تکه شده‌ام را هم به اشتراک بگذارم و باز که رفتیم سر کلاس نقاشی را ادامه بدهیم. دو ساعت بعد توی مهد پایین روی تاب و سرسره‌ها جیغ و داد کنیم و ساعت دوازده و نیم بابا بیاید دنبالم... ولی زندگی جدیست و جاری، من بزرگ شده‌ام و روز دوم مهر شبیه چهارده_پانزده سالِ پیش عمرم نیست. پ.ن: عوضش نمی‌کنم با عالمی درسامو ولی خسته‌ترین محصل ساکنِ ابتدای مهرم، به جهت از در از دست دادن تابستانم... به ضمیمه اشک!
اول مهر برای من یک حادثه‌ی جدید و گریه‌آور نبود. سه سالگی اولین باری بود که از مادرم جدا شدم و رفتم مهد کودک. در حقیقت کلاس اول که شروع شد فهمیدم می‌توانم وقتی مادرم نیست بهانه‌اش را بگیرم. (و بعد از همونجا به عنوان شیوه زندگیم انتخابش کردم‌。⁠◕⁠‿⁠◕⁠。⁩) قرآن و آب را مامان مهیا کرد و دستم را گرفت. توی حیاط مدرسه با یک خداحافظی ساده جدا شدیم، حتی نفهمیدم تا کجای مراسم را حضور داشت. با دوست‌های مهد کودک در یک کلاس بودیم و همین باعث می‌شد تمام قواعد مربوط به کلاس اولی‌ها را فراموش کنم. وقتی همه چسبیده بودند به مادرهایشان و گریه می‌کردند من، فاطمه، حسنا و زینب ریز ریز می‌خندیدیم. ما چهارتا کوچک‌ترین جثه‌های مدرسه بودیم، بقدری که در عظمت سالن کلاسمان را گم می‌کردیم. من بدون بچه‌ها از کلاس بیرون نمی‌رفتم و قاطی نیمکت‌ها وول می‌خوردم. این خلق از همان وقت در من باقیست که بدونِ همراه هیچ جای مدرسه را سیر نکنم. اتفاقی که برای باقی بچه‌ها در ماهِ دوم رخ می‌داد را ما روز اول شروع کردیم. از در و دیوار سوژه خنده پیدا می‌کردیم و تمامِ ساعت‌ها را خوش می‌گذراندیم. دکمه لباسم را می‌دیدم و چهره مامان می‌آمد جلوی صورتم که چطور دوخت‌هایش را محکم‌می‌کرد، ساندویچی که با دست‌های خودش پیچیده بود را گاز می‌زدم، دفتر و کتابهایی که برایم جلد کرده بود را نگاه می‌کردم و جملاتی که گاهی گوشه کتاب و دفترم نوشته بود؛ اینها وجه تفاوت ما چهارنفر بود. ما مطمئن بودیم مامان تمام وقت به ما فکر می‌کند و با مدرسه رفتن از دستش نداده‌ایم. مامان‌های ما جلوه‌های کوچک خودشان را در لحظاتِ تحصیلمان کاشته بودند و هر آینه بودند. حسِ تعلق ما را یادمان می‌آوردند و انگار که واقعا حضور داشتند رفتارهایمان را مدیریت می‌کردند. مامان‌های ما بودند درحالی که نمی‌دیدمشان، شاید شبیه خدا! (بیجا و بی‌قاعده‌ترین مثالِ عالم تشبیه را در این متن ملاحظه کردید:)) پ.ن: ذوقِ دیشب دخترخاله کوچولو که شکوفه بود سیزده_چهارده سال قبل خودم را یادم آورد و ناگهان دیدم واژه‌ها نشستند بغلِ هم.
کتابی رو دست می‌گیرم که بیست و هفت هشت سالِ قبل همین ایام توی دستای بابام بوده✨ یعنی میشه یک روز توی دست بچه‌هامم باشه؟
هدایت شده از وحید یامین پور
به هر میزان اُنس و آشنایی ما با چیزها بیشتر می‌شود، نسبت به آنها مسئولانه‌تر سخن خواهیم گفت و بعید است در قبال آنها با صدای بلند و لحن بی‌پروا نقادی کنیم. سخنِ اُنس، از جنس نجواست. غالباً بی‌پروایی در قضاوت نسبت به اشخاص و چیزها از سر بیگانگی و دوری است. باید به‌خودمان فرصت بدهیم تا قصه‌ها را بشنویم که از خُشکی بیگانگی به طراوت اُنس وارد شویم. ➕️ @Yaminpour
تولدِ میزِ بغلی نزدیکه و داشتم فکر می‌کردم با چه چیز هیجان انگیزی میشه یک روز پر خاطره براش ساخت. به خوراکی‌ها، کتابها، پوشیدنی‌ها و هر شیئی که بقول خودش فاخر باشه فکر کردم. گالریم رو که باز کردم متوجه شدم باید دنبال مواردی بگردم که بدرد گروه سنی الف بخوره... پ.ن: طلاب حوزه علمیه در ساعت تفریح چه می‌کنند.
