هدایت شده از وحید یامین پور
به هر میزان اُنس و آشنایی ما با چیزها بیشتر میشود، نسبت به آنها مسئولانهتر سخن خواهیم گفت و بعید است در قبال آنها با صدای بلند و لحن بیپروا نقادی کنیم. سخنِ اُنس، از جنس نجواست.
غالباً بیپروایی در قضاوت نسبت به اشخاص و چیزها از سر بیگانگی و دوری است. باید بهخودمان فرصت بدهیم تا قصهها را بشنویم که از خُشکی بیگانگی به طراوت اُنس وارد شویم.
#یادگاری
#روایت
➕️ @Yaminpour
تولدِ میزِ بغلی نزدیکه و داشتم فکر میکردم با چه چیز هیجان انگیزی میشه یک روز پر خاطره براش ساخت. به خوراکیها، کتابها، پوشیدنیها و هر شیئی که بقول خودش فاخر باشه فکر کردم. گالریم رو که باز کردم متوجه شدم باید دنبال مواردی بگردم که بدرد گروه سنی الف بخوره...
پ.ن: طلاب حوزه علمیه در ساعت تفریح چه میکنند.
"حجرهٔ نیمه شب"
اسم نویسنده مورد علاقهام را که روی کتاب دیدم میخواستم تک تکشان را بغل کنم ولی نیمه شب بود و باقی بچهها خواب. علاوه بر آن همهی کسانی که سنشان بیشتر است، چه سِمَت دارند و چه نه، ایستاده بودند بالای سرمان که زود بند و بساط تولد را جمع کنیم. یک جیغ دخترانه کوچک هم نداشت آغاز بیست و یک سالگیام.
چهار_پنج بار تا طبقه پنج دویده بودم و علاوه بر آن دندان درد هم هجوم آورده بود به تیک و تاکِ مغزم. ولو شده بودم کنارِ درِ اتاق و ساندویچِ بد قلق آن شب را گاز میزدم. ساعت یک ربع مانده بود به ده شب، پنج روز بعد از متولد شدن، بچهها به صف آمدند تو. مهلا ساندویچ را از زیر دندانهایم کشید و پرت کرد در ناکجا آباد. بعد همه باهم آهسته آهسته انگار در کلیسا ورد بخوانند چیزهایی میگفتند که نمیشنیدم. من شبیه آنهایی که چهل سال توی کما بودند و تازه چشم باز کردند بهتم برده بود و واقعا هیچ هیجانی نداشتم. خب الحمدلله فاطمه بلد است اینطور مواقع توضیح بدهد چه اتفاقی افتاده تا من قلبم را از دست ندهم. پنج دقیقه به ده که من تازه فهمیده بودم چه شبِ خوشیست امشب مجبور شدم تند تند کادوها را بزنم زیر بغلم و وانمود کنم مهیای خواب شدهام. دلم میخواست با تک تک بچهها مکالمه جداگانهایی داشته باشم و مناسب احوال خودشان مراسم سپاسگزاری را بجا بیاورم ولی فقط لباس عوض کردم، مسواک زدم و پس از قورت دادن ذوقهایی شبیه به شیهه اسب، خوابیدم.
فردا صبح به بهانه مرتب کردن ساکم، دانه دانه کادوها را بررسی کردم. دو جفت جوراب با رنگِ محبوبم، کتابِ شعر از استادی که دلم میخواست یک سایز جیبی از او را همیشه همراه داشتم، خودکار که حیاتِ جوهرش مشابه خونِ در رگ است برای نویسنده، نامههایی که فاطمه از آدمهای دلخواهم برای شخصِ من جمع آوری کرده و بالاخره کتابِ نازنینم. خواهرم حفظ شده بسکه خاطرهی آن شب را موقع دیدن هدیهام تعریف کردم. حقیقتا پُر میشوم وقتی میفهمم آدمهایی که دوستشان دارم من را بلدند. اینکه گاهی وسط دغدغههای بیشمارشان چای دارچین میخورند و برای خوشحال کردنم فکر میکنند.
ظاهرم شبیه آدمهای خشک و خطکشیست و فقط آنهایی من را دقیق شناختهاند که برای تولدم کیک صورتی میگیرند. هرچند قدر معدهی مورچه از آن تولد سهم جمعیت حاضر در مکتب شد اما تماشای خرس کوچولوی ایستاده بغلِ کیک، که دستش را به علت تردد ناشیانه پیک از دست داده بود، همه را به وجد میآورد.
تا رسیدم خانه هزار بار جایگاهش را توی ساک عوض کردم. بعد هم فیالفور دو سه تا کتاب بیخود را انداختم آن پشتها که توی طبقه محبوبین جا برایش راحت باشد. تمام ایام امتحانات موقع خواب میگذاشتمش بالای سرم و برای استراحت صفحههای نخودی رنگش را عمیق بو میکشیدم. پشت به کتابهای درسی، طوری که مشرف نباشد چند ورق را میخواندم و روز شمار پایان امتحانات را برایش یاد آوری میکردم. هر زمان هم دستم میرسید در هر نقطه از عالم حرفش را پیش میکشیدم.
بالاخره موعد رسید و لباسهایم را کنده و نکنده شیرجه رفتم روی کتاب. عهد بستم مزه مزهاش کنم و یکباره قورتش ندهم که بیشتر کیفش را ببرم. به خودم که آمدم فصل اول تمام شده بود. کلهام را از کتاب کندم و جلدش را نگاه کردم:«دوباره.»
بعد لبخندی عمیق و سرشار از رضایت نشست روی صورتم. انگار یک فاتح برای پیروزی جدید به میدان زده باشد. یک هفته طول کشید تا با همین برو برگردها یک دور کتابم را خواندم، ولی قصهاش تمام نشد...
#یادداشت
از آدمهایی که؛
قاعدههای مشخصی دارن و افراد طبق ضوابط اونها باهاشون برخورد میکنن خوشم میاد. اونهایی که اجبار میکنن نه، اون دستهایی که انقدر عظیم الشان و محبوبن که الباقی خودشونو باهاشون تنظیم میکنن.
آدمیزاد انوقت که کمتر با صاحبش نون و خرما میخوره و از ایامی که بهش گذشته میگه بقدری کوچیکیش به چشم میاد که تبدیل به یک موجود له کردنی میشه.