چون حرفِ تولد شد بریم خاطره هیجان انگیز تولدمو بگم براتون‌✿⁠ ⁠♡⁠‿⁠♡
"حجرهٔ نیمه شب" اسم نویسنده مورد علاقه‌ام را که روی کتاب دیدم می‌خواستم تک تکشان را بغل کنم ولی نیمه شب بود و باقی بچه‌ها خواب. علاوه بر آن همه‌ی کسانی که سنشان بیشتر است، چه سِمَت دارند و چه نه، ایستاده بودند بالای سرمان که زود بند و بساط تولد را جمع کنیم. یک جیغ دخترانه کوچک هم نداشت آغاز بیست و یک سالگی‌ام. چهار_پنج بار تا طبقه پنج دویده بودم و علاوه بر آن دندان درد هم هجوم آورده بود به تیک و تاکِ مغزم. ولو شده بودم کنارِ درِ اتاق و ساندویچِ بد قلق آن شب را گاز می‌زدم. ساعت یک ربع مانده بود به ده شب، پنج روز بعد از متولد شدن، بچه‌ها به صف آمدند تو. مهلا ساندویچ را از زیر دندان‌هایم کشید و پرت کرد در ناکجا آباد. بعد همه باهم آهسته آهسته انگار در کلیسا ورد بخوانند چیزهایی می‌گفتند که نمی‌شنیدم. من شبیه آنهایی که چهل سال توی کما بودند و تازه چشم باز کردند بهتم برده بود و واقعا هیچ هیجانی نداشتم. خب الحمدلله فاطمه بلد است اینطور مواقع توضیح بدهد چه اتفاقی افتاده تا من قلبم را از دست ندهم. پنج دقیقه به ده که من تازه فهمیده بودم چه شبِ خوشی‌ست امشب مجبور شدم تند تند کادوها را بزنم زیر بغلم و وانمود کنم مهیای خواب شده‌ام. دلم می‌خواست با تک تک بچه‌ها مکالمه جداگانه‌ایی داشته باشم و مناسب احوال خودشان مراسم سپاسگزاری را بجا بیاورم ولی فقط لباس عوض کردم، مسواک زدم و پس از قورت دادن ذوق‌هایی شبیه به شیهه اسب، خوابیدم. فردا صبح به بهانه مرتب کردن ساکم، دانه دانه کادوها را بررسی کردم. دو جفت جوراب با رنگِ محبوبم، کتابِ شعر از استادی که دلم می‌خواست یک سایز جیبی از او را همیشه همراه داشتم، خودکار که حیاتِ جوهرش مشابه خونِ در رگ است برای نویسنده، نامه‌هایی که فاطمه از آدمهای دلخواهم برای شخصِ من جمع آوری کرده و بالاخره کتابِ نازنینم. خواهرم حفظ شده بسکه خاطره‌ی آن شب را موقع دیدن هدیه‌ام تعریف کردم. حقیقتا پُر می‌شوم وقتی می‌فهمم آدمهایی که دوستشان دارم من را بلدند. اینکه گاهی وسط دغدغه‌های بی‌شمارشان چای دارچین می‌خورند و برای خوشحال کردنم فکر می‌کنند. ظاهرم شبیه آدمهای خشک و خط‌کشی‌ست و فقط آنهایی من را دقیق شناخته‌اند که برای تولدم کیک صورتی می‌گیرند. هرچند قدر معده‌ی مورچه از آن تولد سهم جمعیت حاضر در مکتب شد اما تماشای خرس کوچولوی ایستاده بغلِ کیک، که دستش را به علت تردد ناشیانه پیک از دست داده بود، همه را به وجد می‌آورد. تا رسیدم خانه هزار بار جایگاهش را توی ساک عوض کردم. بعد هم فی‌الفور دو سه تا کتاب بی‌خود را انداختم آن پشت‌ها که توی طبقه محبوبین جا برایش راحت باشد. تمام ایام امتحانات موقع خواب می‌گذاشتمش بالای سرم و برای استراحت صفحه‌های نخودی رنگش را عمیق بو می‌کشیدم. پشت به کتابهای درسی، طوری که مشرف نباشد چند ورق را می‌خواندم و روز شمار پایان امتحانات را برایش یاد آوری می‌کردم. هر زمان هم دستم می‌رسید در هر نقطه از عالم حرفش را پیش می‌کشیدم. بالاخره موعد رسید و لباسهایم را کنده و نکنده شیرجه رفتم روی کتاب. عهد بستم مزه مزه‌اش کنم و یکباره قورتش ندهم که بیشتر کیفش را ببرم. به خودم که آمدم فصل اول تمام شده بود. کله‌ام را از کتاب کندم و جلدش را نگاه کردم:«دوباره.» بعد لبخندی عمیق و سرشار از رضایت نشست روی صورتم. انگار یک فاتح برای پیروزی جدید به میدان زده باشد. یک هفته طول کشید تا با همین برو برگرد‌ها یک دور کتابم را خواندم، ولی قصه‌اش تمام نشد...